هنرجویان استاد شهروز براری صیقلانی



دخترک پسرنما از نویسنده شین براری صیقلانی اثار داستانی   

-حالا چی کار کنیم؟

یکی از شونه هاشو بالا انداخت و گفت:

-من چه می دونم منم تازه بهم خبر دادن حالا تا شب خبرت می کنم من برم یکم کار دارم میخواستم این خبرو بهت بدم

از روی صندلی بلند شد

-خب فعلا خداحافظ

با صدای ارومی خداحافظی کردم نمیدونم چرا دلشوره بدی به جونم افتاده بود حس می کردم میخواد یه اتفاق بدی بیفته ولی چه اتفاقی خدا عالمه

با صدای هاجر به خودم اومدم

-خانم اتفاقی افتاده؟

با تعجب می گم:

-نه چرا ؟

-اخه دیدم رنگتون بدجوری پریده

-نه چیزی نیست تو برو به کارت برس

-باشه خانم

قبل از اینکه هاجر از سالن خارج بشه صداش زدم

-بله خانم

-میگم تو چیزی در مورد خانواده فواد میدونی؟

با رنگی پریده جواب میده

-برای چی میخوای خانم

-همینجوری خودم میخوام بدونم

-راستش خانم من خودم که چیزی نمیدونم از بقیه شنیدم که میگفتند خود اقا فواد خیلی مهربونه ولی خانوادش یکم تعصبین بخصوص مادرش

-خیلی ممنون میتونی بری

‏ ‏

‏ ‏

تا شب که همینجور کلافه بودم و همش در مورد خانوادش فکر میکردم تا جایی که اصلا متوجه فواد نشدم که کی روبروم نشسته

با صدای داد فواد به خودم

-فایزه

-چیه چرا داد میزنی؟اصلا تو کی اومدی که من متوجه نشدم

-من خیلی وقته نشستم تو متوجه نشدی تو چه فکری هستی حالا؟

-هیچی حالا چی کار کردی؟

-هیچی از اونجایی که خانوادم سخت گیرن ۲راه بیشتز نداریم حالا هر کدوم که خودت میپسندی فردا بهم خبر بده

بعد از کمی مکث ادامه میده

-یا اعلام کنیم که ما عقد کردیم یا اینکه یه خونه جدا بگیریم تا وقتی که اونا اینجان تو بری اونجا زندگی کنی که به نظر من همون اولیش بهتره تازه درد سرشم کمتره حالا تصمیم با خودته فردا بهم خبر بده

-حالا اینا رو ولش کن فعلا بگو شام چی داریم؟

-من چه میدونم برو تو اشپزخونه نگاه کن مگه من نوکرتم

-اوه اوه چه بداخلاق حالا خوبه ما زن گرفتیم که بهتر به شکم برسه که بدتر نمیرسه

-دستت درد نکنه حالا زن میخوای که به شکمت برسی نه حالا خوبه که عروسی نکردیم

بعد با حالت قهر رفتم به طرف اتاقم

-چقدر که تو زود قهر میکنی بابا ما شوخی کردیم.

در اتاقم و محکم بستم و دیگر ادامه حرفشو نشنیدم

‏ ‏این پیشنهاد فواد بدجوری فکرمو مشغول کرده بود نمیدونستم چی کار کنم از بس که فکر کردم سرم درد گرفته بود حالا تا فردا کلی مونده برم یه قرص بخورم که سرم ترکید یه نگاهی به لباس خوابم انداختم شونه هامو انداختم بالا الان که کسی نیست همه خوابند کسی متوجه نمیشه در اتاقمو اهسته باز کردم که کسی بیدار نشه پاورچین پاورچین از پله ها پایین اومدم یه نگاهی به اطراف انداختم کسی نبود رفتم به طرف اشپزخونه در یخچالو باز کردم و یه قرص سردرد برداشتم بدون لیوان اب خوردم اخه حوصلم نمی یومد برم لیوان بیارم

-کسی با سر پارچ دیدی اب بخوره؟

اب توی گلوم پرید و به سرفه افتادم مثل اجل معلق پیداش شد یکم که ارومتر شدم پرسیدم:

-تو اینجا چی کار میکنی؟ترسوندی منو

-هیچی گشنم بود اومدم یه چیزی بخورم

-میخوای واست گرم کنم؟

یه نیشخندی زد و گفت:

-اگه به حساب نوکری نباشه چرا که نه

اوه اتفاق عصری رو اصلا یادم نمونده بود میخواستم به حالت قهر برم توی اتاقم که زود متوجه شد و اومد روبروم وایستاد و بازوهامو گرفت رومو اونور کردم

-نه فایزه صبر کن چه زودم قهر میکنه بابا ما یه شوخی کردیم

-نخیرم من اصلا قهر نیستم

رومو به طرفش برگردوندم حالت صورتش تغییر کرده بود و داشت با جدیت به من نگاه میکرد تازه متوجه موقعیتمون شدم لباسم اصلا مناسب نبود بازوهامو با یک حرکت سریع از دستش در اوردم و به عقب رفتم ولی اون سریع شونه هامو با دوتا دستاش گرفت و منو توی بغلش گرفت با یکی از دستاش کمرمو گرفت سعی کردم از توی بغلش بیام بیرون که نگذاشت و منو محکم تر بغل کردو کنار گوشم گفت:

-اروم باش کاریت ندارم که

هرم نفسای داغش که کنار گوشم میخورد حالمو دگرگون کرد یه بوسه لای موهام کرد و صورتشو لای موهام گذاشت دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و سرمو بالا اورد نگاه به چشماش کردم اشک توی چشماش جمع شده بود داشت به چشمام نگاه میکرد

-فایزه میترسم

زمزمه وار گفتم:

-از چی؟

-از اینکه یه روز از من متنفر بشی

تعجب کردم چرا باید ازش متنفر باشم خودش گفته بود که ما قبلا همدیگه رو دوست داشتیم زمزمه وار گفت:

-کاش هیچوقت حافظت بر نگرده

یهو از من جدا شد و به طرف اتاقش رفت شوکه شدم این چرا اینجوری کرد سریع رفتم به طرف اتاقم

با اتفاقای که امشب افتاد این تصمیمی که گرفتم بهترین راه حل بود فردا به فواد خبر میدم الان بخوابم که حسابی سرم درد گرفته صبح با صدای در اتاقم بیدار شدم هاجر بود

-خانم اقا میگن بیاین صبحانه بخورین

با صدای خوابالودی گفتم:

-باشه تو برو من الان می یام

بعد از اینکه هاجر رفت میخواستم بلند شم که گفتم بزار پنج دقیقه دیگه بیدار میشم و دوباره خوابیدم احساس کردم کسی داره موهامو نوازش میکنه خوشم اومده بود خودمو بیشتر جمع کردم هنوز یه دقیقه نگذشته بود که سیخ سر جام نشستم نگاه کردم فواد بود که روی تختم نشسته بوده و موهامو نوازش میکرده

-ترسوندی منو

-دیدم خیلی ناز خوابیده بودی نمیخواستم بیدارت کنم

-صبر کن الان میرم صورتمو میشورم که بریم صبحانه بخوریم

با هم وارد اشپزخونه شدیم فواد یه صندلی برام عقب کشید و خودش صندلی بغلیم نشست

همونجور که صبحانه میخوردیم رو به فواد گفتم:

-من فکرامو کردم

دست از صبحونه خوردن برداشت و منتظر منو نگاه کرد

-من تصمیم گرفتم که عقد کنیم بهتره

با خوشحالی دستمو گرفت و یه بوسه روی ان زد

-خوشحالم که اینو گفتی

‏ ‏-راستی واسه شناسنامت که گم شده بود المثنی گرفتیم فردا امادست یدونه عکس میخوان که فردا با هم میریم عکس میگریم

با تعجب گفتم:

-مگه شناسنامم گم شده بود؟

-اره قبل از اینکه حافظتو از دست بدی

-باشه بعدش پس عقد چی؟چه موقع عقد میکنیم؟

-یه روز قبل از اینکه خانوادم بیان چه طوره؟

با بی قیدی شانه هامو بالا انداختم و گفتم:

-واسه من فرقی نداره هر موقع باشه من امادم

-باشه پس همون پنجشنبه خوبه

بعد از کمی مکث ادامه داد:

-قراره بعد از اینکه خانوادم اومدن جشن عقد بگیریم

-مگه ما جشن نگرفتیم دوباره دیگه واسه چی؟

-اخه خانوادم اسرار دارن میگن اون موقع ما نبودیم

-باشه من مشکلی ندارم

-مرسی عزیزم

‏ ‏

‏ ‏

همه چیز به سرعت برق و باد گذشت امروز قراره عقد کنیم یکم استرس دارم نمیدونم چرا هرچی به ساعت دو نزدیکتر میشه استرسم هم بیشتر میشه قراره توی خونه عقد کنیم

باصدای در اتاق به خودم می یام

-بیا تو

هاجره دم در وای میایسته و میگه:

-خانم اقا میگه همه چیز امادست بیاین پایین

-باشه تو برو من الان می یام

-چشم خانم

بعد از یک دقیقه با پاهای لرزون از پله ها میرم پایین وارد سالن پذیرایی میشم چند تا مرد تو سالن نشسته بودن فواد بلند شد و اومد به طرف من دستشو دراز کرد و دست منو گرفت ومنو برد روی یه دو نفره و خودش هم بغلم نشست سرشو اورد نزدیک گوشم و گفت:

-دستتات چرا اینقدر سرده؟

-چیزی نیست

بعد از کمی مکث رو به پیرمرده گفت:

-شروع کن

بعد از خوندن خطبه عقد دفتر گذاشت جلومون و گفت که چند جا باید امضا بکنیم فواد چند نفرو به عنوان شاهد اورده بود بعد از اینکه کلی امضا کردیم اونا هم بلند شدن و رفتن.

بعد از رفتن اونا فواد با خوشحالی دادی کشید و منو بغل کرد و گفت:

-بلاخره مال من شدی

همه خدمتکارا از داد فواد اومده بودن تو سالن خجالت کشیدم خودمو از بغل فواد کشیدم بیرون و دم گوشش گفت:

-زشته جلو خدمتکارا بعدا داد بکش

باخوشحالی دوباره منو بغل کرد و گفت:

-اونا رو ولشون کن

دوباره از بغلش اومدم بیرون همه خدمتکارا بعد از فهمیدن موضوع رفتن سر کاراشون

فواد رو به من کرد و گفت:

-زود اماده شو میخوام امروز همش بریم بگردیم بعدش شامم بیرون میخوریم چه طوره؟

با خوشحالی بغلش کردم وگفتم:

-بهتر از این نمیشه من الان میرم که اماده بشم

سریع از پله ها بالا رفتم و خودمو اماده کردم عجیبه دیگه از اون استرسی که داشتم خبری نبود

بعد از کلی گردیدن و حرف زدن خسته و کوفته وارد خونه شدیم ساعت تقریبا دوازدست خیلی خوش گذشت بخصوص رستورانش که با نخل درستش کرده بودن جای با صفایی بود

بعد از کلی دست به سر کردن فواد وارد اتاقم شدم میخواست بیاد پیش من بخوابه بهش اجازه ندادم بعد از تعویض لباس خودمو پرت کردم رو تخت وبه دقیقه نکشیده به خواب عمیقی فرو رفتم حتی حوصله نداشتم یه پتو روی خودم بدم.

‏ ‏

صدای تیر بارون باعث شد دستمو رو گوشام بذارم؛روی زمین پر خون بود.صدای فریاد دردمند کسی بلند شد.

از خواب پریدم و در حالی که نفس نفس میزدم سعی کردم بشینم که صدای نفسای کسیو شنیدم و جیغ بلندی کشیدم.

چند ثانیه بعد در اتاقم باز شد و فواد و هاجر و جمیله وارد اتاق شن.فواد سراسیمه پرسید:

_چی شده؟!

هاجر و جمیله هم زمان با نگرانی گفتن:

_خانم خوبین؟!

با ترس گفتم:

_خواب بد دیدم.اما بعد که بیدار شدم،حس کردم یه نفر تو اتاقه!

فواد با چشمایی گرد شده پرسید:

_چی؟!؟!کی تو اتاق بوده؟!

روی صحبتش با هاجر و جمیله بود.اونا از ترس سفید شدن و جمیله گفت:

_آقا هیچ کس نیومده اتاق خانوم!!

_باشه.میتونین برین.

وقتی رفتن،فواد کنارم روی تخت نشست و گفت:

_مطمئنی کسی تو اتاق بوده؟

با آشفتگی جواب دادم:

_نمیدونم.داشتم خواب میدیدم،شاید تأثیر اون باشه!

چیزی نگفت.بهش نگاه کردم و گفتم:

_فواد.من داشتم خواب تیراندازی میدیدم!خون و صدای گلوله و از اینجور چیزا!

رنگ فواد پرید و گفت:

_چی؟؟

_انقد تعجب داره؟!

_نه.خب عزیزم،خیلیا ممکنه از این خوابا ببینن.چیز مهمی نیست!

با کلافگی گفتم:

_اما فواد دلم خیلی شور میزنه.یه جوریم.نمیدونم چرا.

در حالی که هنوزم رنگ پریده به نظر میرسید،به زور لبخند زد و گفت:

_حتما به خاطر فرداس.بخواب که صبح مامان اینا میان.

داشت میرفت که پرسیدم:

_فواد؟یعنی اونا ازم خوششون میاد؟

با خنده برگشت و بغلم کرد و گفت:

_معلومه که میاد!حتی اگه خوششونم نیاد،منو تو دیگه زن و شوهریم!جای نگرانی نیست.

ازش جدا شدم و زیر لب گفتم:

_شبت بخیر.

صدای شب بخیرشو شنیدم و دیگه چیزی نفهمیدم.

**

به خودم توی آینه نگاه کردم.یه پیرهن بلند و آستین بلند عنابی پوشیده بودم.هاجر بهم کمک کرد و واسم شال بلندی رو سرم کرد به حالتی که نیاز نبود هر چند دیقه یه بار درستش کنم.

به یاد لحظه ای افتادم که جمیله داشت ابروهامو مرتب میکرد:

_آی.آخآرومتر.نکن.مامان حتما لازمه؟!

جمله آخرو کاملا بی اختیار گفتم!دوباره همون احساس مبهم.میدونستم که همچین اتفاقی افتاده اما اصلا یادم نمیومد کی،کجا و حتی به کی اینو گفتم!فقط یه تصویر مبهم از خودم تو ذهنم بود.

صدای هاجر منو از فکر به چند ساعت پیش بیرون اورد.با لبخند گفت:

_خانوم اینجوری چقد قشنگ میشین!.آها،آقا گفتن خیلی آرایش نکنین.

دوباره نگاهم به سمت آینه برگشت،فقط سرمه کشیده بودم.نگران پرسیدم:

_خیلی زیاده هاجر؟

خندید و گفت:

_نه خانوم این خوبه.آروم باشین هل نشین.

روی تخت نشستم که گفت:

_خانوم نمیایین پایین؟!مهمونا تو حیاط بودن وقتی من اومدم بالا!

چنان از جام پریدم که هاجر از ترس چند قدم عقب رفتم.با ترس و صدایی لرزون گفتم:

_وای وای.هاجر؟چی کار کنم!؟اگه از من خوششون نیاد چی؟وای هاجر!اصلا دیدمشون چی بگم؟!

هاجر با خنده گفت:

_خانوم اروم باشین.یه نفس عمیق بکشین و برین پایین.یادتونم نره،خیلی صحبت نکنین!

سرمو ت دادم و از اتاق خارج شدم.آروم از پله ها پایین رفتم که متوجه فواد شدم که داره یه پسر جوونو بغل میکنه.جلوتر رفتم و چشمم به خانوم نسبتا مسنی افتاد که روی مبل نشسته بود و خودش رو آروم باد میزد.

مرد بسیار بسیار پیریم کنارش نشسته بود.سلام که کردم همه نگاه ها به سمتم برگشت.همون خانوم که مطمئنا مادر فواد بود- فکر کردن به این موضوع تموم تنمو به لرزه دراورد-با نگاهی خریدارانه بهم نگاه کرد و با صدایی بسیار آهسته سلام کرد.مرد پیر کنارش که من فکر کردم باید پدربزرگ فواد باشه،با لبخند گفت:

_سلام.تو باید فائزه باشی،کسی که بالاخره فواد ما رو رام خودش کرد!

با خجالت لبخند زدم و به فواد نگاه کردم.خندید و گفت:

_پدر دستت درد نکنه.حالا دیگه بقیه باید راممون کنن؟!

پدر؟!یعنی این مرد پدر فواده؟!چرا انقد پیره!؟

مادر فواد که روی مبل دو نفره نشسته بود،به جای خالی کنارش دست کشید و گفت:

_بیا بشین اینجا.

با قدم هایی شمرده و سری خم شده رفتم و کنارش نشستم.

 

دستشو زیر چونم میزاره و سرمو یکم بالاتر می یاره با دقت به چهرم نگاه میکنه سرشو ت میده و رو به فواد میگه:

-کجا با هم اشنا شدید؟

فواد دستپاچه میگه:

-دختر یکی از دوستامه

-خب الان خانوادش کجان؟

-نیستند چند روزیه رفتن مسافرت

قلبم داشت از دهنم بیرون می یومد از ترس مثل مجسمه نشسته بودم میترسیدم یه حرفی بزنم که کار خراب بشه مادر فواد رو به من گفت:

-به پسرم که خوب میرسی؟

-بله

-خوبه

بعد از کمی مکث دوباره گفت:

-پیش ما رسم اینه که دختر تا موقع عروسی اصلا شوهرشو نمی بینه حالا چون شما عقد کردین و به هم محرمین بهتون گیر نمیدم ولی چون اینجا نامحرم داریم تو باید تو خونه روسری سرت کنی و لباس مناسب میپوشی حالا تو اتاق خودت هر جور راحتی بپوش

وای این دیگه چقدر سخت گیره نمیتونم تو این چند روز هرجور که دوست دارم بگردم با ناراحتی به فواد نگاه کردم از نگاهم فهمید که ناراحتم به خاطر همین شونه هاشو بالا انداخت یعنی منظورش اینه که منم نمیدونم چی کار کنم از دستش حرصم گرفت

با صدای مادرش به خودم اومدم

-بهش گفتی که قراره یه بار دیگه جشن بگیریم

-اره بهش گفتم

-خوبه

همون موقع هاجر وارد سالن اومد

-میز امادست

خوشحال از اینکه میتونستم یه نفس راحتی بکشم از جام بلند شدم همگی دور میز نشستیم من کنار فواد نشستم و مادر فواد روبروم نشسته بود معضب بودم احساس میکردم با هر لقمه ای که میخورم اون داره نگام میکنه بعد از ناهار اونا رفتند یه چرت کوتاهی بزنند فوادم بیرون رفت یکم کار داشت منم که از بس حوصلم سر رفته بود رفتم تو حیاط یکم قدم بزنم خسته بودم از بس که یجا نشستم کاش فواد یه خواهر داشت با برادر فواد که اصلا نمیشد حرف زد همش سرش پایین بود و اصلا توجهی به من نداشت انگار که من اصلا اونجا حضور نداشتم با شنیدن صدایی از ترس وایستادم چقدر دور شدم از ساختمون احساس کردم کسی پشت سرمه با سرعت به عقب برگشتم ولی کسی نبود یه ساییه ای پشت اون درخت بود با سرعت به طرف ساختمان دویدم هاجر رو صدا کردم با هم به طرف همون درخته رفتیم

-خانم اینجا که کسی نیست

تعجب کردم ولی من مطمئن بودم خودم سایشو دیدم شاید خیالاتی شدم ولش کن

-بریم شاید اشتباه کردم به کسی نگو باشه؟

-باشه خانم مطمئن باشید

با هم به طرف ساختمان حرکت کردیم

شب موقعی که فواد اومد دودل بودم بهش بگم یا نه ولی با خودم گفتم ولش کن شاید خیالات بوده

امشبم بازم همون کابوس دیشبی رو دیدم با احساس اینکه یکی کنارم با ترس از اتاق بیرون رفتم میترسیدم تو اتاق برم در اتاق فواد رو باز کردم اروم خوابیده بود خوب بود اتاقای خانوادشو پایین مرتب کردیم وگرنه اگه مامان فواد میدید که من ترسیدم کلی طعنه بهم میزد رفتم نزدیک تخت شونه های فواد و ت دادمو اونو صدا زدم

-فواد بلند شو من میترسم

یه تی خورد ولی بلند نشد حالا چی کار کنم اینکه اصلا بیدار نمیشه چند بار دیگه هم صداش زدم.

اه این چقدر خوابش سنگینه ایندفعه بلندتر صداش زدم که از ترس سیخ سر جاش نشست و گیج منو نگاه کرد

-چیه چیزی شده؟

هم میترسیدم هم از کار فواد خندم گرفته بود

-میگم حس میکنم یه نفر تو اتاقمه من می ترسم

خواب از سرش پرید

-تو مطمانی کسی تو اتاقته؟

-نمیدونم وقتی که از خواب پریدم حس کردم یه نفر پیشمه فواد من میترسم بیا همرام بریم نگاه کنیم

-بریم

از تخت اومد پایین همراه فواد رفتیم به طرف اتاقم نزدیک در که شدیم از ترس با دوتا دستام بازوی فواد رو گرفتم با تعجب نگام کرد ولی چیزی نگفت فهمید که ترسیدم توی اتاق هر چی نگاه کرد چیزی ندید جای تعجبه اخه مثل واقعیت بود شاید تاثیر این خوابایه که می بینم

فواد رو به من گفت:

-حالا که مطمئن شدی کسی نبود برو راحت بخواب

بازو شو محکم چنگ زدم و با کمی ترس گفتم:

-ولی ممنن میترسم نمیشه همینجا بشینی تا من بخوابم وقتی خوابیدم تو برو

با تعجب گفت:

-واسه من که مشکلی نیست تو برو راحت بخواب من پیشتم

رفتم روی تخت خوابیدم اونم کنارم روی تخت نشست و دستمو توی دستاش گرفت

-حالا راحت بخواب من پیشتم

ایندفعه با احساس ارامش به خواب عمیق فرو رفتم

 

‏*‏***

فردا قراره جشن بگیرن من هنوز لباسمو ندیدم بازم مثل همیشه فواد اون رو سفارش داده تا بدوزند بدون اینکه نظر من رو بپرسه میگه میخوام سوپرایزت کنم همه در حال جنب و جوشند واسه مراسم فردا بدبخت خدمتکارا مامان فواد تا میتونه ازشون کار میکشه مامان فواد گفته بود که مهمونی جدا باشه ولی اینجا فواد مخالفت کرد و گفت نه من مهمونای خاصی دارم نمیشه جدا شد منم قراره یه شال همجنس و همرنگ لباسم رو بپوشم

مامان فواد این چند روز به همه چیز گیر میداد و به همه چیز سر میکشید گاهی مهربون میشد گاهی هم تند

بازم مثل اون چند شب خوابای عجیب غریبی میبینم حس میکنم این خوابا واقعیت داره ولی فواد میگه از بس اینجور فیلما رو نگاه میکنی خوابش رو می بینی با خودم می گویم شاید امکانش هست

 

‏*‏***

بلاخره امروز رسید ارایشگر از صبح اینجاست و روی صورتم کار می کنه فواد به ارایشگره گفته هر موقع کارش تموم بشه بیاد خبرش کنه تا لباس رو بیاره بلاخره کار ارایشگره تموم شد و رفت لباسم رو بیاره تا بپوشم می خواستم برم جلو ایینه خودم رو نگاه کنم ولی گفتم بزار یه بارگی نگاه کنم فواد میخواست بیاد داخل اتاق ولی من گفتم بزار یه بارگی با لباس منو ببینی

وای که چه لباس قشنگی بود دست بهش زدم چه جنس لطیفی داشت حریر بود استین سه ربعی داشت رنگ لباسش هم مخلوطی از زرد و نارنجی بود خیلی خوشگل بود با کمک ارایشگره اونو پوشیدم شالش نازک و هم رنگ لباسم بود خوب بود خیلی موهامو نمیپوشوند ولی از هیچی خوب بود بالاخره خودمو توی ایینه نگاه کردم به کل تغییر کرده بودم ارایشگر خوب بلد بوده کارشو

همون لحظه در اتاقم باز شد

همون موقع در اتاقم باز شد برگشتم سمت در فواد بود مثل اوندفعه خوشگل شده بود با این تفاوت که ایندفعه تیپش رسمی تر شده با لبخند داشت نگام میکرد

-خوشگل شدی

در اتاق رو بست و اومد روبروم وایستاد بعد از چند ثانیه که به چشمام زل زده بود دست برد و شال رو از سرم انداخت پایین

بی حرکت سر جام وایستاده بودم و داشتم فواد رو نگاه میکردم دست برد توی موهام و یک تکه ازش رو برداشت و نزدیک بینیش برد نفس عمیقی کشید موهام رو ول کرد و اهسته خم شد روی صورتم و بوسه کوتاهی از لبم گرفت و سریع خودشو کشید عقب

همونجا سر جام خشکم زده بود یهویی این کارو کرده بود و قدرت هیچ عکس العملی رو بهم نداده بود انگشتام روی لبم بود

به طرف در رفت رو به من که همونجا خوشکم زده بود به شوخی گفت:

-اگه اینقدر خوشت اومده میخوای بازم ببوسمت

با گیچی به طرفش برگشتم:

-ها چی گفتی؟

خواست جوابم رو بده که در اتاقم به شدت باز شد مامان فواد بود با عصبانیت گفت:

-کجایی.

که با دیدن من حرف توی دهنش ماسید اول برق تحسین رو تو چشاش دیدم ولی فقط برای یه ثانیه چون همون لحظه مثل بمب منفجر شد

-من اجازه نمیدم همچین لباسی رو تو این جشن بپوشی

من و فواد همزمان گفتیم:

-برای چی؟

-همین که گفتم این زیادی ه ما اینجا پر از نامحرم داریم اگه دوستش داری فقط واسه شوهرت بپوش

-اخه این کجاش ه؟

-همین که گفتم

فواد که تا اون لحظه ساکت بود با تحکم گفت:

-من خودم این لباسو انتخاب کردم خودمم اجازه میدم این لباس رو بپوشه و الا ما توی این مهمونی نمی یایم

صورت مادرش از خشم سرخ شده بود بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست

فواد دستام رو تو دستش گرفت و تو چشمام زل زد

-ناراحت نباش مامانم یکم تعصبیه به خاطر همین این حرفا رو میزنه بیا بریم که حسابی دیر شده

شال رو از روی زمین برداشت و روی سرم انداخت دستم رو بالا برد و یک بوسه ارومی روش زد و منو همراه خودش به طرف سالن برد

دست در دست هم از پله ها سرازیر شدیم جمعیت با دیدن ما دست و سوت زدند

نگاه به مامان فواد افتاد اول داشت با تحسین نگاه همون می کرد ولی وقتی متوجه نگاهم شد سریع اخماش رو تو هم کرد این دیگه عجب ادم عجیبیه تا وقتی منو میبینه سریع اخم می کنه

خیلی جمعیت بود تقریبا به همه سلام کردیم دیگه پام خسته شده بود فواد با همکاراش داشت صحبت میکرد یه با اجازه ای گفتم و خواستم برم رو مبل بشینم که فواد با سوال نگاهم کرد

دم گوشش گفتم:

-من خسته شدم میرم یه جا بشینم

با لبخند جوابم رو داد:

-باشه عزیزم برو

با خستگی روی یه مبلی نشستم پام درد گرفته بود

رفتم تو فکر تازگی یا نمیدونم چم شده تا وقتی فواد رو میبینم یه جوری میشم یه احساسی پیدا میکنم یاد بوسه امشب افتادم اهسته انگشتم رو جای کشیدم که فواد اونجا رو بوسیده بود داغ شدم سرم رو ت دادم تا از فکر بیام بیرون به فواد نگاه کردم یعنی این چه حسیه که به فواد دارم

یهدفعه با صدای اشنایی خشکم زد

-سلام

من مطمنم این صدا رو یه جا شنیدم مغزم هنگ کرده بود همون جا سر جام ت نمیخوردم .

صحنه های مختلف از ذهنم رد میشدن.همه شون مال زمانی بودن که من تو خونه فواد بودم،جز اینا خاطره ای نداشتم.اما یکیشون تو یه جای تاریک بود که داشتم از درد به خودم میپیچیدم.

به سرعت برگشتم به سمت صاحب صدا تا شاید از چهره تشخیصش بدم.قیافش برام اشنا بود،اما نمیتونستم به یاد بیارم.با سوءظن سلام کردم.با خنده جوابم رو داد و گفت:

_از همکارای فواد هستم.

لبخند گرمی زدم و گفتم:

_آها.خوشبختم آقا.

_منم همینطور.

خواستم بپرسم که قبلا جایی دیدمش یا نه که دستی دور شونه م حلقه شد و فواد گفت:

_سلام اویس.خوش اومدی.

اُوِیس؟!چه اسم عجیبی!اویس با لبخند جوابش رو داد:

_داشتم با خانومت آشنا میشدم.

فواد به من نگاه کردم لبخندی زد.اویس با خنده به دور و ورش نگاه کرد و گفت:

_سنت شکنی کردی فواد!مهمونی مختلط ، بدون پوشیه!چه خبره؟!

فواد دستشو ت داد و گفت:

_چیه این دیوونه بازیا!؟یه خورده باید از غربیا یاد گرفت!

غربیا.اسمش به گوشم خورده بود چند باری.منتظر ادامه گفتگو شدم که اویس با اخم جواب داد:

_مثل اینکه حرفاش زیادی روت اثر گذاشته!

_بالاخره حرفای رئیسمه،روی توئم باید اثر میذاشته!

اویس جوابشو نداد و با تعظیم کوتاهی،از ما دور شد.با کنجکاوی پرسیدم:

_رئیست کیه؟

فواد پیشونیمو بوسید و گفت:

_بگم که نمیشناسی.پس بیخود ذهنتو درگیر نکن.

_اویس چی کاره س؟

_همکارمه.

_اینو خودم بهم گفت.دقیقا چ-

فواد با اخم به سمتم برگشت و گفت:

_دیگه چیا بهت گفته؟

با تعجب جواب دادم:

_همینو.چرا عصبانی شدی؟!

دوباره پیشونیمو بوسید و گفت:

_عصبانی نیستم عزیزم.

تو دلم گفتم " آره جون عمت!"اما در جوابش لبخند زدم و رفتم تو این فکر که اویس رو کجا دیدم.

فواد باز رفت پیش همکاراش که مامانش اومد پیشم و گفت:

_عزیزم.امشب خیلی ناز شدی!

لبخند متعجبانه ای زدم که ادامه داد:

_فک نکنم فواد حالا حالا ها سرت هوو بیاره!

_چی!؟چی بیاره؟!

خندید و گفت:

_چرا اینجوری شدی؟!هوو دیگه!

_یعنی چی؟!میخواد بعد من بازم زن بگیره؟!

قهقهه ای زد و بازوم رو نوازش کرد و گفت:

_اوه عزیزم خیلی بامزه ای.من خودم همسر پنجم بابای فوادم!تازه بعد از من دو تا زن دیگه ئم گرفته!

سرم سوت کشید!هفت تا زن؟!چه خبره!؟واسه روزای هفته ش جور کرده!؟ایندفعه مادرش با لحن دلسوزانه ای گفت:

_نمیخواد نگران باشی عزیزمفواد خیلی دوست داره.اگه بتونی نیازاش رو برآورده کنی 10 سالی خودتی و خودش!

اینو گفت و گونه م رو بوسید.همون موقع فواد بهم نزدیک شد و خواست بغلم کنه؛حرفای مادرش تو گوشم زنگ خورد:هوو!خودمو کنار کشیدم و با لحن سردی گفتم:

_چیزی میخوای؟

با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

_فائزه خوبی؟

_بله خوبم.

_نخیر خوب نیستی.چرا اینجوری میکنی؟

دستمو گرفت و دنبال خودش کشید.وارد آشپزخونه شده بودیم.با اخم بهش نگاه کردم که گفت:

_مامان بهت چی گفته؟

_هیچی.

_واسه من شونه های کوچولوتو بالا ننداز و بگو هیچی نگفته.چی گفته؟

بهش نگاه کردم.واقعا دلش میومد همچین کاریو باهام بکنه!؟آخه مگه من چه گناهی کرده بودم!؟

_هی فائزه خانوم با شمام.

بی اختیار گفتم:

_فواد تو دلت میاد؟

_چی؟!

_تو چطور دلت میاد این کارو بکنی؟!

با نگرانی بهم نگاه کرد و پرسید:

-فائزه مامانم بهت چی گفته؟

_تو واقعا میخوای سر من هوو بیاری؟

برای چند لحظه بهم خیره شد،نفس عمیقی کشید و یهو با خنده گفت:

_چی!؟

_فواد موضوع خنده داری نیست.نخند.

وقتی حالت جدی منو دید خنده ش رو خورد و بغلم کرد و گفت:

_هیچ دلیلی نداره که سر یه خانوم خوشگل و مهربون هوو بیارم.

و بازم خندید.دستامو دور بدنش حلقه کردم،از خنده ش خیلی حرصم گرفت.صورتمو به صورتش نزدیک کردم – که به خاطر این کار مجبور شدم رو پنجه پام وایسم – و جوری خودمو بهش چسبوندم که خواه نا خواه لبام به گوشه لباش خورد.

خواست منو ببوسه که با لبخند کمرنگی گفتم:

_الان نه عزیزم.

و آروم دستمو روی گونه ش کشیدم و اومدم بیرون.ریز ریز خندیدم و با خودم گفتم:

_آقا فواد خواب امشبو ببینی.

بالاخره نیمه شب فرا رسید.موقع خداحافظی با اویس،دلشوره ای بدی به جونم افتاده بود،نمیدونستمم چرا.

با لبخندی ازم خداحافظی کرد و بالاخره منو و فواد و خونواده ش تنها شدیم.

برادر فواد لبخند مرموزانه ای زد و گفت:

_خب دیگهما میریم بخوابیم.

مامانش نگاهی به فواد انداخت و گفت:

_کاشکی میذاشتی به همون روش قدیمی انجام بشه.

فواد با خستگی بازوی مامانمشو فشار داد و گفت:

_مامان گلم.به خدا اون مدلی هم برای من سخته،هم برای فائزه.مخصوصا این که حسابی خجالتیه!

مامانش دیگه چیزی نگفت و کم کم همه رفتن تو اتاقشون.دست فواد رو گرفتم و با هم آروم از پله ها بالا رفتیم.

در اتاق رو بستم و فواد رو بغل کردم و گتم:

_برو یه دوش بگیر عزیزم.

فواد لبخند متعجبی زد و گفت:

_میخوای اول تو بری؟

_نه برو.

بعد از فواد،من سریع رفتم حموم و حوله م رو دور خودم پیچیدم.درست شده بود مثل یه لباس دکلته!از این فکر خنده م گرفت و از حموم بیرون اومدم.

فواد با لباس شیکی روی تخت نشسته بود.خنده م گرفت،چقد اونشب خنده م میگرفت!با نگاه کردن به من،چشماش برق زدن و از جاش بلند شد.

به سمتش رفتم و محکم بغلش کردم.مطمئن بودم حوله م باز نمیشه چون با گیره بسته بودمش.سرمو بالا اورد و آروم گونه م رو بوسید.

یکم که عقب رفتیم،جفتمون افتادیم روی تخت.صورتمو توی دستاش گرفت و شروع کرد،منم هیچ مخالفتی از خودم نشون ندادم.دستم روی کمرم میگشت و کم کم به سمت شکمم اومد.میدونستم که وقتشه،از این فکر به هیجان اومدم و اگه لبام درگیر نبود،حتما بلند میخندیدم.

خواستم گیره ای که به حوله م زده بودم باز کنه که بلند شدم و گفتم:

_اوه فواد عزیزمبذار لباسمو عوض کنم.

با چشمایی که خمار شده بودن بهم نگاه کرد و گفت:

_نمیخواد.چه فرقی میکنه.

لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم:

_خیلی فرق داره!

یه لباس خواب که مامان فواد برام آماده کرده بود پوشیدم و از رختکن حموم بیرون اومدم.بازم چشماش برق زدن و ایندفعه اون به طرفم اومد.اما من مسیرمو کج کردم و رفتم روی تخت دراز کشیدم.

اونم لبخندی زد و کنارم روی تخت دراز کشید.دستشو دور کمرم حلقه کرد،اما من پسش زدم و گفتم:

_فواد.خسته م.

_لوس نشو.فائزه.

بی صدا خندیدم و گفتم:

_خودمو لوس نمیکنم.از خستگی دارم میمیرم،ببخشید عزیزم.

جلو رفتم و یه دستمو دور گردنش حلقه کردم و برای چند ثانیه لباشو بوسیدم و سریع ازش جدا شدم و با سرعت بیشتری رفتم زیر پتو.

چند بار دیگه ئم اصرار کرد.اما من عکس العملی نشون ندادم،یا اگرم دادم انقد خشن بود که کلا بیخیال شد.

صدای آه حسرت بارشو شنیدم.

با بدجنسی خندیدم و گفتم:

_تا شما باشی دیگه بهم نخندی!

با همین فکر به خواب رفتم.

صبح با احساس چیز نرم و گرم روی لبهام از خواب بلند شدم با ترس چشمام رو سریع باز کردم فواد بود که داشت لبهام رو میبوسید عجیبه بجای اینکه عصبانی بشم و خودمو بکشم عقب برعکس خودمم خوشم اومده بود و داشتم همراهیش میکردم حس عجیبی بود تا بحال تجربش نکرده بودم

فواد پاهاش رو دور پاهام حلقه کرد و سرمو روی یه دستش گذاشت و دست دیگش رو دور کمرم گذاشت و منو به خودش نزدیکتر کرد

بعد از چند مدتی سرشو برد عقب و به چشمام نگاه کرد بوسه ارومی از لبهام گرفت و گفت:

-فایزه دوستت دارم اینو هیچ وقت فراموش نکن حالا بریم صبحانه بخوریم که دلم داره ضعف میکنه دیشب هیچی نتونستم بخورم

-باشه من برم صورتمو بشورم و لباسمو عوض کنم می یام

بعد از اینکه صورتمو شستم و لباس مناسبی پوشیدم باهم از پله ها پایین اومدیم همه سر میز بودن و داشتند صبحانه میخوردند با صدای سلام ما همه به طرف ما برگشتند من و فواد کنار هم نشستیم

فردا قراره خانواده فواد برن به خاطر همین بعد از صبحانه رفتیم یکم بگردیم

از خستگی دیگه نای راه رفتن نداشتم چقدر راه رفته بودیم ناهار رو بیرون توی رستوران محلی خوردیم خیلی خوشمزه بود به من که خیلی خوش گذشته بود فقط اگه ایرادای مامان فواد نبود که خیلی عالی میشد همش ایراد میگرفت بهم و میگفت دختر نباید بلند بخنده نباید اینجوری راه بره و هزارتا ایرادای اینجوری

فواد همش دم گوشم میگفت اهمیت ندم ولی مگه میشد که اهمیت ندم

موقع غروب به خونه برگشتیم همگی خسته از این همه پیاده روی یه گوشه ای افتادیم

جمیله با یه سینی شربت وارد شد

-ای دستت درد نکنه جمیله که به یه چیز خنک احتیاج داشتم داشتم میمردم از گرما

-نوش جانت خانم

مامان فواد رو به جمیله گفت:

-این وسایلا رو با هاجر ببرین تو اتاقم

-باشه خانم الان

‏ ‏

شب موقع شام خوردن مادر فواد رو به من و فواد کرد و گفت:

-چیزی از اونجا لازم ندارین؟

-نه سلامتی

رو به فواد گفت:

-کی می یاین اونجا؟

فواد شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:

-نمیدونم بستگی به کارم داره ولی حتما تو دو ماه اینده می یام اونجا

-ما منتظریم باید عروسمو به همه نشون بدم

‏ ‏

‏ من و فواد و داشش با هم نشستیم فیلم نگاه کردیم مامان و باباش که گفتند ما خوابمون می یاد و رفتند و خوابیدند

فیلم ترسناکی بود من که حسابی ترسیده بودم به جاهای ترسناک که میرسید بازوی فواد رو محکم می گرفتم دست خودم نبود حسابی ترسیده بودم یه جا که حسابی ترسناک بود از ترس چشمام رو محکم بستم و سرمو تو بغل فواد قایم کردم

فواد با خنده گفت:

-اگه میترسی خاموشش کنم؟

سرم رو بلند کردم و سریع گفتم:

-نه نمیترسم

با خنده گفت:

-معلومه که نمیترسی

با هزار ترس و لرز بلاخره فیلم تموم شد من و فواد با هم از پله ها بالا رفتیم بازوی فواد رو محکم گرفته بودم و دور برم رو نگاه میکردم فکر میکردم کسی داره به ما نزدیک میشه

فواد با خنده گفت:

-نترس کسی نیست اون فقط یه فیلم بود

با اینکه گفته بود یه فیلم ولی بازم میترسیدم

با هم وارد اتاق شدیم فواد رفت حموم بعد از اینکه بیرون اومد من رفتم لباسام رو عوض کردم جرات حموم کردن نداشتم میترسیدم

با عجله از حموم بیرون اومدم و رفتم روی تخت خوابیدم فواد داشت با حوله موهاش رو خشک میکرد

اومد روی تخت خوابید از ترسم رفتم نزدیک بهش و دستام رو حلقه کردم دور کمرش و خودم رو بهش چسبوندم

پاهاش رو دور پاهام حلقه کرد و صورتش رو نزدیک صورتم اورد هرم نفسای داغش رو لبهام میخورد

دیگه ترس رو فراموش کرده بودم به چشماش نگاه کردم داشت به چشمام نگاه میکرد

لب های داغش رو لبم گذاشت و یک بوسه طولانی از اون گرفت حسابی داغ کرده بودم عجیبه خودمم مثل صبح داشتم همراهیش میکردم

فواد لبهام رو ول کرد و تمام صورتم را میبوسید توی همون حال بودیم که.

‏ ‏با صدای شکستن چیزی هر دو از جا پریدیم فواد سریع تیشرتشو از پایین تخت برداشت و پوشید همونجور که به طرف در اتاق میرفت رو به من گفت:

-از اتاق نمی یای بیرون همینجا بمون

سرمو به نشانه باشه ت دادم از اتاق بیرون رفت دیدم چند دقه رفته هنوز خبری ازش نیست پتو رو از دورم کنار زدم لباسم خوابم که پایین تخت بود برداشتم و ان را پوشیدم

لباسم بلند بود به خاطری که دست و پام رو نگیره با دستم اونو گرفتم اهسته در را باز کردم نگاه به دور و بر کردم هیچ صدای نمی یومد رفتم کنار نرده ها پایینو نگاه کردم ولی کسی نبود

اه این لباس هم همش زیر پام میرفت چند بار نزدیک بود بیفتم

دوباره با صدای شکستن شیشه که از حیاط صداش میامد سریع رفتم به طرف پله ها هنوز سه تا از پله ها رو پایین نرفته بودم که پایین لباسم زیر پام رفت و ایندفعه نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و از پله ها غلط خوردم فقط در اخرین لحظه یادمه که سرم به شدت به موزایکای کف سالن خورد و .

‏ ‏

‏ ‏*******

‏ ‏

-اخ سرم

دستمو به سرم گرفتم نمیدونم چرا سرم درد میکنه به دورو برم نگاه میکنم

اینجا دیگه کجاست اصلا برام اشنا نیست یه اتاق بزرگیه ولی از بس که سرم درد میکنه توجی به اتاق نمیکنم

با صدای در صورتمو بر میگردونم اول متوجه من نمیشه تا صورتشو بالا می یاره از تعجب خشکم میزنه

-سلام عزیزم بیداری؟

این اینجا چی کار میکنه اصلا اینجا کجاست متوجه میشه که گیچ میزنم می یاد جلو تر

-سرت درد میکنه؟

اهمیتی نمیدم با صدای ضعیفی میگم

-من کجام؟

حسابی جا میخوره اینو از تی که خورد معلوم میشه با صدای اهسته ای می گوید:

-تو حافظه تو بدست اورد؟

 

 

خواست جلو بیاد که با جیغ گفتم:

-جلو نیا

با تعجب وایستاد و گفت:

-فایزه!!!

با صدای بلند گفتم:

-من کجام؟چرا م

دخترکی معصوم و خردسال بنام آیلین ، پس از اعزام پدرش به عسلویه همراه مادرش آخرین روزهای شهریور در هفت سالگیش را سپری میکرد ، در باور مادرش روزگارشان شیرین تر از عسل بود ، هرچه را که فرض محال میشمرد و در رویای خویش میطلبید بدست آورده بود ، با بهترین پسر دانشگاه ازدواج و از مشکلات شدید مالی به آسایشی نسبی رسیده بود ، سپس در هفت سال پیش حدود اواسط مهرماه فرزندش را بدنیا آورده بود و نامش را نهاده بود آیلین. . و علارقم هفت ماهه بودن اما تن درست و سلامت دوران نوزادیش را سپری کرده بود ، انها توانسته بودن خانه ای در محله ی ضرب اجاره کنند و تنها حادثه ی تلخ ان سالها فوت ناگهانی مادرش بود ، و حال چند سال گذشته بود و آیلین با کنجکاوی تمام مشغول نگاه کردن زنبورهای درون باغچه ی کوچکشان از مادرش پرسید؛ 

_مامان ژون . یه چیز سوال دارم بپرسم؟

*آیلین این چه وضع حرف زدنه؟ تو دیگه امسال داری میری کلاس اول ، و باید درست حرف بزنی ، چیه ؟ بپرس

_اینا هم ، از اونا دارن؟ 

*آیلین درست سوال بپرس ، اینا کیه؟

_اینا دیگه! ویزبور رو میگم 

*منظورت زنبوره؟

_ آله ، این ویزبور ها هم مث من ، مامان دالن؟ 

* آره عزیزم ، زنبور ها همگی یک مادر توی کندوی عسلشون دارن به اسم ملکه 

_ خب ، چند تا مگه برادر خواهرن؟ باباشون کجاست؟ اگه ک میگی ویزبور ها همگی مادرشون یکی هست ، پس مگه باباشون چندتاس؟ 

*واای چ سوالی میکنی اخه ایلین من چ میدونم 

_مامانی گفتی ملکه خانم ک مامان شون هست توی کدو زندگی میکنه؟

*کدو. نه!. کندوی عسله

_یعنی الان مامانشون پیشه بابای منه؟ 

*چی؟ چرت پرت چرا میگی؟ مگه بابات توی کندوی عسله؟

_آره، خودت گفتی بابایی رفته عسلیه 

*من گفتم رفته عسلویه چه ربط و دخلی به عسل داره .

_ ندااله ه ؟ ضبط و تخت ندااله؟ خب اخه ضبط و تخت خواب که توی کدوی عسل جا نمیشه. خب. خخخ

* ربط و دخل. با ضبط با تخت فرق میکنه . الانم سریع برو دستات رو بشور لباس سفیده رو بپوش میخوایم بریم خونه ی خانم ملکی اینااا. 

__جدی ؟ اخه چجولی؟ ما ک توی کندو مصل جا نمیشیم!.  

*این چرت پرتا چیه میگی اخه بچه ؟. 

____________________________________________

:-) کمی بعد.در راه برگشت از خانه ی خانم ملکی. . 

 

_آیلین ؛ مامان ژونی چرا رفتیم خونه ی خانم ملکی اینا ، بچه هاش مث ما آدم بودن ؟. چرا بهم الکی دولوغ میگی؟   

*آیلین خفه شو هیچی نگو که اعصابم حسابی از دستت خورده ، اه اه اه ، پاک آبروی منو بردی ، یعنی چه که تا بچه هاش رو دیدی برگشتی بهم با تعجب گفتی ، هی ، اینا که ویزبور نیستن ، اینا چرا پس آدمن!?. ای بچه ی بی ادب ، ابروی منو بردی 

_خب خودت مگه نگفته بودی که اونا توی کدوی عسلی زندگی میکنن ، و با هم برادر خواهرند و اسم مادرشون ملکی هست!. خب خودت بهم گفتی امروز صبح که پاشو دست و صورتت رو بشور تا میخوایم بریم خونه ی ملکی ، که خیاطه و برام پالتوی مدرسه بسازه!. اما خودت دیروز لب باغچه گفته بودی اونا ملکی با بچه هاش شغلشون عسل سازی هست اما الان میگی خیاطی هست ، منو گیج میکنی ، بعد الان داری منو دعوا میکنی که چرا ازت پرسیدم که اینا پس چرا بچه هاش آدمند؟ 

* آخه آیلین جون فدات بشم ، تو چرا همش توی تخیلاتت هستی؟ شاید چون هفت ماهه ذنیا اومدی از بچه های هم سن و سال خودت متمایز شدی ، ای خدااا تا کی قراره دخترم توی تخیلاتش زندگی کنه؟.

کمی بعد

خانه ی همسایه ، مادر داوود ، مشغول کاموا بافی شوکت مادر شهریار نیز سرگرم غیبت گویی 

آیلین _ مامانی. یه دونه بازم از مامان داوود سوال بپرسم؟ 

* بپرس عزیزم 

_ببخشید ، منم بلدم ببافم. ولی فقط با خیار

داوود و شهریار که یکی دوسال بزرگترند میخنده اند ، مادر آیلین از خجالت و شرمنده گی نفسی با عصبانیت میکشد و میگوید*؛ 

خیار چیه دیگه دخترم؟ 

_ خودتون منو بردید پیش دکتر ، گفتید ک اقای دکتر. دخترم خیلی خیاربافی میکنه ،،، یادت نیست. ؟ 

*عزیزم خیالبافی ، با خیار بافی فرق میکنه 

_خب کدوم یکی خوشمزه تره؟

 

کمی بعد.

آیلین مشغول پر حرفی کردن و زدن حرفهای غیر عادی درون جمع یک مجلس نه در خانه ی شوکت خانم در آنسوی محله ی ضرب ، انتهای کوچه ی بن بست میهن خواه ؛

_بعدش آقایه به ما گفت. خشک اومدید ستم رنجه کردید ، پا روی تخم چپ مون گذاشتید اومدید ، و بعدش از مامانی خواستش که . که که. انگاری دارم باز پرحرفی میکنم. بهتر تره که حرف نزنم. نظرتون چیه؟ هه آخهش یه نفسی کشیدماااا . داشتم کبود میشدمااا 

پایان صفحه 52 

آغاز صفحه 53 

درون بن بست زینبیه در خط تقارن گذر محلهء ضرب 


    

کلیک نمایید  


 

سعی کردم به خاطر بیارم قبلا هم این کارا رو میکرد یا نه.آروم گفتم:

_بذار بشینم.

حس کردم عقب رفت و من صاف نشستم.آروم گفتم:

_فواد یه سوال بپرسم؟

با بی حوصلگی گفت:

_بگو.

_ما قبلا با هم رابطه داشتیم؟

بهم نگاه کرد و گفت:

_خودت چی فکر میکنی؟

_میدونم که هنوز.هنوز مثل قبل از نامزدیمونم،اما.

ادامه ندادم.بهم نگاه کرد و گفت:

_نداشتیم.

ناخودآگاه لبخند زدم و گفتم:

_خوبه.

با عصبانیت و خشم گفت:

_چرا؟؟

اعتراف میکنم ازش میترسیدم.زیر لب گفتم:

_خبچیزه.من خب،خب نمیخواستم چنین لحظه ای رو فراموش کرده باشم!

لبخندی زد اما صورتش مردد بود که حرفمو باور کنه یا نه.بغلش کردم و گفتم:

_شب بخیر.

خواستم از بغلش بیرون بیام که محکمتر منو گرفت.با خنده گفتم:

_در نمیرم،قول میدم!.میذاری بخوابم؟

بدون اینکه چیزی بگه از اتاق رفت بیرون.وقتی رفت دوباره زیر پتوم خزیدم و زیر لب گفتم:

_مزخرف!من واقعا عاشق این بودم؟!

**

وقتی بیدار شدم آفتاب کل اتاقم رو روشن کرده بود.به آرومی از تخت پایین اومدم و یه بلوز شلوار پوشیدم و رفتم بیرون.

خونه از حرف زدن ساکنینش فارغ بود اما میتونستمصددای کار کردن خدمتکارا رو بشنوم.پایین که رفتم یهو دو نفر جلوم سبز شدن که باعث شد من جیغ بکشم.

_خانوم حالتون خوبه؟!

به زور لبخند زدم و گفتم:

_ببخشید ترسیدم.شما؟

بهشون میخورد زیر 25 باشن.یکیشون که لهجه عجیبی داشت،گفت:

_آقا گفته ما 24 ساعته در خدمت شما باشیم.

اخمی کردم و گفتم:

_چی؟

دختر با ترس گفت:

_حرف بدی زدم؟

با تعجب گفتم:

_نه نهفقط چرا همچین کاری کرده؟

_کی؟

_آقا.یعنی فواد!

_گفتن ممکنه احتیاج به کمک داشته باشین.

اون یکی دختر با شک و تردید بهم نگاه کرد و گفت:

_شما حالتون خوبه؟

_آره.آره،من خوبم!

حس عجیبی داشتم،همه چی برام گنگ بود.هیچیو درک نمیکردم.گفتم:

_فواد کجاس؟

_آقا رفتن سر کارشون.

_واقعا؟.کجا؟

_نیمدونم.حتما نزدیکای مرز.

_مرز؟چه مرزی؟

مطمئن بودم فکر میکردن دیوونه م.همون که لهجه ش عجیب غریب بود گفت:

_مرز ایران و عراق.

_ایران.کشور من. ایران.اون اونجا چی کار میکنه؟!

با صدای بلند من از جا پریدن و گفتن:

_خانوم.فرمانده ن دیگه!

_فرمانده ی کجا؟

وقتی صورت بهت زده و توام با تردید اونا رو دیدم سریع گفتم:

_یعنی.فرمانده کدوم گروه؟

_ما نمیدونیم خانوم.

_باشه میتونین برین.

همونجا وایسادم تا کمی اطلاعاتی رو که تازه فهمیده بودم،واسه خودم مرور کنم که دیدم هیچ کدومشون ت نمیخورن.پرسیدم:

_خب چرا نمیرین؟!

جفتشون با سرعت از جلوی چشمم دور شدن و من آروم آروم رفتم و خودمو رو یه مبل انداختم.لب مرز.چرا اونجا؟این همه جا!فرمانده س.یعنی فرمانده جنگیه!؟آخه جنگ چی؟!

یه پیرمردی لخ لخ کنان جلو اومد و گفت:

_خانوم.ببخشید،استخر آماده س!

_استخر؟!

_آقا گفتن میخواین برین استخر.

_آها.یادم رفته بود،ممنون.

تا بلند شدم دوباره همون دو نفر اومدن روبروم.خوشحال شدم،چون بهشون نیاز داشتم.پرسیدم:

_مایوی من کجاس؟

_تو اتاقتون.میرین استخر براتون بیارم یا خودتون میخواین برش دارین؟

آروم گفتم:

_یکیتون با من بیاد،یکیم برام بیارتش.ممنون.

استخر که روبروی خونه و تو یه محیط بسته بود واقعا نمای شیکی داشت.پس از چند دیقه اون یکی خدمتکار اومد و یه ربع بعدش من تو آب بودم.

واقعا لذت بخش بود.آب سرد قلقلکم میداد و باعث میشد برای اینکه من گرمم بشه به خودم ت بدم.

همونطور که برای خودم رو آب حرکت میکردم با خودم گفتم:

_فرمانده.فرمناده چی؟.اصلا موهای من چرا انقد کوتاهه؟!عکسیم از خودم-.آره،باید بهش بگم عکسای گذشته مو بهم نشون بده!

با این فکر از آب بیرون اومدم گفتم:

_بچه ها.کجایین شما دو تا؟!

در حالی که دامنشونو میتدن با عجله و صورتی سرخ شده اومدن جلوم و گفتن:

_بله خانوم.

_میخوام لباس عوض کنم.

**

شنیدم که زیرلب میگفتن:

_چقد به خودش میرسه.انگار نه انگار با هم تازه نامزدن،فک کرده اینجا کجاس!؟مادر من با 8 تا بچه بازم جرأت نمیکنه از این کارا کنه!

ناراحت شدم.خواستم برگردم بهشون یه چیز بگم ولی گفتم شاید بتونم از تجربیاتشون استفاده کنم!برگشتم به سمتشون و گفتم:

_من هنوز اسم شما دو تا رو نمیدونم.

سریع صحبتشونو قطع کردن و یکیشون که مسن تر بود گفت:

_من جمیله م.اینم هاجره.

هاجر همونی بود که لهجه بامزه ای داشت.دوباره پرسیدم:

_از کی اینجا کار میکنین؟!

_از زمانی که شما اومدین!

_واقعا من-

در باز شد و فواد با قیافه خشمگین وارد شد.اون دو تائم بلند شدم بدو بدو بیرون رفتن.رو تخت نشست و گفت:

_بیا جلوم بشین.

آروم از روی صندلی بلند شدم و با ترس و لرز جلوش نشستم:

_بله؟

_تو عقل تو کله ت نیس نه؟!

_چی!؟

_بدون حجاب رفتی جلو اینو اون؟!

حالا میفهمیدم اون دو تا چی میگن.اینجا همه فرهنگی عرب داشتن.فرهنگ عرب،فرهنگ من چی بود؟!

_هوی با توئم.دفعه آخرت باشه این کارو میکنیا!

_اما من که نمیدونس-

_حالا که میدونی.دیگه تکرار نشه.

نفس عمیقی کشیدم.بغض کرده بودم،یعنی قبلنم شخصیتم انقدر ضعیف بود؟!زیر لب گفتم:

_اگه اینجوریه برو بیرون.

_چرا؟!

_مگه نمیگی حجابتو نگه دار؟!.خب منو تو هنوز زن و شوهر نشدیم،بفرما بیرون.

_چرا چرت و پرت-

_میشه خواهش کنم بری بیرون عزیزم؟

_خواهش کن.

_برو بیرون لطفا.

لبخندی زد و رفت بیرون.بغضم ترکید.هنوز خودمو نشناخته بودم و این اومده بود بالای سرم دعوا راه مینداخت.

با صدای هاجز از رو تخت بلند شدم:

_خانوم شام حاضره.

با صدای هاجر از روی تخت بلند شدم!

-خانوم شام حاضره

-باشه تو برو من الان میام

یه تعظیم کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت یه لباس پوشیده ای رو انتخاب کردم و اونو پوشیدم من باید حال اینو بگیرم امشب

-سلام

با شنیدن صدام سرشو بالا گرفت

-سلام بیا اینجا بشین

رفتم دورترین مرکز بهش نشستم با تعجب بهم نگاه کرد

جوابشو دادم:

-اینجا راحت ترم

شونه هاشو با بیقیدی بالا انداخت حرصم گرفت

-هر جور راحتی

-راستی فودا من میخوام امشب عکسامونو ببینم

حس کردم که یکم جا خورد

-چی شد که یاد عکسا افتادی؟

-خودم گفتم شاید اگه عکسا رو ببینم چیزی یادم بیا

-باشه ولی الان اینجا نیست باید صبر کنی تا بریم خونه ما چون عکسا اونجاست

-پس کی میریم اونجا؟

با لحنی محکم گفت:

-بهتره الان غذاتو بخوری وقت واسه ی این حرفا زیاده

این چرا این قدر بداخلاقه من که چیزی نگفتم

حوصلم سر رفته هر روز تو خونه بودم از موقعی که از بیمارستان اومدم هنوز هیجا نرفتم استخرکه نمیشه استفاده کرد پس من چی کار کنم ای خدا

باید امروز بهش بگم منو ببره بیرون تو حیاط رفتم حداقل اینجا دیگه میتونم برم موهامو باز گذاشتم الان دیگه بزرگتر شدن میشه اونا رو بست صدای بوق ماشین اومد حتما فواده سریع رفتم به طرف در فواد با تعجب از ماشین پیاده شد

-سلام اینجا چی کار میکنی؟ نکنه به استقبال من اومدی؟

به سمتش رفتم

-هم نه هم اره میخواستم بهت بگم منو ببری بیرون اخه حوصلم سر رفته میخوام یکم خیابونارو ببینم

-نه امروز نمی شه

-اخه چرا؟

-امروز یه مهمون خاص داریم مگه خدمتکارا بهت نگفتن؟

-نه به من که چیزی نگفتن حالا نمیشه پنج دقیقه بریم بیرون اخه حوصلم واقعا سر رفته

با لحن محکمی گفت:

-نه مهمونا تا یک ساعت دیگه میان برو لباس مناسب بپوش

بعد از این حرف رفت به طرف ساختمون

حالم اساسی گرفته شد حتی واسه پنج دقیقه هم واسه من وقت نداره باشه امشب حالتو اساسی میگیرم

رفتم سمت کمد لباسی یه لباس پوشیده با یدونه شال همرنگش انتخاب کردم حدس زدم با این لباسا فواد عصبانی میشه از اتاقم بیرون نرفتم تا فواد اون لحظه منو نبینه

بعد از یک ساعت مهمونا اومدن همون لحظه که اونا وارد سالن شدن من از پله ها پایین اومدم مهمونا شامل سه نفر بودن یه مرد و زنشو دخترش مرده که از همن اول میخورد بهش که مرد کثیفی باشه زنه هم که خودشو غرق کرده بود تو طلا و

دختره که از همون اولش اویزون فواد شده بود دختره ایکبیری با اون طرز لباس پوشیدنش رفتم به طرفشون با مرده سلام کردم و بدون توجه به دست دراز شده اش با زنش و دخترش دست دادم

با زنش و دخترش دست دادم و سلام کردم دختره که همون سلام نمیکرد بهتر بود چون معلوم بود داره به زور سلام میکنه و از من خوشش نمییاد رو به فواد و گفت:

-فواد معرفی نمیکنی؟

فواد رو به من کرد و گفت:

-ایشون نامزدم هستند و اسمشون فایزه ست

تا این حرفو زد دختره جا خورد فکر کنم انتظار همچین چیزی رو نداشت

رو به پیرمرده گفت:

-ایشونم اقای سعیدی هستند و خانمشون فوزیه و این دختر خانمشون هم راضیه ست

و رو به انها کرد و گفت:

-ببخشید که سر پا نگه تون داشتم بفرمایید از این طرف بفرمایید

اونها رو به طرف سالن برد اصلا از این خانواده خوشم نمی یاد به خصوص دختره چون اصلا فواد و ول نمیکرد نمیدونستم اونا چی کارن که فواد احترام خاصی واسه اونا داشت یادم باشه از خوده فواد بپرسم موقع شام خوردن میخواستم برم پیش فواد بشینم که اون دختره . سریع رفت جای من نشست اون طرف فوادم پیرمرده نشسته بود ناچارا رفتم بغل فوزیه خانم نشستم دختره اصلا شرم نداشت بعد از شام هم فواد و اقای سعیدی نشستند کنار هم و در مورد نمیدونم چی بحث میکردند ساعت تقریبا یک نصف شب بود که بلند شدند که برند من که همش همینجور خمیازه میکشیدم

بعد از رفتنشون رو به فواد گفتم:

- اه اینا دیگه کین من که اصلا ازشون خوشم نیومد بخصوص دختره

فواد که سعی میکرد خندشو مخفی کنه گفت:

-چرا مگه چی کار کرده؟

-اه دختره لوس از خود راضی مثل کنه بهت چسبیده بود من که نامزدتم اینجوری بهت نمیچسبم که اون دختره اه اصلا حرفشم نزن

فواد بلاخره طاقتش تموم شد و با صدای بلند زد زیر خنده چقدر جذاب میشد وقتی که اینجوری میخندید

حرصم گرفت دستمو به کمرم زدم و گفتم:

-چرا میخندی نکنه خودت خوشت اومده

بعد از اینکه خندش بند اومد در حالی که هنوز اثار خنده روی صورتش بود گفت:

-کوچلو این فکرای منحرفو از خودت دور کن این چه حرفیه که میزنی نکنه به اون حسودیت میشه خوب تو هم بیا بغلم

-چه پرو برو به همونا بچسب لازم نکرده بیای خودشیرینی کنی

خنده از رو لبش پاک شد اهسته گفت:

-من اگه میخواستم اونا رو بگیرم که نمی یومدم عاشق تو بشم

تو دلم کیلو کیلو قند میسابیدن ولی اصلا بروی خودم نیاوردم

از موقعیت استفاده کردمو گفتم:

-فواد فردا منو میبری بیرون

-فردا نه خودم کلی کار دارم بزار واسه یه روز دیگه

توی زوقم خورد رفتم به طرف اتاقم

-کجا نشسته بودی حالا

چه پروه کلی تو زوقم زده حالاهم میگه نشستی حالا

-خستم میخوام بخوام

توی این چند روز هر بار به فواد میگفتم که بیا منو ببر بیرون یه بهونه ای مییاورد که نه کار دارم دیر وقته دیگه خسته شده بودم از توی خونه نشستن

یه روز که هاجر و جمیله سرشون به کارشون گرم بود رفتم به طرف در حیاط و اهسته از در حیاط گذشتم و از اونجا دویدم به طرف کوچه اصلا حواسم به اطراف نبود تا موقع برگشت اونا رو یاد بگیرم میخواستم ده دقیقته بر بگردم از بس که توی خونه بودم حواسم پرت شد وای که چه هوای گرمیه بیرون ولی می ارزه چون همش تو خونه بودم حواسم به ساعت نبود حالا که نگاه ساعت میکنم میبینم دو ساعته که از خونه اومدم بیرون الاناست که فواد بیاد خونه حالا از کدوم طرف اومدم من پاک گیچ شدم پاهام که حسابی خسته شدند اهان فکرکنم همین کوچه باشه

وای نه اینم نیست نمیدونم حالا چی کار کنم نزدیک شبه نمیشه هم که از مردم پرسید چون اسم کوچشم بلد نیستم دیگه شب شده پاهام که دیگه سرخ شده بودن فکر کنم میخواد تاول بزنه

نگاه ساعت کردم وای ساعت ده شبه توی این ساعت عجیبه پرنده هم پر نمیزنه حالا چی کار کنم دیگه راه هم نمیتونم برم اشکام همینجور خودبه خود میاد بیرون یه گوشه میشینم و زانوهامو بغل میکنم همینجور دارم میلرزمو عرق میریزم هم از ترس و گرما و هم از خستگی

همون لحظه یه ماشینی با سرعت تمام جلو پام ترمز می کنه و یک نفر از اون میاد پایین دعا میکنم فودا باشه نور چراغ ماشن میفته توی چشمام و باعث میشه اون شخصو نبینم جلوم وایمیسته منم بلند میشم

‏ ‏از جام بلند شدم خود به خود حالت تهاجمی بخود گرفتم چهرش اصلا مشخص نبود نزدیک بود که با شوت اونو بزنم نمیدونم این چیزا رو از کی یاد گرفتم بعد از چند ثانیه که دقت کردم به صورتش فهمیدم که فواد وای که چقدر هم عصبانیه با خوشحالی نگاهش کردم میخواستم حرف بزن که با سیلی که به صورتم زد برای چند صدم ثانیه برق از سرم گذشت دستمو روی صورتم گذاشتم این بار دوم بود که به من سیلی میزد دستمو کشید و منو برد به طرف ماشین در ماشینو باز کرد و منو پرت کرد تو ماشین این چرا این جوری میکنه من که کار بدی نکردم خودشم ماشینو دور زد و سوار ماشین شد

-من.

-خفه شو میدونم از این به بعد چی کارت کنم

-اخه من که کار بدی نکردم

به سرعت به طرفم برگشت صورتش از عصبانیت سرخ شده بود

فکر کنم حرف نزنم بیشتر به نفعمه ماشین و جلوی در نگه داشت چند بوق پی در پی زد یکی از خدمتکارا به سرعت در رو باز کرد ماشین وارد حیاط کرد و انو نزدیک پله ها نگه داشت

خودش اول پیاده شد و بعد به طرف من اومد دست منو کشید و منو از ماشین پیاده کرد همه خدمتکارا بالای پله ها وایستاده بودند وقتی که از پله ها بالا رفتیم وایستاد و جلوی همه خدمتکارا رو به من گفت:

-از این به بعد واسه ی هر کاری حتی اب خوردن هم باید از من اجازه بگیری

بعد رو به خدمتکارا کرد و گفت:

-شما هاهم هر کاری که این کرد باید بیاین و به من خبر بدین اگه بشنوم یکی از شما بهش کمک کرده اخراجش میکنم

بعد با صدای بلند گفت:

-فهمیدین

-بله قربان

و بعد دست منو کشید و منو برد توی اتاقم وقتی از کنار خدمتکارا رد میشدیم همه با غضبناک نگاهم میکردند انگار که از من بدشون میاد

خیلی سعی کرده بودم که جلوی بقیه اشک نریزم

همین که وارد وارد اتاقم شدیم اشکام خود به خود پایین اومدن

دستمو روی صورتم گذاشتم تا فواد اشکامو نبینه

-همینجا توی اتاقت می مونی تا من نگفتم نمی یای بیرون فهمیدی؟

سر مو ت دادم

اینبار باصدای بلندتری گفت:

-نشنیدم چی گفتی

با صدای گرفته ای گفتم:

-بله

بعد درو محکم بست خودمو روی تخت پرت کردم و با صدای بلند زدم زیر گریه نمیدونم چرا اینجوری رفتار میکرد انگار از یه چیزی ترسیده بود نمیدونم کی خوابم برده بود که صبح با یه سر درد وحشتناکی از خواب بلند شدم فکر کنم اثار گریه کردن باشه صدای در اتاقم اومد

-بفرمایید

اومد تو هاجر بود

-خانوم اقا گفتند بیاین صبحانه بخورین

-برو بگو من میل ندارم

و پتو رو روی سرم گرفتم بعد از چند دقیقه در به شدت باز شد حدس زدم باید فواد باشه پتو رو محکم از روی صورتم کشید و پرت کرد زمین

-همین الان بلند میشی میای پایین

مگه جرات مخالفت داشتم

-باشه تو برو من الان صورتمو میشورمو میام

سر میز صبحانه میخواستم دورترین نقطه بهش بشینم که با تحکم گفت:

-بیا اینجا بشین

به طرفش رفتم و روی صندلی کناریش نشستم.

‏ ‏

کنارش نشستم و سرمو انداختم پایین تا چشمم به صورتش نیفته.داشتم نونی رو که روی میز بود ریز ریز میکردم که گفت:

_چرا نمیخوری؟!

_میل ندارم.

_بخور ببینم!

نفس عمیقی کشیدم و یه تیکه از همون نونی که ریز کرده بودم گذاشتم دهنم.برای اینکه اشکام سرازیر نشن تند تند یه چیز میذاشتم دهنم.سر میز خرمائم بود.سریع چندتا برداشتم و گذاشتم دهنم.

فواد با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

_چرا اینجوری میکنی!؟آروم بخور!

بی اهمیت بهش لیوان آب پرتقال رو برداشتم و یه نفس سر کشیدم.با پشت دست دهنم رو پاک کردم و گفتم:

_من صبحونه م رو خوردم.میتونم برم؟

اخمی کرد و گفت:

_نخیر میشینی تا من صبحونه م تموم شه.

وقتی با این لحن صحبت میکرد،ناخودآگاه ازش حرف شنوی میکردم.پس ا چند دیقه ازش پرسیدم:

_تو فرمانده کجایی؟

_چی؟

_تو فرمانده ای.اما نمیدونم فرمانده کجا.فرمانده کجایی؟

با دستپاچگی گفت:

_برای چی میخوای بدونی؟

آروم گفتم:

_بالاخره باید بدونم همسرم چی کاره س یا نه؟

لبخندی زد اما سریع خودشو جمع و جور کرد و گفت:

_تو از کجا فهمیدی من فرمانده م؟

کلافه م کرده بود،چرا مثل آدم جواب نمیده؟!با عصبانیت گفتم:

_مگه فرقیم میکنه؟!

_من باید بدونم.

دستم روی میز کوبیدم و گفتم:

_هاجر و جمیله گفتن.حالا بگو.

فنجون چاییش رو روی میز گذاشت و گفت:

_تو برو بالابعدا بهت میگم.

میدونستم که الان هرچقدرم اصرار کنم،بازم بهم نمیگه.زیرلب گفتم:

_حالم ازت بهم میخوره!

و بدون اینکه بهش نگاه کنم از پله ها بالا رفتم.روی تختم دراز کشیده بودم که صدای داد و شکستن ظرف از پایین اومد.سریع از اتاق بیرون رفتم و دیدم فواد داره سر جمیله و هاجر داد میزنه و اونائم ساکت سرشونو انداختن پایین.فواد لیوان دیگه ای رو کوبید زمین و گفت:

_مگه من به شما نگفتم هیچی بهش نگین؟!ها؟!

این دیگه چه دیوونه ای بود!داشت دونه دونه ظرفای چینی رو مینداخت زمین!چند ثانیه طول کشید تا بفهمم چی میگه،چیزی بهش نگین.یعنی به من؛چرا بایدچیزی به من نگن؟!هاجر با صدایی که میلرزید گفت:

_آقا ببخشید ما فکر نمی-

_فکر نمیکردین!؟من بهتون گفتم هیچی نگین!درسته؟!گفتم هیچی!

خواست ظرف دیگه ای رو بندازه زمین که وارد آشپزخونه شدم و گفتم:

_چرا سر اینا داد میکشی ها؟!

سریع به طرفم برگشت و گفت:

_تو اینجا چی کار میکنی؟

بی توجه به سوالش داد زدم:

_که چیزی به من نگن؟!سر اینکه به من حرف زدن سرشون اینجوری داد میزنی؟!

با عصبانیت گفت:

_اونا حق نداشتن بهت چیزی بگن!

_چرا؟!مگه چه رازی راجع به تو وجود داره که من نباید بدونم؟!

سشو ت داد و گفت:

_بعدا میفهمی.شما دو تائم اخراجین.

سرشون رو بالا اوردن و با ترس و التماس به فواد نگاه کردن:

_آقا تو رو خدا شما که میدو-

فواد داد زد:

_اخراج!

من جلوی هاجر و جمیله وایسادم و گفتم:

_اخراج نمیشن!

_فواد بهم نگاه کرد و گفت:

_فائزه تو دخالت نکن،واست دو تا دیگه استخدام میکنم.

_اینا اخراج نمیشن!نه به خاطر اینکه به من حقیقتو گفتن.

_فائزه برو تو اتاقت.

دوباره این لحنش.اما جای اینکه بهش گوش کنم گفتم:

_نه فواد.اونا هیچ جا نمیرن.

رومو کردم سمت هاجر و جمیله و گفتم:

_لطفا باهام بیایین بالا.باهاتون کار دارم.

و خودم در حالی که زمینو با دقت نگاه میکرد که پام رو شیشه نره،جلوتر از اوان راه افتادم.حس کردم دنبالم نمیان؛سرمو به سمتشون برگردوندم و درحالی که هنوز راه میرفتم،گفتم:

_بیایین دیگه،چرا وایسادی-آی.

کف پام چنان سوخت که حتی نتونستم بلند داد بزنم.فقط به پام نگاه میکردم که یه شیشه رفته بود توش و ازش خون میچکید.فواد به سمتم دویید و بلند کرد و از آشپزخونه بیرون برد.منو روی مبل نشوند و با دستپاچگی داد زد:

_یه چیز بیارین اینو ببندمبا شماهام!

_هاجر و جمیله واسش باند و بتادین اوردن و اوم با دستایی لرزون پامو گرفت.چشمامو بسته بودم و محکم لبمو گاز میگرفتم تا یه وقت داد نزنم.یه لحظه پام سوزشش دوبرابر شد و انقد محکم لبمو گازگرفتم که شوری خونو تو دهنم حس کردم:فواد شیشه رو از پام بیرون کشیده بود.

بعد از اینکه پامو بست،بغلم کرد و گفت:

_چرا حواست نیست؟ها؟!

آروم آروم از پله ها بالا رفت،با یه دست در اتاقو باز کرد و منو روی تخت گذاشت.کنارم روی خت نشست و گفت:

_حالا گریه نکن.ببین چه اشکی میریزه!شب میبینمت،خب؟الان باید برم سرکار.

پیشونیم رو بوسید و از روی تخت بلند شد و به سمت در رفت.همه این اتفاقا تقصیر اون بود،با حرص زیر لب گفتم:

_ازت متنفرم.

به لحظه وایساد.فکر نمیکردم صدامو شنیده باشه!اما بدون اینکه چیزی بگه یا حتی به سمتم برگرده از اتاق بیرون رفت.

**

شب واسه شام پایین نرفتم و فوادم چیزی بهم نگفت.هاجر و جمیله که از صبح ندیده بودمشون به اتاق اومدن و جمیله گفت:

_خانوم.خیلی ممنون مه نذاشتین ما اخراج بشیم.به خاطر ما اینجوری شدین.

هاجرم با حرکت سرش حرف جمیله رو تأیید کرد.خواستم چیزی بگم که در اتاق باز شد و فواد اومد تو.هاجر و جمیله با ترس و بدو بدو از اتاق بیرون رفتن.از حرکتشون خنده م گرفت و با دهن بسته خندیدم.

فواد روی تخت نشست و گفت:

_بهتری؟

_بله خوبم.

_عصبانی ای؟

_نخیر عصبانی نیستم.

_مطمئنی!؟

_اوهوم.دلیلی نداره عصبانی باشم!

لبخندی زد و گفت:

_ولی ناراحتی!

با کلافگی گفتم:

_که چی؟!میخوای حال منو بپرسی؟!میبینی که زنده م نفس میکشم،متأسفانه!حالائم برو بیرون میخوام بخوابم.

_مگه من چی کار کر-

_تو هیچ کاری نکردی.مشکل منم.برو بیرون فواد.میخوام لباسمو عوض کنم.

بدون اینکه چیزی بگه از اتاق بیرون رفت.بلند شدم رفتم لباس خواب پوشیدم،اما حواسم نبود و سنگینیم رو روی پای زخمیم انداختم و از درد همونجا روی زمین نشستم.بعد از چند دیقه که حالم اومد سر جاش،دو تا قرص آرامبخش که صبح فواد تو اتاقم گذاشته بود رو بداشتم و خوردم و روی تخت دراز کشیدم.

صبح که چشمام رو باز کردم حس کردم تو بغل یه نفرم!باترس برگشتم و دیدم فواد دستشو دور کمرم حلقه کرده و خوابیده.تو خواب عین بچه ها میشد،یه بچه کوچیک که ته ریش داره!خنده م گرفت و با خودم گفتم:

_ولی خودمونیما.همچینم بدم نمیاد بغلش باشم!

دوباره به خودم خندیدم و بیشتر تو بغلش رفتم و دستمو رو دستاش گذاشتم؛خودمم این احساسات ضد و نقیضم رو درک نمیکردم.ازش متنفر بودم،اما بهش احتیاج داشتم.یه جورایی انگار تنها کسی بود که میتونست به منی که هیچی از گذشتم نمیدونم محبت کنه و همه چیو برام توضیح.

همین که دستاش کم کم از روی کمرم بالاتر اومدن،احساسم تغییر کرد

 

 

با ارنج دستم محکم زدم به شکمش و سر جام نشستم با ترس سرجاش نشست فکر کنم خواب بود و گرنه اینجوری گیج نمیزد

-چی شده ؟

بزور جلوی خندمو گرفتم

-هیچی تو به ادامه خوابت ادامه بده فکر کنم خواب قشنگی میدیدی نه؟

-دیونه ایها اینجوری ادمو بیدار میکنن

بعد از کمی مکث متوجه موقعیتم شدم یه اخم کردم و گفتم:

-تو اینجا چی کار می کنی چرا اینجا خوابیدی؟

-همینجوری دلم خواست

تو دلم گفتم دلت بیجا میکنه

-حالام برو بیرون میخوام لباس عوض کنم

همینجور که به طرف در میرفت برگشت به طرف من و گفت:

-راستی پات چهطوره؟بهتره درد نمیکنه؟

-نه الان بهتره فقط یکمی درد میکنه

-باشه اگه مشکلی داشتی صدام کن زودم بیا پایین تا صبحانه بخوریم

پشتشو که به من کرد زبونمو براش در اوردم که همون لحظه هم برگشت و میخواست چیزی بگه که منو تو این وضعیت دید اول با تعجب زل زد به من و بعد از چند ثانیه صدای خندش به هوا رفت خودمم خندم گرفت

-اخه این چه کاریه دختر؟

بعد از این حرف بیرون رفت ولی از همون بیرونم صدای خندش می یومد

 

‏*‏********

امروز پسر عموی فؤاد اومده بود و ما رو برای مهمونی اخر هفته دعوت کرده بود زیاد راضی نبودم که بریم بعد از اون مهمونی این دومین دفعه بود که پسرعموی فؤاد و میدیدم اصلا ازش خوشم نمی یومد به نظرم زیادی هیز بود فؤاد خیاط اورده بود تا واسه من لباس بدوزه خیاطه هم به من نگفت چه مدلی میخواد بدوزه گفت که طرح از فؤاده چه جالب یعنی اونم تو این چیزا وارده

همون روز مهمونی خیاط لباس را اورد وای خیلی خوشگله

پارچش ساتن زرشکی بود مدلش هم از پشت بلند بود و از جلو به صورت هلالی باز بود فقط یکم پشتش زیادی باز بود که اگه یه شال روم بزارم حله

ارایشگره هم اومد سریع کارمو انجام دادو رفت گفته بودم که منو ساده درست کنه ولی بازم حس میکنم یکم زیادیش کرده همون لحظه جمیله اومد تو اتاق

-خانوم اقا میگن زود تشریف بیارین دیر شده

-باشه بریم

برگشتم به طرفش لبخندی زد و گفت:

-خانوم خیلی خشگل شدین

منم یه لبخندی زدم و چیزی نگفتم یکم این پا اون پا کرد فهمیدم می خواد چیزی بگه برای اینکه خیالش رو راحت کنم گفتم:

-بگو راحت باش

-خانم جسارته.

همون لحظه صدای فواد بلند شد

-جمیله چی شد گفتی به خانم؟

-بله اقا الان می یان

باهم از پله ها پایین رفتیم به فواد نگاه کردم خیلی خوشگل شده بوداز حالت رسمی در اومده بود یه تیشرت و شلوار به رنگ تیره پوشیده بود که جذب بدنش شده بود واقعا خوش هیکل بود

فواد داشت با تلفن حرف می زد اصلا حواسش به من نبود تا روشو به طرف من برگردوند یکه خورد

-ببین من بعدا زنگ میزنم باهات خداحفظ

گوشی رو گذاشت سرجاش اومد به طرف من دستمو گرفت و خیلی اروم اونو بوسید

-خیلی خوشگل شدی

سرشو اورد جلو فهمیدم منظورش چیه یک قدم رفتم عقب با تعجب به من نگاه کرد

-بریم دیر شد

-بریم میگم فایزه این لباست یکم باز نیست؟

-نه من اینو دوست دارم

چیزی نگفت ولی از صورتش معلوم بود راضی نیست

توی ماشین هر دو ساکت بودیم فهمیدم یکم دلخوره ولی چیزی نگفتم

جلوی ساختمان بزرگی نگه داشت وای چقدر بزرگه اینجا همون لحظه که ما از ماشین پیاده شدیم یه ماشین دیگه ای هم وایستاد

‏ ‏باورم نمیشه دختر اقای سعیدی به همراه خانوادش بود از همین اولش اونو دیدم وای به حال بعدا بعد از سلام کردن با هم وارد ساختمون شدیم

حیاط بزرگی داشت پسر عموی فواد توی حیاط داشت سیگار می کشید تا ما رو دید سیگار رو انداخت زمین و با کفشش خاموش کرد و به طرف ما اومد با همه سلام کرد و ما رو به طرف ساختمون راهنمایی کرد

چشمش همش روی من بود پسره هیز بزنم چشماشو ناکار کنم فواد که متوجه شده بود نزدیک اومد و زیر لب گفت:

-گفتم بهت که این لباسو نپوش

با تعجب نگاش کردم اروم بهش گفتم:

-چه ربطی داره؟

یه چشم غره ای بهم کرد و رفت طرف اقای سعیدی وارد سالن شدیم

وای این همه جمعیت از کجا اومد

نگام به فواد افتاد داشت با مرضیه حرف میزد و همینجور میخندید میخواستم همونجا خفش کنم پسره پرو خودم رفتم یه جای خلوت و روی مبل نشستم

حوصلم سر رفته دارم جمعیت و نگاه میکنم از بیکاری یه چشمم خورد به رقص یه پسره معلوم بود که اصلا رقص بلد نیست داشتم میمردم از خنده ولی جلوی خودم و گرفتم توی همون لحظه چشمم خورد به یه مرده چهرش خیلی اشنا بود ولی اصلا یادم نمی یاد کجا دیدمش بی خیال شونه هامو انداختم بالا شاید خیالاتی شدم که میشناسمش دوست داشتم برم وسط برقصم به فواد نگاه کردم اصلا حواسش به من نبود از این فرست استفاده کردمو رفتم وسط

داشتم همینجور میرقصیدم که پسر عمو فواد هم اومد همراهم رقصید از ترس به فواد نگاه کردم داشت با عصبانیت نگاهم میکرد از خیر رقص گذشتم و رفتم سرجام نشستم همون لحظه فواد اومد بغلم روی مبل نشست و مچ دستم رو محکم گرفت و گفت:

-داشتی چه غلطی می کردی؟

صدای دادم به هوا رفت

-آآآیی دستم دستم درد گرفت دیونه ولم کن باشه باشه تو دستمو ول کن بهت میگم

دستمو ول کرد

-خب میشنوم بگو

-هیچی من حوصلم سر رفته بود رفتم یکم برقصم بعد نمیدونم از کجا پیداش شد اومد باهام رقصید همین

با جدیت به چشمام زل زد و گفت:

-فکر نکن که اونجا نشستم حواسم بهت نیست بلکه خوب حواسم بهت هست خوب حواستو جمع کن بزار بعدا بریم خونه حسابتو میرسم

بعد از این حرف بلند شد و رفت پیش بقیه

چه پرو خودش هر چی دلش خواست انجام نوبت ما که میشه واسه ما ادا در می یاره پسره پرو این مرضیه که مثل کنه به فواد چسبیده ول کنش هم نیست این رقصم زهرم شد کاش که اصلا به این مهمونی نمی یومدم

مرضیه دست فواد و میکشید نمیدونم چرا ولی فکر کنم برای رقص بود فوادم بلند شد و باهم به وسط رفتند از شدت بغض داشتم میترکیدم پسره ایکبری به خودش نگاه نمیکنه اومده منو مواخذه میکنه برم همونجا لتوپارش کنم که حالم جا بیاد ولی حیف که زورم بهش نمیرسه فواد داشت به من نگاه میکرد فکر کنم داشت به عمد حرصم میداد به زور جلوی اشکامو گرفتم نمیخواستم ضعف نشون بدم با صدای کسی چشمامو ازشون گرفتم

-خانوم بفرمایید

نگاه به سینی در دستش کردم این دیگه چیه فکر کنم باید شراب باشه اخه مرضیه هم داشت از این میخورد

یه لیوان رو برداشتم و بو کردم اه بوی بدی داشت می خواستم اونو دوباره سر جاش بزارم که نگام به فواد افتاد دوباره اونو برداشتم و با یک دستم بینیمو گرفتم و یک نفس سر کشیدم اه این دیگه چیه داشت حالمو بهم میزد فواد اومد به طرفم فکر کنم منو دید

-این چه کاریه؟

-به تو چه دوست دارم تو برو به مرضیه جونت برس

لحنم شل شده بود

‏ ‏

‏ ‏

‏*‏*****

صبح با سر درد شدیدی از خواب بلند شدم سرجام نشستمو دستمو روی سرم گذاشتم

-اخ سرم

گردنمم درد میکرد

 

گیج و منگ اطرافمو نگاه میکنم از شدت سردرد با دست محکم سرمو میگیرم داره حالم بد میشه سریع بلند میشم و میرم طرف دستشوی صورتمو میشورم متوجه گردنم میشم چرا کبود شده؟

باید برم به جمیله بگم برام یه قرص بیاره از دستشویی میام بیرون نگام به لباس پایین تخت میفته تازه جشن دیشب یادم می یاد ولی من کی اومدم رو تختم که خبر ندارم سعی میکنم همه چیزو به یاد بیادرم ولی هر چه بیشتر فکر میکنم سرم بیشتر درد میکنه یکم تمرکز میکنم و چشمامو میببندم داره کم کم همه چیز یادم می یاد مهمونی دیشب داره جلوی چشمام رژه میره.

-ای دستمو ول کن

-حقته همینجا دستتو بشکنم این چه کاری بود که تو کردی ابرومو بردی جلوی همکارام

نزدیک ماشینش شدیم

-برو تو

خودش هم سوارش شد و راه افتاد

سرمو چرخوندم طرفش

-چه صورت قشنگی داری تو

با تعجب به طرفم برگشت خم شدم طرفش و یه بوس از لپش گرفتم و خندیدم خودشم خندش گرفته بود ولی همچنان سعی در مخفی کردنش داشت

-خوبه یادم باشه هر موقع خواستی مهربون بشی یه لیوان از اون شربتا بهت بدم

بدنم سست شده بود کم کم

رسیدیم به خونه فواد چند بوق پی در پی زد تا درو باز کنند ماشین رو با سرعت داخل برد به سرعت پیاده شد و در طرف منو باز کرد با سستی پیاده شدم همینجور پیچ پیچ میخوردم به فواد تکیه دادم و دستمو دور گردنش کردم فواد بعد از چند گام وایستاد

-نه اینجوری نمیتونی بیای اینجوری همه رو بیدار میکنی باید بغلت کنم

یه دستش زیر سرم و یه دست دیگش زیر پاهام کرد دستامو دور گردنش کردم و صورتمو به صورتش چسبوندم هرم نفسای گرمش به گوشام میخورد و داغ ترم میکرد در اتاقمو با پاش باز کرد

منو روی تخت خوابوند و با دستای ازادش کفشامو در اورد دستم هنوز دور گردنش بود میخواست بره ولی من محکم گردنشو گرفتم که نره با چشمای خمار نگاهش کردم لبامو مثل بچه ها غنچه کردم با صدایی که خشدار شده بود گفت:

-اینجوری نگام نکن که کار دستت میدم ها کوچولو

خواست دوباره بره که اینبار محکم تر گرفتمش جوری که یه لحظه تعادلشو از دست داد و افتاد روم نگام به لباش افتاد لبای وسوسه انگیزی داشت یه بوسه ریز از لبش کردم رفتارام دست خودم نبود سریع خودشو کشید عقب ولی من پاهامو گذاشتم روی پاهاش و دستم که شل شده بود دوباره محکم گرفتم دور گردنش و اینبار لباشو طولانی تر بوسیدم دیگه خودش هم تسلیم شده بود و محکمتر منو میبوسید جوری که لبام به سوزش افتاده بود از لبام اومد پایین و زیر گلومو میبوسید یه لحظه از جاش بلند شد میخواستم بگیرمش ولی زور اینکه دستمو بلند کنم هم نداشتم تیشرتشو با یک حرکت سریع در اورد و انداخت پایین تخت و افتاد روم از لبام اومد پایین تا روی گردنم همینجور که گردنم رو میبوسید دستشو پشتم کرد و زیپ لباسم رو باز کرد و لباسمو تا کمرم اورد پایین تن گرمش بدنمو میسوزوند چشمام خمار خمار شده بود یک لحظه چشمش افتاد به چشمام و از روم بلند شد که همون لحظه چشمام گرم شد و دیگر هیچی نفهمیدم چون به خواب رفتم

حالا که همه اتفاقا یادم میفته از شرم گونه هام قرمز میشه تقصیر خودم بود اگه من تحریکش نمیکردم اون اتفاقا نمیفتاد حالا چه جوری باهاش روبرو بشم وای خوب شد اتفاقی نیفتاد ولی از کجا مطمانم من که هیچی یادم نمی یاد حالا چه جوری ازش بپرسم وای من که روم نمیشه نگاهش کنم

با صدای در اتاق به خودم می یام جمیله است

-سلام خانم اقا میگه بیاین صبحانه بخورین منتظرن

-باشه تو برو

وای من حالا چی کار کنم از بس که فکر کرده بودم سر دردم یادم رفته بود.

رفتم حموم و به تصویر خودم توی آینه زل زدم.دستم محکم روی لبام میکشیدم و با دست دیگه م سعی داشتم بدنمو تمیز کنم.

دستام میلرزید،صابونو برداشتم و محکم کشیدم رو لبام؛از طعم تلخش صورتمو جمع کردم و سریع صورتمو بردم زیر دوش.

کم کم صدای هق هقم تو حموم پیچید،باورم نمیشد همچین کارایی رو کردم!وقتی به خودم اومدم همه جای بدنم قرمز بود:چشام به خاطر گریه و بدنم چون انقدر دست کشیدم تا تمیز بشه که قرمز شد!

از حموم اومدم بیرون و با قدمایی سست به سمت تختم رفتم.از سرما داشتم میلرزیدم،با چشمام دنبال حوله گشتم که یادم افتاد حوله م تو حمومه.حال نداشتم تا اونجا برم،به خاطر همین همونجوری روی تخت دراز کشیدم.

یهو در باز شدو هاجر اومد تو:

_خانوم ببخشید ناها-ای وای خانوم معذرت میخوام.قسم میخوره چیزی ندیدم،خانوم من هیچی ندیدمخانوم ببخشید واقعا.

اگه حسشو داشتم حتما میخندیدم،دستشو گرفته بود جلوی چشماش و این چیزا رو میگفت و حتی بیرونم نمیرفت!با صدایی خشدار گفتم:

_هاجر.بس کن،تو که کاری نکردی.حالائم دستتو از رو چشمات بردار و برو واسم لباسامو بیار!

وقتی داشت از جلوم رد میشد به طرف دیگه ای خیره شد و راهشو ادامه داد.

نمیدونم چرا انقد بیخیال شده بودم.یه حس عجیبی داشتم،انگار حالا که با فواد بودم،دیگه دیده شدنم توسط بقیه اهمیتی نداشت.اما میدونستم که اهمیت داره.من با شخصی بودم که حتی فامیلیشم نمیدونم!فقط بهم گفته شده که اون نامزدمه!

حتی نمیدونم چی کاره س!!یا اصلا من خونه اون چی کار میکنم،پدرم مادرم کجان،چرا هیچ عکسی از گذشته م ندارم؟!

یهو زدم زیر گریه.یه حسی بهم دست داد.انگار قبلا تو اغوش گرم مادر بودم.میتونستم اینو توی خاطراتم حس کنم،اما تصویر مادرمو یادم نمیومد.دوباره بلند بلند گریه کردم.

هاجر با دستپاچگی چشماشو بست و اومد جلومو گفت:

_خانوم چی شد یهو؟!؟!خانوم تو رو خدا گریه نکنین.

با دست صورتمو پاک کردم و گفتم:

_ببخشید.یاد مادرم افتادم،یعنی میخواستم یادش بیفتم.ولی چیزی ازش به خاطر ندارم.

دوباره زدم زیر گریه.یه کم که آروم شدم،دیدم بازم داره صدای گریه میاد:هاجرم داشت پا به پای من گریه میکرد.

با لبخند گفتم:

_

اثر برتر این دوره مهربان بقلم شین براری  به گزارش انجم.  .      شهروزبراری صیقلانی


 

  توجه ؛  این متن  بدلیل تحت مالکیت بودن. و حق کپی  رایت  توسط  ناشر  ،  بصورت. جملات. رندوم Ran

یکرRandom  و تصادفی     از نرم افزار رایتین دمو   تهیه شده و نظم و نظام کلی و مفهومی و دستوری ان  مطابق نسخه ی اصل نمیباسد ،  این تنها راه به اشتراک گذاردن آثار برتری ست که ناشرین ان در ایران  حق مالکیت معنوی آثار را. در فدراسیون نشر اروپاه به ثبت رسانده اند و ما نیز بدلیل متعهد  بودن  و پ   پایبندی  به  قوانین    بریتانیا    موظف به رعایتش میباشیم. 

یکروز  معمولی   معمولی، کم‌رنگ و غمناک زیر آسمانی ابری آغازگشته بود  ٫؛٬ چنان غمی بر وجود پسرکی غزلفروش ،تار تنیده بود که گویی دلش شیشه  و دستانِ روزگار سنگ‌ گردیده‌بود  

پسرک پر از حرف های ناگفته ای بود که گوش شنوایی برایشان نیافته بود. آسمانِ شهر،  همچون دریایــی بی‌رحم، خشمگین و غضبناک گردیده بود،  ٫؛٬  چرخش ایام ، در هجوم ابرهای تیره و لجباز ، به شهر خیس و خسته ی رشت ، خیره گشته بود  ٫؛٬   از فرط بارش باران ، رودخانه‌ی زَر ، لبالب لبریز از آب گشته بود ،؛، پسرک زیر شلاق بیرحم باد و باران و تگرگ به زیر سایه بانی پناهنده گشت ،؛، کمی به حال و روز خود و روزگار نگاهی خیره دوخت . و دریافت که در بازی پر کلک و دقل این فلک ، چه مظلومانه باخت. از درد زخم های نهفته بر روح و تنش هر دمی میسوخت ، اما بیصدا خیره میماند و به نقطه ی نامعلومی مات و مبهوت چشم میدوخت ، در دلش میگفت چه توان کرد ، باید ساخت. 

در آن غروب بارانی نیز باز پسرک غرق غصه هایش تکیه بر نجوای درونش زد ، و بوضوح دریافت که در عرض باریک مسیر خیس ، غیر از خویشتن خویش هیچ بازنده ای نیست ،؛، بفکرفرو ریخت ، به عمق ژرف خیال ، به اینکه پدرش ، تنها پشت و تکیه گاهش دگر نیست ، و سالها پیش در آغوشش جان داد و با دستان نوجوانش به دست سرد خاک سپرده شد ، به اینکه تنها دلیل زنده بودنش به یکباره بی وفا گشت ، دور ز چشمش رفت و سر به هوا گشت ، به اینکه چه بی نهایت زجر ها دیده ، مصیبت ها کشیده ، در این هنگام گوشه ی چشمش قطره ای زاده شد اشک ، او بود تقدیر سوز ترین پسرخوانده ی رشت ، در عمق وجودش حسی عجیب چشمه وار جان گرفت ، پیش آمد مثل خون در تمام رگ و اعضای وجودش جاری شد ، وجودش را تصائب نمود ،جریان خودکشی در وجودش شریان گرفت عقل را به بیراهه کشاند از صحنه حذف نمود ، احساس را بر تاج و تخت نشاند ، آن چشمه کوچک دگر رود گشته بود ، رود هر چه پیش میرفت سرکش و وحشی تر از پیش میشد ، خسته از اسارت روح در کالبد و تن خویش میشد ، رود طغیان کرده بود   ٫؛٬   باد سرکش وحشیانه ابرها را سوی محله‌ی ضرب برده بود ، و بی‌وقفه موج‌مـــوج  بَر تَــنِ لُختِ باغِ هلو  باران باریده بود ٫؛٬انتهای باغ هلو، مهربانو در کنجِ غمناک ‌اتاقش ، به زیرِ سقفی کج ، خوابیده بود ٫؛٬ در خواب و رویا ، گل حسرت رسیدن به پسرک را چیده بود ،   رگبار بارانی تند و شدید همچون شلاق بر شاخسار بی‌برگ باغ ، تازیانه کوبانده بود ٫؛٬  سقفِ پیر و فرسوده‌ی اتاق  زیر شلاقِ بیرحمِ باران و باد ، ناله‌اش را همچون فریاد و آه  در چهار کُنجِ  باغ  پیچانده بود  ٫؛٬  پسرک تن به بارش باد و بوران میدهد تا آتشش را خاموش یا بلکه خشم خویش را آرام کند ، پسرک لحظه ای درنگ میکند ، عقل را میابد و بر عقل سلیم تکیه میزند ، با خودش میگوید: مهربانو شاید پیردختری مهربان و عجیب باشد اما مرا عاشقانه دوست دارد ، به گمانم او دوشیزه ای نجیب باشد ، پس چرا خودم را به خود کشی وادار کنم؟ هنوز زندگی جاری ست ، هنوز هم میشود عاشق بود ، اما از جبر تقدیر نباید غافل بود ، سپس، در فرار از روزمرگی‌های کِسالَت‌وارِ زمانه  ،سوار بر کفشهایش ، سوی باغِ هلو ، نزد یارش روانه میشود   ٫؛٬   همچون هرغروب راس ساعت شش ، نوشیدن یک  فنجان چای داغ ، مخفیانه و عاشقانه ، تَه خلوتِ باغ،  بهانه میشود  ٫؛٬   پسرک وارد باغ میشود ٫؛٬  باغ بشکل شَرم‌آوری و عریان است ٫؛٬ پسرک به موههای بلندِ مهربانو می‌اندیشد ، که از شبهای سیاهِ خزان بلندتر است ٫؛٬  مسیر سنگفرش از دلِ زرد باغ ، اورا تا به آغوش ِگرمِ یار همراهی میکند  ٫؛٬  افکاری مخشوش بر روانِ پسرک سنگینی میکند  ٫؛٬  نجوای ِ مرموز ِ مرغِ حــَق  باغ را پُر از حسی اندوهناک و به رنگِ غمگینی میکند  ٫؛٬   باد برگ زرد خشکی را از روبروی قدمهایش ، جارو میکند ، ٫؛٬ ,  پسرک باز به این نتسجه میرسد که در باغِ زرد ، هوا سردتر از  پیچ و خمهای محله‌ی ضرب است  ٫؛٬  پسرک کفشهایش را وسواسگونه پشت صندوقچه‌ی پیر و کهنه ، پنهان میکند  ٫؛٬ مهربانو از خواب ، به آغوشِ یار پُل میزند  ٫؛٬  پسرک از شرم و حَیا به قابِ چوبی پنجره زُل میزند  ٫؛٬   سکوتی مبهم وارد اتاق میشود ، افکار مجهول و مخشوش در فضا جاری میشود  ٫؛٬  ناگهان صدای  مهیبِ رعد و برق ، دلِ آسمونو کَند ، بعدشم بارون و بوی ِ خاک و نم ،٫؛٬, مهربانو میگوید؛  پاییز ، منم.  پاییز منم که دستم به تو نمیرسد و شب و روز میبارم از غمت .   من اینجا، درست وسط پاییز ، انتهای باغِ اندوه ایستاده‌ام و برگ بـــرگ عاشقانه زرد میشوم.   جفای تو ، این باغ را پُر از حسی اندوهناک و به رنگِ غمگینی میکند  ٫؛٬   اما افکار پسرک رنگی از احساسات عاشقانه نبرده و در این اندیشه است که در باغِ زرد ، هوا سردتر از  پیچ و خمهای محله‌ی ضرب است 

مهربانو میگوید؛.  من امسال دلخوش آن بودم که دستم گـِره بخورد در دستان پر مــِهرِ تو! آنگاه یلدای این باغ را پر از عـــطرعشق کنیم.  محبوبِ من، یک پاییز دیگر هم آمد و به باغِ ما زد ، اما منو تو ، ما نشدیم ! و دستت به دستانم نرسید!  ٬٫؛٬٫   پسرکغزلفروش با بی خیالی و بی ریاحی میگوید؛  گیریم صد خزان دیگر هم بیاید و به باغ شما بزند ، مگر من اَنــــارَم انارم که با رسیدنِ پاییز به دستان تو برسم؟  مهربانو جان من کدام گوشه‌ی زندگیت جا خوش کردم که به هرطرف میچرخی، خیال من ، آیینه گردان عشق من، میشود، و باز به رسیدن به من ، دلگرم میشوی

 ،٫؛٬ نوای محزون نِی ، متن خیسه باغ و غم ،؛، چشمک زرد رنگه لامپه صد ، نگاه ها هر دو میچسبد به سقف ،؛، سوسوی لرزانِ نور ، تعبیرِ نظرهای نزدیکو دور ، اثر سَقه سیاه چشمانه شور .

تپش های قلب هر دو درگیر افکاری مبهم و مجهول ، با نگاهشان در هم آمیخته از رمز و راز ، دخترک بی حیا مرموز و غرق عشوه ناز ، پسرک محفوظ بحیا و مجذوب آهنگ و ساز ، بانو نگاه پر کرشمه ، همچون چشمه ی زلال عشق، جاری و برقرار ، پسرک تشنه لب بیقرار در فکر فرار . بانو همچون گرگی در تن پوش دوست ، بچشمش پسرک صید راحت و خودش صیاد خوب . 

      آنگه نقل عاشقانه های دو قو ، و بعد فرق هجرتِ دو پرستو از شرق دور با خلقت شیطان از آتش ، بی قلب و شریان خون. 

سوء سوء نور چراغ ، و ناگه قطع جریان برق ، هجوم سیاهی بعد از مرگِ نور .

 لحظاتی در عمق مبهم سیاهی و سوت و کور ، همه جا غرق سکوت 

بانو کورمال کورمال پیش رفت تا به پای مرطوب دیوار نمور.

آنگاه برخواست تا دستش به طاقچه رسید ، گفت که ؛ از رفتن برق گردیده بیزار ، چیزی بگو ، نمان بیکار 

اما برخواست صدایی مرموز و مبهم از سوی دیگری ناگاه

دستش رسید به 

مکعب مستطیل کوچک از جنس کاغذ همان قوطی کبریت 

 سایش گوگرد بر متن ضبر قوطی 

 جعبه کبریت و دیوار مرطوب و نم 

کمی تاخیر ، تا زایش آتش کوچک و لرزان شمع

 وصلت آتش و موم شمع و خلق شعله با نور کم .

ظهور سایه های مشکوک بر دیواره غم  

 ریزش بی وقفه ی اشکریزان ِ موم بر قامت عریانِ شمع ،

جای خالیه پسرک و رد پای   فسفاله ی چای بر  طرح  گلهای پر پر شده و خیس فرش .

  توضیحات  وبلاگ ؛  //اما کمی بعد در میابد که پسرک غزلفروش یعنی شهریار نرفته ، و هرآنچه که در آن شب سیه گذشت ، زمینه ساز آغاز مصائب بسیار شد. 

و در پی آن کنش و نقطه ی اوج داستان ، در باقی ماجرا پیامد ها و واکنش های پیش بینی نشده ی تلخ و شیرینی نهفته است که پیشنهاد میکنم برای اگاهی از آن ، اپیزود دوم را بخوانید .

صفحه 371  پاراگراف دوم  

آینه ی ایستاده ی قدی. قابی چوبی تراشیده رنگین . پسرک غزلفروش خیره به تصویری پاشیده غمگین. آسمان ابر ، زیر پایش قبر. بارش باران و صبر. خلا چتر . سمت محله ضرب روانه. رسیدن به رودخانه ی زر شبانه . ناامید از زمانه . پل باریک ، آینده تاریک . هیچ کس صدای سقوطش را در رودخانه نشنید. همانطور که هیچ کس حرفهای پشت __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت 

   ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑ ﺑﻮﺩ ﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید 

     ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ،

مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺶ ﺭﻭﺶ ﻓﺮ ﻣ ﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟! هــــان؟ به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟         سقوط در دره ی ناباوری ها.     

      

     نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شدی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای! ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه ‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج آ إم» موج اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ،  تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟

            درخت ِ  بید ٍ کُهَن   واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم آ                                   فروپاشی روحی روانی                   

     اره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما! اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی. ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت.     آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما. جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟ یعنی من الان باید چیکار کنم؟ میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . ا

    صلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟ چه کمکی؟ نمیدونم خب! ولی اون. حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره   ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.  ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.)  

          مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟

     چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟ خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا 

          ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و

      بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود ♪: دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.    

    نسیم کاکلش جونی به من داد،   لب خندونش از دینم بدر‌کرد.  فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،   غم‌عالم نصیب جون ماکرد.   غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫     فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که سردار غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و داد بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد.

                   مهربانو سمت جاده ی مطروکه ای قدم ن و شعر خوانان پیش میرفت ، و گاه میخندید ، میگریست ، با خودش دست به یقه میشد ، و پیش میرفت ، دود غلیظی درون محله ی ضرب برخواسته بود ، و بچه گربه ای پشت درخت پیر بید معصومانه کِس کرده بود ، و از ترس میلرزید

سالهای سال گذشته و من شهروز براری هستم ، که بتازگی با خانم میانسالی که درون اتاق کوچک و متروکه ی انتهای بن بست به تنهایی زندگی میکند با من همکلام شد ، و هربار که ظرف غذاهایی را که برایش برده ام را با شرمندگی و غمی محزون کننده باز میگرداند کمی رو به دیوار بن بست حرف میزند و در حد چند جمله از روزگار قدیم و سرنوشتش روایت میکند و سپس نگاه بی روح و افسرده اش را از نقطه ای نامعلوم در دوردست میرباید و سرش را پایین می اندازد میرود.

خاتون ک همسایه ی قدیمی ماست میگفت؛

اسم این زنی ک توی خونه ی متروکه و خراب میخوابد مهربانو ست و سالها پیش از شهر خیس رشت به این دیار آمده و از عده ای شنیده که او پا شیدا همچون عاشقی هجران تمام مسافت 120 کیلومتری را طی زمانی نامعلوم پیموده ، و بی هیچ هدف یا مقصد و مقصودی در این محله از رمق افتاده و مدتی زیر یک درخت بیهوش و بی روسری افتاده 

من نیز تا جایی در توانم بود برایش واژه چینی کردم ، تا داستانش را برایش مکتوب کنم .

 

_نیست که نیست . یعنی رفته؟ شاید طعمه شعله های سرکشدشده ! شایدم سوخته؟ پس از خاموش شدن آتش به ماموران اتش نشانی گفتم ک در این مخروبه شخصی زندگی میکرده .  

   (به امید آثار جدید از شین براری ،   من آیدا آغداشلو  نیو همپ شایر   )


               


کتابناک شهروز براری صیقلانی رمان نویس سبک خاص مدرنیته 

         . کسی با صدای خشن به مردی که روم آب ریخته بود به عربی گفت که بره بیرون و خودش صندلی رو با صدای وحشتناکی رو زمین کشید و روبروی من نشست و به عربی گفت:

_اسم فرمانده؟

سرمو ت دادم،یعنی که نمیخوام بگم.سیلی محکمی بهم زد و گفت:

_کیه؟

چیزی نگفتم.نمیذاشتن این گونه لعنتی یه کم خوب شه!از درد داشتم میمردم که خیسی ای رو روی صورتم حس کردم.با یکم انرژی ای که واسم مونده بود سرمو برگردندم و توی صورت فرمانده که شاید در دو سانتی متری من بود،تف انداختم.

با عصبانیت منو از روی صندلی بلند کرد و تقریبا میشه گفت پیرهنمو از تنم کند و متوجه بانداژ شد.

از ترس تمام بدنم میلرزید.خودمو تا جایی که میتونستم مچاله کردم و گفتم:

_خواهش میکنم بهم دست نزن.

فکر کنم فکر کرده بود بانداژ برای زخمی چیزیه،چون گفت:

_با این لوس بازیات چجوری تا الان حرف نزدی؟!

اونم باز کرد و بدون اینکه بهم نگاه کنه برگشت تا شلاقشو برداره و وقتی برگشت،چنان تعجب کرد که شلاق از دستش افتاد.

خودم داشتم میلرزیدم،خودم بیشتر مچاله کردم اما با هر تم،دست و پام بیشتر درد میگرفت.

چشم ازم بر نمیداشت و من ذره ذره زیر نگاهش آب میشدم.آخر سر با صدایی که میلرزید گفتم:

_یه ور دیگه رو نگاه کن!

با پوزخند به سمتم اومد و با گرفتن موهام از روی زمین بلند کرد و بی توجه به ناله های من گفت:

_پس تو دختری!

پرتم کرد روی همون تخت توی اتاق و گفت:

_یه دختر که خودشو شبیه پسرا دراورده!

فقط میلرزیدم.نمیدونستم باید چی کار کنم.ادامه داد:

_بچه ها رو هم صدا کنم یا فقط خودم باشم؟

از تصور بلایی که به سرم میخواست بیاره بی اختیار گفتم:

_تو رو خدا.این کارو نکن!

خنده کریهی کرد و گفت:

_کاریت ندارم.بذار بچه ها رو صدا کنم!

با گریه گفتم:

_خواهش میکنم.خواهش میکنمتمنا میکنم!

دیگه داشتم فارسی حرف میزدم.یه صندلی کنار تختم گذاشت و بهم نگاه کرد.حالم از خودش و نگاهش بهم میخورد.

_برگرد!

بهش نگاه کردم که فریاد زد:

_بهت میگم برگرد!

با ترس روی شکمم دراز کشیدم و منتظر شدم.چی کار یمخواست بکنه؟از افکاری که به ذهنم هجوم اورد،هق هقم بلند شد.

ضربات شلاق آرومم کرد.یعنی فقط همینه؟!به تخت چنگ میزدم از درد اما خیالم راحت بود،نمیدونم چرا اما راحت بود،میدونستم کاری نمیکنه!

وقتی از جام بلندم کرد،گفت:

_حالا لباستو بپوش.!

لباسمو به زور پوشیدم.اما مدادم بانداژ رو شل میکردم تا کمرم در اثر ضربات نسوزه.گفت:

_قرار نیس آب خوشی از گلوت پایین بره!

بعد از اینکه این حرف را زد بلند شد و بیرون رفت.یک نفس راحتی کشیدم فعلا بامن کاری نداره ولی در روزهای اینده چی کار کنم می ترسم که به همه بگه وای که چقدر کمرم درد می گیره از جام بلند میشم یکم قدم میزنم تا شاید بهتر بشه ولی دیدم نه بدتر شد رفتم روی تخت دراز کشیدم بعد از چند دقیقه چشمام سنگین شد و به خواب رفتم با صدای محکم در یهو از خواب پریدم فرمانده به همراه دو نفر بود که به اونا اشاره کرد برن بیرون همینجور که درو میبست اومد به طرف من وقتی نزدیکم شد یقه منو گرفت و بلندم کرد

‏_یاد نگرفتی جلوی من باید بلند بشی؟

بعد یه لبخند تمسخر امیزی زد و گفت:

‏_خب پس ما یه خانم خوشگل توی اسرا داشتیم و نمی دونستیم؟

از طرز نگاه و حرف زدنش بدم اومد همش سعی می کرد منو بترسونه یاد حرفای مامانم افتادم که به من میگفت یه دختر میون اون همه مرد چی کار میکنه وای حالا چه قدر پشیمونم کاش به گذشته برمی گشتم اگه بلای سرم بیاد وای که فکر کردن بهش هم پشتمو می لرزونه با احساس دستی روی صورتم از فکر اومدم بیرون دیدم فرماندست که دستش روی صورتمه محکم هولش دادم طرف دیوار عصبانی اومد به طرفم و یه مشت زد به شکمم و یقمو گرفت و کشید به طرف خودش جوری که نفساش میخورد به صورتم

‏_دختر بودن لطافت می خواد نه وحشی بازی

صورتشو اورد جلو می خواستم از دستش در برم که با دستش محکم کمرمو گرفته بود جوری که اصلا نمیتونستم از دستش در برم

از ترس به چشماش نگاه کردم نگاهش به لبهام بود دهنمو باز کردم که چندتا فحش بهش بدم که لبهاشو روی لبهام گذاشت و اجازه حرف زدن بهم نداد انگار که برق منو گرفت بلافاصله یک گاز محکم از لبش گرفتم جوری که دهنش پر از خون شد محکم هولم داد به عقب دستشو گذاشت روی لبش

‏_کثافت آشغال مثل حیون گاز میگیره هیچ رفتار دخترانه ای بلد نیست

حالمو بهم زد بادستم داشتم لبمو پاک می کردم که دیدم داره منو نگاه میکنه وقتی دید متوجهش شدم اومد به طرفم خودمو جمع کردم توی خودم موهامو تو چنگش کشید و منو به طرف خودش کشید همینجور که موهام تو دستاش بود گفت:

‏_اگه اسم فرماندتونو بگی باهات کاریت ندارم ولی اگه نگی.

صورتشو چند سانت اورد جلو با ترس داشتم نگاهش می کردم ای خدا چی کار کنم حاضرم بمیرم ولی اسم فرمانده رو نگم که همون موقع خدا به دادم رسید یکی از سربازا اومد و صداش زد برق شادی توی چشمام روشن شد فهمید به خاطر همین گفت :

‏_زیاد خوشحال نباش من دوباره می یام سراغت

بعد از این حرف به سرعت رفت بیرون نفسم که توی سینم جمع شده بود را با صدا بیرون دادم خدا را شکرت که به خیر گزروندی بعد از چند دقیقه یکی از سربازا اومد و منو برد بیرون اول ترسیدم ولی وقتی دیدم داره منو میبره پیش بچه ها خیالم جمع شد.

همه دورم جمع شدن

‏_نامردا چقدر زدنت نگاه کن صورتشو له کردن جاییت درد میکنه یا نه می خوای به سربازا بگیم به دکتر خبر کنن؟

‏_نه ممنون من چیزیم نیست؟

حامد اومد کنارم نشست

‏_جاییت درد نمیکنه مطمئنی به دکتر نیاز نداری؟

‏_ما اینهمه توی جنگ زخمی داشتیم توی جنگ اینهمه تیر خوردن توی جنگ و صداشون در نمی اومداینهمه بچهها شهید شدن بعد اونوقت ما با این کتک خوردنای جزئی از پا در بیایم نه حامد ما باید مقاوم تر ازین حرفا باشیم اینا که نباید واسه ما چیزی باشه.

حامد با تجسین نگاهم کرد.

‏_راستی شنیدم صدای خوبی داری یکم واسمون می خونی؟

‏_چی بخونم؟

‏_هر چی دوست داری فقط یه چیزی بخون دلمون وا شه

بچه ها همه دورم جمع شدن

‏_ما چون دو دریچه روبرو هم

اگاه زه هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آینده

عهد آینه بهشت اما.اه

بیش از شب و روز تیرو دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته ست؟

زیرا یکی از دریچه ها بسته ست

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هرچه کرد اود کرد

دیگه نتونستم ادامه بدم صدای هق هق گریم بلند شد حامد که کنارم نشسته بود سرمو گذاشت روی شونش

چه قدر به این تکیه گاه امن احتیاج داشتم

‏_نگاه کن قرار بود واسمون یه شعری بخونه که دلمون وا شه بدتر دلمون که گرفت

همه به حرف حامد خندیدن .سرمو از روی شونش بلند کردم و یه لبخند بهش زدم

‏_میگم صدات خداییش قشنگه چرا نرفتی خواننده بشی؟

‏_دوست نداشتم خواننده بشم فقط گاهی وقتا واسه دل خودم میخونم

‏_یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

‏_نه بگو؟

‏_صدات وقتی میخوندی خیلی شبیه دخترا بود ای کلک نکنه دختری و ما خبر نداریم

اگر چه تیکه اخری رو به شوخی گفت ولی من با ترس بهش نگاه کردم

‏_چرا اینجوری نگام میکنی بابا شوخی کردم بیا بریم بیرون پیش بچه ها ببینیم خبر تازه ای بدست نیاوردن از ایران؟

‏_چه جوری بدست مییارن مگه اینجا اجازه میدن؟

‏_نه بابا اینا مخفیانه به رادیو گوش میدن به کسی چیزی نگی اینا اینجا یکی جاسوس دارن میره لو میده همه تو دردسر میفتن

‏_نه بابا من چیزی نمیگم خیالت راحت

اینجور که بچه ها میگفتن بچه ها تو چند تا از عملیاتا پیروز شدن ولی توی یکی از عملیات شکست خورده و خیلی هم کشته داده بودن .

شب اصلا خوابم نمیبرد همه جای بدنم کوفته بود و درد میکرد و احساس سرمای زیادی هم می کردم نامردا هیج جای سالمی تو بدنم نزاشتن اخرای شب بود که حالم بدتر شد با اینکه یه پتو روم بود ولی بازم میلرزیدم همینجور که چشمام روی هم بود احساس کردم یه پتوی دیگه روم انداختن یک لحظه چشمامو باز کردم دیدم حامده بعد ازون دیگه نفهمیدم چی شد.

صبح که چشمامو باز کردم دیدم روی تختی خوابیدم اینجا کجاست دیگه من کی اومدم اینجا؟ وقتی خوب چشمامو باز کردم دیدم روی تخت بیمارستانم.سمت راستمو که نگاه کردم پشت به من فرمانده بود که داشت با دکترحرف میزد:

‏_این بدبختو چه قدر زدین که دیگه جونی براش نمونده اصلا حال جسمانیش خوب نیست خون ریزی داخلی کرده چند روز باید اینجا باشه

‏_اشکال نداره

‏_راستی مگه اینجا زندان مردا نیست؟

‏_چرا؟

‏_خب این دختر.

‏_این فضولیا به شما نیومده اقای دکتر شما فقط کارتونو بکنین فقط اگه بشنوم جای پخش کنی من میدونمو تو

دکتر خداحافظی کرد و بیرون رفت همون لحظه فرمانده برگشت سمت من

چشمامو بستم تا فکر نکنه من به هوش اومدم روی صندلی کنار تخت من نشست صندلی را یکم جلوتر کشید دستشو تو موهام فرو کرد بعد از چند لحظه دستشو برداشت و گذاشت رو چشمام همینجور رو ابروهامو رو بینیم تا رسید به لبهام یکم دست گذاشت روش بعد از چند لحظه احساس کردم صورتشو داره نزدیکتر میاره چون نفسهاش به صورتم می خورد

نمیتوانستم از خودم حرکتی نشان دهم،نه درد اجازه میداد و نه دستان او که صورتم را گرفته بود.زبری صورتش را روی گونه ام حس کردم.چشمانم را با ترس باز کردم و ناله ای کردم.

به چشمانم نگاه کرد و پوزخندی زد و به کارش ادامه داد.با تکان لبهایم دردی شدیدی را در فکم حس کردم:

_نه.

بی توجه به من لبهایش را روی لبهایم گذاشت.سعی کردم زبانش را گاز بگیرم؛اما او که گویی میدانست میخواهم این کار را بکنم،پیشگیری کرده بود.لبهایم به شدت داغ شده بودند و او هم دست بردار نبود و دست هایش را هم کم کم داشت مشغول میکرد که تکانی به خود دادم که چنان دردی در تنم پیچید که شاید حتی تا مرز بیهوشی هم رفتم.صورتش را بلند کرد و من متوجه لب های خونیش شدم،او هم کتک خورده بود؟!

با خیس کردن لب هایم متوجه شدم که زخم هایم سر باز کرده اند.به سختی دستم را بلند کردم و با حس چندش آوری لبها و حتی داخل دهانم را هم پاک کرده و با نفرت به او خیره شدم.

به رویم خم شد و گفت:

_میدونستی الان اندام بدنت کاملا پیداس؟

با ترس به خودم نگاه کردم:خبری از بانداژ نبود.ادامه داد:

_میدونی یکی بیاد تو،تو رو اینجوری ببینه چی میشه؟؟

با ترس آمیخته از نفرت بهش نگریستم.با لبخندی که اصا با حرف هایش جور در نمیامد و آرامش بخش بود،گفت:

_باید چند روز اینجا بمونی.به نفعته اجازه بدی که-

باز هم سربازی مرا از دستش نجات داد.او که آمد فرمانده سریع ملحفه را روی من کشید و گفت:

_چی میخوای؟

سرباز سلام نظامی رفت و گفت:

_قربان.آقای شاهدة تماس گرفتن.

فرمانده با ترس گفت:

_دقیقا چی گفت؟

سرباز هم با من من جواب داد:

_راستش.قربان گفت اسم فرمانده شون چیه؟

نفس راحتی کشید و گفت:

_همین؟

_راستش قربان لحنشون تند بود.

_باشه میتونی بری!

وقتی سرباز رفت،چهره نگرانش دوباره ترسناک شد و گفت:

_یه هفته انفرادی باید بری.

چی؟!انفرادی؟!آن هم این هفته؟!انگار میدانست مشکلم چیست چون پوزخندی زد و گفت:

_اون اصلا مشکل من نیست.

دهنش را باز کرد اما با نگاهی به من آن را دوباره بست و به سمت آمد و دستشو را دور کمرم حلقه کرد.از درد و ترس به تنگ آمده بودم.بی اختیار به گریه افتادم و گفتم:

_خواهش میکنم کاری باهام نداشته باش.

پوزخندی زد و بانداژ را از صندلی کنار تخت برداشت و بهم نشان داد و گفت:

_خودت میتونی؟

نمیتوانستم.با استیصال سرم را به علامت منفی تکان دادم که گفت:

_پس ساکت باش.

لباسم را که دراورد چند لحظه ای مکث کرد و بهم خیره شد.کمی پایین رفت و صورتش را نزدیک بدنم کرد.با دستانم خودم را پو شاندم و با گریه گفتم:

_خواهش میکنم

بانداژ را تا جایی که میتوانست محکم بست و مرا به یک سرباز سپرد و راهی یک اتاق بسیار بسیار تنگ و تاریک کرد.

تا صبح از درد به خود میپیچیدم.چرا این هفته لعنتی تمام نمیشود؟!

 

بعد از یک هفته من را بردن پیش بچه ها در این یک هفته خبری از فرمانده نبود به محض اینکه رسیدم حامد آمد کنارم

_پسر تو کجا بودی بابا مردم از دلشوره همش فکر می کردم که یک بلایی سرت اوردن

_کی جرات داره من رو سربه نیست کنه؟بگو بیاد جلو تا حسابش رو برسم؟

_نه بابا جرات رو برم من

همون موقع من را توی بغلش گرفت

_خیلی دلم برات تنگ شده بود به خدا فکر می کردم یه بلای سرت در اوردن تو دیگه منو مثل حمید تنها نزار بهم قول می دی؟

صداش یکم خش دار بود معلوم بود خیلی خودش رو نگه داشته تا گریه نکنه

_قول می دم

رفتیم یک گوشه نشستیم حامد رو به من کرد و گفت:

_حالا تعریف کن این یک هفته کجا بودی؟

_هیجی اول بیمارستان بودم بعدم منو بردن توی انفرادی

_انفرادییییییی!انفرادی دیگه چرا؟مگه تو چه کاری کردی؟

_هیچی بابا اونا رو که میشناسی مرض دارن اسم فرمانده رو نگفتم اونا هم منو بردن انفرادی

_چقدر نامردن اونا

_اره خیلی

چند لحظه بین ما سکوت برقرار شد

_امید یک چیزی رو بگم بهت به کسی چیزی نمی گی؟

_قول بده؟

_قول می دم تو بگو؟

_یه راهی رو واسه فرار پیدا کردم؟

_چی فرار؟

_ایس ارومتر همه میشنوند؟

_چه جوری؟

_حالا یه جوری پیدا کردم تو به اینش کاری نداشته باش حالا فکرش رو بکن ما از اینجا بریم بیرون

_حالا چه موقع بریم از اینجا؟

‏_باید یک هفته ای راصبر کنیم موقعش که شد خودم بهت خبرش را میدم

‏_باشه

‏_حالا بریم پیش بچه ها تا بیشتر ازین همه بهمون شک نکردن

‏_باشه بریم

توی اون یک هفته اتفاق خاصی نیفتاد فقط یکشب که همه خوابیده بودن چندتا از سربازا ریختند تو زندان و مستقیم رفتند طرف یکی از بچه ها که امیر اسمش بود همه جاش رو گشتند و توی جیب بغلیش عکس امام پیدا کردن فکر کنم یکی به پیش ما گزارش داده بوده به سربازا وگرنه از کجا میدونستند بیچاره امیر فکر کنم اعدامش کردن ما که دیگه اونو ندیدیم.

حامد امروز اومد پیشم و گفت که امروز موقعش شده.

قرار شده بود یکی از بچه های قدیمی که چند سال اینجا توی زندان بوده نقشه فرار رو به من و حامد نشون بده و امشب هم ما بر طبق نقشه به بهانه اینکه دستشویی داریم بریم توی حیاط و از اونجا هم بریم ساختمونی که پشت دستشویی ها بود که ما قبلا اون رو اماده می کردیم روبروی ساختمون یه دیوار کوتاه بود که پشتش یک باغ بود که ما خودمونو باید به اون باغ برسونیم تا رسیدن به دیوار از ترس صد بار مردم و زنده شدم اول حامد رفت اون ور دیوار موقعی که من می خواستم برم بالای دیوار احساس کردم یک نفر پشت سرم با ترس به پشت سرم نگاه کردم دیدم کسی نیست با اینکه کسی نبود خیلی ترسیده بودم همون لحظه صدام کرد گفت:

‏_چی کار داری می کنی زود باش بیا بالا الان سر و کلشون پیدا میشه

منم پریدم اون طرف دیوار یکمی که از اونجا فاصله گرفتیم برگشتم به سمت حامد

‏_راستی بعد از این می خوایم چی کار کنیم ما که اصلا اینجاهارو بلد نیستیم

‏_اول یکم که از اینجا دور شدیم استراحت می کنیم فردا وقتی که هوا روشن شد بهتر می تونیم راه رو پیدا کنیم

حدود یک ساعتی راه رفتیم من به حامد گفتم:

‏_من خیلی خسته شدم دیگه من نمی تونم ادامه بدم همینجا استراحت کنیم

‏_باشه همینجا خوبه پس

من اونقدر خسته بودم که همون لحظه به یک درخت بزرگی تکیه دادم و بعد خواب رفتم یه لحظه احساس کردم صدای چیزی میاد با ترس از خواب بلند شدم حامد را بیدار کردم

‏_حامد بلند شو انگار کسی داره می یاد

حامد با ترس بیدار شد همون لحظه که میخواستیم بلند شیم و فرار کنیم که یک سرباز از پشت سرمون رسید گفت:

‏_گفت بلند شید و دستاتونو بزارین روی سرتون و آهسته برگردین همون موقع سربازه برگشت بقیه رو صدا بزنه که حامد از فرصت استفاده کرد و با پا محکم زد به پهلوی سربازه به طوری که اون سربازه بیهوش افتاد روی زمین حامد دست من را که از ترس همونجا خشکم زده بود کشید و همینجور که داشتیم میدویدیم یه تیر خورد به پای حامد و حامد افتاد روی زمین حامد فریاد گفت:

‏_امید فرار کن که الان سربازا سر میرسن

همینجور که اشکام میریخت به حامد گفتم:

‏_من تنهایی هیج جا نمی رم بلند شو الان سربازا سر میرسن

یه لحظه که به عقب برگشتم دیدم فرمانده با چند تا از سربازا پشت سرمونن و ما رو محاصره کردن.

فرمانده با عصبانیت رو به من گفت:

‏_حالا دیگه از دست من فرار می کنین به حسابتون میرسم

بعد با عصبانیت به طرف سربازا برگشت و گفت:

‏ _ببریدشون تا بعد به حسابشون برسم

‏ سربازا ها ما رو بلند کردن و بردند سمت ماشینا

نگاهی به حامد کردم از درد صورتش درهم بود و تقریبا به سفیدی می زد

‏_حالت خوبه حامد؟

‏_اره تو نگران نباش من حالم خوبه

نمی تونستم کاری براش انجام بدم دست های هر دو مونو بسته بودن .اضطراب همه وجودمو گرفته بود اگه حامد هم مثل برادرش.اجازه این افکار رو به ذهنم ندادم.به سربازی که کنارم نشسته نگاه کردم و با التماس به زبان عربی به او گفتم :

‏_خواهش می کنم یه کاری کن خیلی حالش بده خون زیادی ازش رفته

با عصبانیت به طرفم برگشت

‏_اون موقع که می خواستین فرار کنین فکر همچین چیزایی رو هم باید می کردین پس خفه شو و حرف زیادی نزن و گرنه سر تو هم همون بلایی می یارم که سر این دوستت اوردم

دیگه ازون جا تا اسیرگاه حرف نزدم می دونستم حرف زدن با این ها فایده ای نداره .

دوباره به اسیرگاه لعنتی رسیدیم با واردشدن به اونجا حامد رو از من جدا کردند با گریه به طرف فرمانده برگشتم

‏_ترو خدا با اون کاری نداشته باشین اون حالش خیلی بده به خدا من نقشه فرار رو کشیدم ترو خدااااا.

صدای فریادم تمام اسیرگاه رو گرفته بود فرمانده با عصبانیت به طرف من برگشت و یک سیلی محکم زد زیر گوشم که به یک طرف پرت شدم و بعد به دوسرباز که خیلی هم قوی هیکل هم بودند اشاره کرد و آنها حامد را به قسمت دیگر که نمی دانستم کجاست بردند و خود او هم آمد به طرف من و موهای منو که یک ذره بلند شده بود را کشید و مرا کشان کشان به زیر زمینی خوفناک بردو از همونجا روی زمین پرتم کرد نزدیک بود سرم به دیوار برخورد کنه از پشت منو بلند کرد و صورتشو زیر گوشم اورد و گفت:

‏_دختره بی شعور حالا از دست من فرار می کنی به حسابت می رسم

دوباره منو هول داد زمین و خودش هم کمربندشو در اورد و افتاد به جونم اخ که چه قدر درد داشتم اینبار از دفعه های قبل با شدت بیشتری میزد من با دستام صورتمو پشونده بود تا حداقل یه جام سالم بمونه اینقدر زد که بیهوش شدم .با پاشیده شدن آب سردی به هوش امدم تا چشمامو باز کردم دوتا سرباز را دیدم که یکی وایستاده بود و پارج اب دستش بود و دیگری بغلش با وحشت به فرمانده که روبروم روی صندلی نشسته بود نگاه کردم با پوزخند من را نگاه می کرد به یکی از سربازا اشاره کرد .سربازه امد جلو و یکی از انگشتامو گرفت دستش.صدای فرمانده امد که گفت:

‏_به یک شرط باهات کاری نداریم

من بدون حرف داشتم نگاهش می کردم

سربازه یکم انگشتمو خم کرد

‏_اخ اخ باشه چه شرطی؟

‏_اینکه اسم فرماندتونو به من بگی؟

با در ماندگی نگاهش کردم که یک لحظه چرقه ای توی ذهنم زد

‏_اسمش حمیده برادر دو قلوی حامد

فرمانده یک لحظه مکث کرد بعد حمیدو یادش اومد

‏_ولی اون که مرده ؟

‏_اون دیگه تقسیر خودتونه اگه اونو نکشته بودین الان کلی اطلاعات گیرتون میامد حالا که بهتون گفتم بگین حامد حالش چهطوره خواهش می کنم بهم بگین؟

‏_اون حالش خوبه تو نگران خودت باش

فرمانده به اون دوتا سربازه اشاره کرد که برن بیرون موقعی که اونا بیرون رفتن از روی صندلی بلند شد و امد به طرف من و صورتشو نزدیک صورتم اورد

‏_می دونستی من هیچ وقت ادمای دروغگو رو نمی بخشم و تا حد ممکن ازارشون می دم؟

من از ترس اب دهانمو فرو دادم و گفتم:

‏_خب چرا داری اینو به من می گی؟

‏_خب یعنی تو نمی فهمی نه؟

با عصبانیت موهامو از پشت گرفت جوری که صورتم به طرف بالا رفت اول با دقت به صورتم که از درد مچاله شده بود کرد صورتشو جلو اورد اول یک نگاه به چشمام کرد و بعد با شدت لبهای گرمشو رو لبهام قرار داد هرچی سعی می کردم از زیر دستاش فرار کنم اصلا امکان نداشت چون منو صفت گرفته بود با دست ازادش پیراهنشو با شدت کند دیگه اشکام جاری شده بود یک لحظه صورتشو برداشت می خواست پیراهن منو بکنه تا دستاشو اورد جلو من با گریه دستاشو صفت گرفتمو گفتم:

‏_خواهش می کنم با من کاری نداشته باش به خدا هر چی تو بگی انجام می دم ولی اینو از من نخواه به هرچی می پرستی به تمام مقدسات با من کاری نداشته باش

دیگه اخراش هق هق گریم بلندتر شده بود یک لحظه تو چشمام نگاه کرد انگار از یک چیزی ناراحت شده بود چون صورتش درهم بود منو از خودش دور کرد و پیراهنش و برداشت

‏_پس هر چی من بگم تو باید همون کارو انجام بدی اگه دیدم اونو انجام ندادی مطمن باش همین بلا رو سرت در می یام که الان در اوردم ولی مثل این دفعه دیگه رحمی بهت نمی کنم مطمن باش

بعد از این حرف با عصبانیت بیرون رفت.

 

*

خیلی نگران حامد بودم نمی دونستم چه بلایی سرش اوردن رفتم یک گوشه ای دراز کشیدم کل بدنم درد می کرد اصلا نمی تونستم بخوابم تا چشمام روی هم رفت خواب وحشتناکی را دیدم خواب می دیدیدم که حامد را دارن تیر باران می کنند من هم هرچی التماس می کردم کسی به حرفم گوش نمی داد با صدای باز شدن دربیدار شدم دو تا سرباز بودن که یکیشون به من گفت:

‏_بلند شو همراه ما بیا

امدند به طرف من و از جام بلندم کردند و بردن منو بیرون می ترسیدم که شاید یک بلایی سرم در بیاورند

‏_منو کجا دارین می برین؟

<

http://Amozeshih.blogfa.com 


                         

          

ژ

 

 

 

چکیده موضوع جلسه ششم[][] آموزش نویسندگی خلاق سطح پیشرفته با استاد شهروز براری صیقلانی کانون پویندگان دانش

هنرجویان عزیز ، بیگانگی پدیده ای هستش  به قدمت زندگی انسان که معنای بسیار وسیعی داره. دامنه ی مفهوم این پدیده از غربت رمانتیک که حاصل دلتنگی و بازگشت به کودکی و روستاست، شروع میشه و تا غربت روان شناختی که حاصل فرار از خویشتن و یا نتیجه ی احوال ی و اجتماعی است، امتداد داره .  این پدیده در برخی دوره ها به دلایل مختلف شدت گرفته .  در عصر کنونی ساکنان سرزمین فلسطین به دلیل رویارویی با بحران هایی مانند آوارگی و غربت، ترس از استعمار و فشارهای اقتصادی و ی، بیش از دیگران گرفتار این پدیده شدن. 
 جبرا ابراهیم جبرا ادیبی است فلسطینی که رنج هم وطنان خود را در این فاجعه احساس کرده و آن را در آثار خود نشان داده. ""البحث عن ولید مسعود"" از داستان های اونه ، که به طور چشمگیری این پدیده را منعکس ساخته  به گونه ای که در آن بیگانگی ذاتی و اجتماعی و فرهنگی با نشانه های متعدد آن و به شیوه جریان سیال ذهن قابل بررسی هست. بکارگیری این روش امکان بروز اندیشه و ذهنیت شخصیت ها را فراهم می کند و درنتیجه از بیگانگی درونی آن ها تصویری به دست میده . تطبیق الگوهای روایت شناسی بازتاب مفهوم بیگانگی را آشکار می سازه . 


جلسه هفتم ، چکیده [][]

[][]چکیده موضوع تدریس جلسات آموزش نویسندگی خلاق سطح پیشرفته توسط استان براری کانون پویندگان دانش
      
زبان با دین، مذهب، جنسیت، سن، شغل، محیط، شرایط اجتماعی، و تحصیلات گویندگان پیوند داره و همین موارد از عوامل ایجاد تیپ های شخصیتی در افراد میشه .  مبحث تدریس بنده در این جلسه ، بررسی کارکرد زبان در تیپ های شخصیتی داستان های کوتاه مانند  یکی بود یکی نبود، شاهکار، تلخ و شیرین، کهنه و نو، غیر از خدا هیچ کس نبود، آسمان و ریسمان، قصه های کوتاه برای بچه های ریش دار، و قصة ما به سر رسید سید محمدعلی جمال زاده ست. در این راستا نخست تیپ های شخصیتی داستان و ویژگی های خَلقی و خُلقی هریک از تیپ ها مشخص میکنیم سپس با توجه به هدف اصلی مؤلفْ داستان ها، شرایط اجتماعی، متغیرها و مؤلفه های موجود، و رابطة کارکردهای زبانی با تیپ های مورد نظر را باید یک به یک بررسی کنیم ؛ به ویژه زبان، واژه ها، و عبارات متناسب با تیپ ها از لحاظ طبقة اجتماعی، شغل، تحصیلات، دین و مذهب، جنسیت، تابو، محیط، و مناسبات قدرت رو براتون به وضوح و شفاف آشکار میسازم  تا دیگه سرکار خانم مرادیانی مثل جلسه یکشنبه با بنده یکی به دو نکنن که  دلشون میخواد برای همه ی شخصیت های رمان یا داستان کوتاهشون با یک لحن و با یک دایره ی واژگان ثابت و مشترک  دیالوگ بنویسند  . (خنده ) 
. به محتوای این جلسه و جلسه بعد میشه به چشم یک  پژوهش نگاه کرد  و البته این پژوهش حال استمراری بنده  به شیوة توصیفی  و داده ها با استفاده از روش تحلیل محتوا با ابزار کتاب خانه بررسی خواهد شد. و از اکنون بنده یعنی شهروز براری صیقلانی به شما ضمانت میکنم که فارغ از نتیجه ی کتبی و مغادلاتی جلسه بعد ، بی شک باید خدمتتان عرض بدارم اقای جمال زاده نیز از دایره ی واژگان مختص و متمایز هر شخص فراخور رده ی اجتماعیش استفاده میکرده اینکه جمال زاده به عوامل غیر زبانی مؤثر در زبان شخصیت ها با آگاهی و هدف توجه داشته و توانسته  با به کارگیری درست متغیرها به القای بهتر مفاهیم اجتماعی در داستان ها کمک کنه.
__  بطور مثال  در یکی بود یکی نبود، با توجه به تعداد شخصیت ها، از متغیرها بیش تر استفاده کرده و دو متغیر دین و مذهب و شغل بیش ترین تأثیر را در زبان شخصیت ها داشته .
بیشتر. 

[][]جلسه دهم 
چکیده ی موضوع آموزش نویسندگی خلاق سطح پیشرفته :
مسأله ی اصلی در مبحث تدریس من برای جلسه ی سه شنبه ی پیشه رو ؛ پیدا کردن و تحلیل پیوندها و ارتباط های بین ادبیات معاصر فارسی به ویژه داستان کوتاه فارسی که نوع ادبی جدیدی است و در پیشینه ادبی ایران به این شکل خاص وجود نداشته ؛ با میراث عظیم ادبیات فارسی است. برای این منظور، از نظر بنده نوعی (استاد آموزش فن نویسندگی خلاق کانون پویندگان دانش شهروز براری صیقلانی)  یکی از داستان های کوتاه سیمین دانشور به نام مار و مرد» گزینه ی مناسبیه . تا که انتخاب و بر اساس نظریه بینامتنیت بررسی و تحلیل  بشه. روش این پژوهش، توصیفی - تحلیلی و چهارچوب نظری آن بر مبنای نظریه بینامتنیت به ویژه دیدگاه ژرار ژنت در این حوزه پایه ریزی خواهد شد . این چهارچوب از طریق مطالعه ی زمینه موضوع و بررسی ادبیات پژوهش و آثار مرتبط در حوزه نظری و با بررسی وبازکاوی متن داستان مار و مرد و ارتباط آن با متون دیگر با استفاده از منابع تحقیق ترسیم خواهد شد . امید ان دارم که نتایج این پژوهش، بازگو کننده ارتباط وسیع داستان با متون مختلف همچنین عناصرمختلف فرهنگی ما باشه . پس جلسه ی آینده هرکدام باید پس زمینه ی ذهنی خودتون رو با این مورد و جهت زاویه ی نگاهتون به مبحث رو با بنده هم راستا کنید تا به درک درستی از محتوای اموزشی برسید . 
پاییز1390رشت بارانی ،کانون پویندگان دانش  ، 


ژانر جنایی/کارآگاهی یکی از ژانرهای ادبی ای هستش که می توان پیدایش آن را به گفتمان مدرن نسبت داد، از ارتباط این دو با یکدیگر سخن گفت چرا که میان عناصر اصلی داستان های جنایی/کارآگاهی (کارآگاه، توجه به جزئیات و .) با گفتمان مدرن و نظام معرفت شناسی آن ، تجربه گرایی (پوزیتیویسم)، ارتباط معناداری وجود داره تا آنجا که می توان این ژانر ادبی و عناصر آن را انعکاس دهنده گفتمان مدرن و نظام معرفت شناختی آن ، تجربه گرایی ، دانست. اما نباید ارتباط این دو (ژانر جنایی/کارآگاهی و گفتمان مدرن و نظام معرفت شناختی آن یعنی تجربه گرایی ) را ارتباطی یکسویه دانست؛ اگر با دیدی تبارشناسانه به ارتباط این دو بنگریم، خواهیم دید که ژانر جنایی/کارآگاهی که خود محصول مدرنیته و نظام معرفت شناسی آن است با القاء این باور که تنها راه رسیدن به حقیقت (شناسایی مجرم) استفاده و کاربست روش های تجربه گرایی است، به طرد سایر نظام های معرفت شناختی رقیب پرداخته، سبب استیلا و سلطه گفتمان مدرن و نظام معرفت شناختی آن می شه. به تعبیری دیگر تبارشناسی ژانر جنایی/کارآگاهی خبر از پیوندی ناگسستنی میان قدرت و ژانرهای ادبی می ده.

چکیده ای از موضوع جلسه یازدهم  شهروزبراری صیقلانی پاییز 1390

         

 



رمانکده فا سی کلیک نمایید  

   دلنویس   دلنویس. خیس.      سنندج.   مسافرخانه انقلاب.  اواسط دیماه 1398.   

      هر  هشت  ساعت. درون سرم  یک درخت. قطع میشود و  یک  لانه ی 

گنجشک  با. پنج. بچه  گنجشک.  زیر. اوار. تنه ی. درخت.  محو میشوند 


 .   

  انسان های هم فرکانس همدیگر را پیدا می کنند

حتی از فاصله های دور…

از انتهای افق‌های دور و نزدیک انگار. جایی نوشته بود که اینها باید  در یک مدار باشند یک روزی یک جایی است  که باید با هم ، برخورد کنند… آنوقت…

میشوند همدم، میشوند دوست، میشوند رفیق

میشوند جوجه طلایی هم _ واصلا میشوند هم شکل… مهرشان آکنده از همه ….

حرفهایشان میشود آرامش…

خنده شان، کلامشان می نشیند روی طاقچه دلتان نباشند دلتنگشان میشوی

هی همدیگر را مرور می کنند

از هم خاطره می سازند….

مدام گوش بزنگ کلمات و ایده ها هستند و یادمان  باشد

حضور هیچکس اتفاقی نیست.

و بهار جان. من. هیچ 

نمی دانــم

 

چــرا بین این همــه ادم

 

پــیــله کــرده امــ

 

بــه تــو

 

شــاید چون فقط با  

تو پروانه.میشـــوم

سنگینی حرفهایم به سنگینی گوشهایت در. بهار

 

____ __ _______________________________________

هرگاه از دست کسی خشمگین و یا ناراحت شدید

این قوانین فردی شماست که ناراحتتان کرده است

نه رفتار طرف مقابل . . .

______________________________________________

  خسته از تومورم . از غصه .و گلایه پُرَم.  

 

باید راهی بیابم. برایِ زندگی را کنار یارم ، و بهارم زندگی کردن،

 

نه فقط زندگی را گُذَراندَن

 

باید راهی یافت،

 

برایِ صبح ها در کنار نگارم . با اُمید چشم گُشودَن،

 

برایِ شب ها کنار بهارم ، با آرامشِ خیال خوابیدن

 

بی بهار ، تا به کجا ؟. بهارهاینطور که نمیشود،

 

نمیشود که زندگی را فقط گذراند ،

 

نمیشود که تمام شدنِ فصلی و رسیدنِ فصلی جدید را فقط خُنَکایِ ناگهانیِ هوا یادَت بیاورد،

 

نمیشود تا نوکِ دماغَت یخ نکرده حواسَت به رسیدنِ پاییز نباشد

 

اینطور پیش بِرَوی یک آن چَشم باز میکنی

 

خودَت را میانِ خزانِ زردِ زندگی ات میابی ،

 

و یادت هم نمی آید چطور گذَرانده ای مسیرِ بهاری و سبزِ زندگی ات را

 

اصلا خدا را هم خوش نمی آید،

 

راهَت داده به دنیایَش که نقشَت را ایفا کنی،

 

یک روز خوبُ حتی یک روز بد ،

 

یک روز شیرینُ حتی یک روز تلخ ،

 

یک روز آرامُ حتی یک روز پُرهیاهو ،

 

وظیفه ی تو زندگی را با تمام و کمالَش زندگی کردن است،

با تمامِ سِکانس هایِ تلخ و شیرینَش

بهار. گر به تو نرسم. از بین ادمکها. هجرت خواهم کرد به جبر تقدیرم. ک چهار فصلش بهار بود . و تقویمی بی بهار.     

 


اثر برتر این دوره مهربان بقلم شین براری  به گزارش انجم.  

  توجه ؛  این متن  بدلیل تحت مالکیت بودن. و حق کپی  رایت  توسط  ناشر  ،  بصورت. جملات. رندوم Ran

یکرRandom  و تصادفی     از نرم افزار رایتین دمو   تهیه شده و نظم و نظام کلی و مفهومی و دستوری ان  مطابق نسخه ی اصل نمیباسد ،  این تنها راه به اشتراک گذاردن آثار برتری ست که ناشرین ان در ایران  حق مالکیت معنوی آثار را. در فدراسیون نشر اروپاه به ثبت رسانده اند و ما نیز بدلیل متعهد  بودن  و پ   پایبندی  به  قوانین    بریتانیا    موظف به رعایتش میباشیم. 

یکروز  معمولی   معمولی، کم‌رنگ و غمناک زیر آسمانی ابری آغازگشته بود  ٫؛٬ چنان غمی بر وجود پسرکی غزلفروش ،تار تنیده بود که گویی دلش شیشه  و دستانِ روزگار سنگ‌ گردیده‌بود  

پسرک پر از حرف های ناگفته ای بود که گوش شنوایی برایشان نیافته بود. آسمانِ شهر،  همچون دریایــی بی‌رحم، خشمگین و غضبناک گردیده بود،  ٫؛٬  چرخش ایام ، در هجوم ابرهای تیره و لجباز ، به شهر خیس و خسته ی رشت ، خیره گشته بود  ٫؛٬   از فرط بارش باران ، رودخانه‌ی زَر ، لبالب لبریز از آب گشته بود ،؛، پسرک زیر شلاق بیرحم باد و باران و تگرگ به زیر سایه بانی پناهنده گشت ،؛، کمی به حال و روز خود و روزگار نگاهی خیره دوخت . و دریافت که در بازی پر کلک و دقل این فلک ، چه مظلومانه باخت. از درد زخم های نهفته بر روح و تنش هر دمی میسوخت ، اما بیصدا خیره میماند و به نقطه ی نامعلومی مات و مبهوت چشم میدوخت ، در دلش میگفت چه توان کرد ، باید ساخت. 

در آن غروب بارانی نیز باز پسرک غرق غصه هایش تکیه بر نجوای درونش زد ، و بوضوح دریافت که در عرض باریک مسیر خیس ، غیر از خویشتن خویش هیچ بازنده ای نیست ،؛، بفکرفرو ریخت ، به عمق ژرف خیال ، به اینکه پدرش ، تنها پشت و تکیه گاهش دگر نیست ، و سالها پیش در آغوشش جان داد و با دستان نوجوانش به دست سرد خاک سپرده شد ، به اینکه تنها دلیل زنده بودنش به یکباره بی وفا گشت ، دور ز چشمش رفت و سر به هوا گشت ، به اینکه چه بی نهایت زجر ها دیده ، مصیبت ها کشیده ، در این هنگام گوشه ی چشمش قطره ای زاده شد اشک ، او بود تقدیر سوز ترین پسرخوانده ی رشت ، در عمق وجودش حسی عجیب چشمه وار جان گرفت ، پیش آمد مثل خون در تمام رگ و اعضای وجودش جاری شد ، وجودش را تصائب نمود ،جریان خودکشی در وجودش شریان گرفت عقل را به بیراهه کشاند از صحنه حذف نمود ، احساس را بر تاج و تخت نشاند ، آن چشمه کوچک دگر رود گشته بود ، رود هر چه پیش میرفت سرکش و وحشی تر از پیش میشد ، خسته از اسارت روح در کالبد و تن خویش میشد ، رود طغیان کرده بود   ٫؛٬   باد سرکش وحشیانه ابرها را سوی محله‌ی ضرب برده بود ، و بی‌وقفه موج‌مـــوج  بَر تَــنِ لُختِ باغِ هلو  باران باریده بود ٫؛٬انتهای باغ هلو، مهربانو در کنجِ غمناک ‌اتاقش ، به زیرِ سقفی کج ، خوابیده بود ٫؛٬ در خواب و رویا ، گل حسرت رسیدن به پسرک را چیده بود ،   رگبار بارانی تند و شدید همچون شلاق بر شاخسار بی‌برگ باغ ، تازیانه کوبانده بود ٫؛٬  سقفِ پیر و فرسوده‌ی اتاق  زیر شلاقِ بیرحمِ باران و باد ، ناله‌اش را همچون فریاد و آه  در چهار کُنجِ  باغ  پیچانده بود  ٫؛٬  پسرک تن به بارش باد و بوران میدهد تا آتشش را خاموش یا بلکه خشم خویش را آرام کند ، پسرک لحظه ای درنگ میکند ، عقل را میابد و بر عقل سلیم تکیه میزند ، با خودش میگوید: مهربانو شاید پیردختری مهربان و عجیب باشد اما مرا عاشقانه دوست دارد ، به گمانم او دوشیزه ای نجیب باشد ، پس چرا خودم را به خود کشی وادار کنم؟ هنوز زندگی جاری ست ، هنوز هم میشود عاشق بود ، اما از جبر تقدیر نباید غافل بود ، سپس، در فرار از روزمرگی‌های کِسالَت‌وارِ زمانه  ،سوار بر کفشهایش ، سوی باغِ هلو ، نزد یارش روانه میشود   ٫؛٬   همچون هرغروب راس ساعت شش ، نوشیدن یک  فنجان چای داغ ، مخفیانه و عاشقانه ، تَه خلوتِ باغ،  بهانه میشود  ٫؛٬   پسرک وارد باغ میشود ٫؛٬  باغ بشکل شَرم‌آوری و عریان است ٫؛٬ پسرک به موههای بلندِ مهربانو می‌اندیشد ، که از شبهای سیاهِ خزان بلندتر است ٫؛٬  مسیر سنگفرش از دلِ زرد باغ ، اورا تا به آغوش ِگرمِ یار همراهی میکند  ٫؛٬  افکاری مخشوش بر روانِ پسرک سنگینی میکند  ٫؛٬  نجوای ِ مرموز ِ مرغِ حــَق  باغ را پُر از حسی اندوهناک و به رنگِ غمگینی میکند  ٫؛٬   باد برگ زرد خشکی را از روبروی قدمهایش ، جارو میکند ، ٫؛٬ ,  پسرک باز به این نتسجه میرسد که در باغِ زرد ، هوا سردتر از  پیچ و خمهای محله‌ی ضرب است  ٫؛٬  پسرک کفشهایش را وسواسگونه پشت صندوقچه‌ی پیر و کهنه ، پنهان میکند  ٫؛٬ مهربانو از خواب ، به آغوشِ یار پُل میزند  ٫؛٬  پسرک از شرم و حَیا به قابِ چوبی پنجره زُل میزند  ٫؛٬   سکوتی مبهم وارد اتاق میشود ، افکار مجهول و مخشوش در فضا جاری میشود  ٫؛٬  ناگهان صدای  مهیبِ رعد و برق ، دلِ آسمونو کَند ، بعدشم بارون و بوی ِ خاک و نم ،٫؛٬, مهربانو میگوید؛  پاییز ، منم.  پاییز منم که دستم به تو نمیرسد و شب و روز میبارم از غمت .   من اینجا، درست وسط پاییز ، انتهای باغِ اندوه ایستاده‌ام و برگ بـــرگ عاشقانه زرد میشوم.   جفای تو ، این باغ را پُر از حسی اندوهناک و به رنگِ غمگینی میکند  ٫؛٬   اما افکار پسرک رنگی از احساسات عاشقانه نبرده و در این اندیشه است که در باغِ زرد ، هوا سردتر از  پیچ و خمهای محله‌ی ضرب است 

مهربانو میگوید؛.  من امسال دلخوش آن بودم که دستم گـِره بخورد در دستان پر مــِهرِ تو! آنگاه یلدای این باغ را پر از عـــطرعشق کنیم.  محبوبِ من، یک پاییز دیگر هم آمد و به باغِ ما زد ، اما منو تو ، ما نشدیم ! و دستت به دستانم نرسید!  ٬٫؛٬٫   پسرکغزلفروش با بی خیالی و بی ریاحی میگوید؛  گیریم صد خزان دیگر هم بیاید و به باغ شما بزند ، مگر من اَنــــارَم انارم که با رسیدنِ پاییز به دستان تو برسم؟  مهربانو جان من کدام گوشه‌ی زندگیت جا خوش کردم که به هرطرف میچرخی، خیال من ، آیینه گردان عشق من، میشود، و باز به رسیدن به من ، دلگرم میشوی

 ،٫؛٬ نوای محزون نِی ، متن خیسه باغ و غم ،؛، چشمک زرد رنگه لامپه صد ، نگاه ها هر دو میچسبد به سقف ،؛، سوسوی لرزانِ نور ، تعبیرِ نظرهای نزدیکو دور ، اثر سَقه سیاه چشمانه شور .

تپش های قلب هر دو درگیر افکاری مبهم و مجهول ، با نگاهشان در هم آمیخته از رمز و راز ، دخترک بی حیا مرموز و غرق عشوه ناز ، پسرک محفوظ بحیا و مجذوب آهنگ و ساز ، بانو نگاه پر کرشمه ، همچون چشمه ی زلال عشق، جاری و برقرار ، پسرک تشنه لب بیقرار در فکر فرار . بانو همچون گرگی در تن پوش دوست ، بچشمش پسرک صید راحت و خودش صیاد خوب . 

      آنگه نقل عاشقانه های دو قو ، و بعد فرق هجرتِ دو پرستو از شرق دور با خلقت شیطان از آتش ، بی قلب و شریان خون. 

سوء سوء نور چراغ ، و ناگه قطع جریان برق ، هجوم سیاهی بعد از مرگِ نور .

 لحظاتی در عمق مبهم سیاهی و سوت و کور ، همه جا غرق سکوت 

بانو کورمال کورمال پیش رفت تا به پای مرطوب دیوار نمور.

آنگاه برخواست تا دستش به طاقچه رسید ، گفت که ؛ از رفتن برق گردیده بیزار ، چیزی بگو ، نمان بیکار 

اما برخواست صدایی مرموز و مبهم از سوی دیگری ناگاه

دستش رسید به 

مکعب مستطیل کوچک از جنس کاغذ همان قوطی کبریت 

 سایش گوگرد بر متن ضبر قوطی 

 جعبه کبریت و دیوار مرطوب و نم 

کمی تاخیر ، تا زایش آتش کوچک و لرزان شمع

 وصلت آتش و موم شمع و خلق شعله با نور کم .

ظهور سایه های مشکوک بر دیواره غم  

 ریزش بی وقفه ی اشکریزان ِ موم بر قامت عریانِ شمع ،

جای خالیه پسرک و رد پای   فسفاله ی چای بر  طرح  گلهای پر پر شده و خیس فرش .

  توضیحات  وبلاگ ؛  //اما کمی بعد در میابد که پسرک غزلفروش یعنی شهریار نرفته ، و هرآنچه که در آن شب سیه گذشت ، زمینه ساز آغاز مصائب بسیار شد. 

و در پی آن کنش و نقطه ی اوج داستان ، در باقی ماجرا پیامد ها و واکنش های پیش بینی نشده ی تلخ و شیرینی نهفته است که پیشنهاد میکنم برای اگاهی از آن ، اپیزود دوم را بخوانید .

صفحه 371  پاراگراف دوم  

آینه ی ایستاده ی قدی. قابی چوبی تراشیده رنگین . پسرک غزلفروش خیره به تصویری پاشیده غمگین. آسمان ابر ، زیر پایش قبر. بارش باران و صبر. خلا چتر . سمت محله ضرب روانه. رسیدن به رودخانه ی زر شبانه . ناامید از زمانه . پل باریک ، آینده تاریک . هیچ کس صدای سقوطش را در رودخانه نشنید. همانطور که هیچ کس حرفهای پشت __مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت 

   ®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑ ﺑﻮﺩ ﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﺶ ﺭﻭﺶ ﻓﺮ ﻣ ﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟! هــــان؟ به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شدی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای! ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه ‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج آ إم» موج اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟ واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما! اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی. ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما. جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟ یعنی من الان باید چیکار کنم؟ میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش. حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟ چه کمکی؟ نمیدونم خب! ولی اون. حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره   ٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.  ®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.) مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛     _مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟ چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟ خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا     ®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشود ♪: دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،   نسیم کاکلش مارا خبر کرد.   نسیم کاکلش جونی به من داد،   لب خندونش از دینم بدر‌کرد.  فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،   غم‌عالم نصیب جون ماکرد.   غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫     فلک برچیدو در،دامون ماکرد. شهریار دیدی‌که سردار غمم کرد،   مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.  یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و داد بدستم،   که سرگردون بدور عالمم کرد.

مهربانو سمت جاده ی مطروکه ای قدم ن و شعر خوانان پیش میرفت ، و گاه میخندید ، میگریست ، با خودش دست به یقه میشد ، و پیش میرفت ، دود غلیظی درون محله ی ضرب برخواسته بود ، و بچه گربه ای پشت درخت پیر بید معصومانه کِس کرده بود ، و از ترس میلرزید

سالهای سال گذشته و من شهروز براری هستم ، که بتازگی با خانم میانسالی که درون اتاق کوچک و متروکه ی انتهای بن بست به تنهایی زندگی میکند با من همکلام شد ، و هربار که ظرف غذاهایی را که برایش برده ام را با شرمندگی و غمی محزون کننده باز میگرداند کمی رو به دیوار بن بست حرف میزند و در حد چند جمله از روزگار قدیم و سرنوشتش روایت میکند و سپس نگاه بی روح و افسرده اش را از نقطه ای نامعلوم در دوردست میرباید و سرش را پایین می اندازد میرود.

خاتون ک همسایه ی قدیمی ماست میگفت؛

اسم این زنی ک توی خونه ی متروکه و خراب میخوابد مهربانو ست و سالها پیش از شهر خیس رشت به این دیار آمده و از عده ای شنیده که او پا شیدا همچون عاشقی هجران تمام مسافت 120 کیلومتری را طی زمانی نامعلوم پیموده ، و بی هیچ هدف یا مقصد و مقصودی در این محله از رمق افتاده و مدتی زیر یک درخت بیهوش و بی روسری افتاده 

من نیز تا جایی در توانم بود برایش واژه چینی کردم ، تا داستانش را برایش مکتوب کنم .

 

_نیست که نیست . یعنی رفته؟ شاید طعمه شعله های سرکشدشده ! شایدم سوخته؟ پس از خاموش شدن آتش به ماموران اتش نشانی گفتم ک در این مخروبه شخصی زندگی میکرده .  

   (به امید آثار جدید از شین براری ،   من آیدا آغداشلو  نیو همپ شایر   )


رمان مجازی دخترک پسر نما بقلم توانمند نویسنده ی مدرنیته شین براری   

 منو وارد یه اتاق کوچکی کردن داخل اتاق یه میز و دوتا صندلی بود حامد روی یکی از صندلیا نشسته بود منو روبروی حامد نشوندن ایندفعه صورتشو بهتر تونستم ببینم چقدر تغییر کرده موهای کنار شقیقش سفید شده نسبت به قبل پیرتر به نظر می رسید با صداش به خودم اومدم

-خب تعریف کن چه جوری تونستی زن این بشی؟

انگار که داره حرص می خوره چون با حرص حرفشو زد

-اون موقع که زن شدم من حافظمو از دست داده بودم. با تمسخر گفت:

-تو گفتی و من باور کردم. -چی دارم که دروغ بگم. با داد گفت: -پس چرا وقتی حافظتو بدست اوردی موندی باهاش؟ گریم گرفته بود شک داشتم بگم یا نه. با شک نگاهم کرد. -نکنه که . ادامه حرفشو خورد و مستقیم به چشمام نگاه کرد سرمو پایین. گرفتم. -اره من خر عاشقشم. با داد ادامه دادم. -می فهمی چی می گم

سرمو روی میز گذاشتم اشکام جاری شد دستم مشت شده بود

-نمی دونم چرا هر چی بلاست باید سر من بیاد من فقط می خواستم خانوادمو ببینم همین مگه ما کار خلافی کردیم که شما نمی زارین بریم

-اگه نمی خواستین کاری کنین چرا قاچاقی می. خواستین بیاین؟

-چون من مجبورش کردم می خواستم زودتر خانوادم رو ببینم

یکمی تو فکر رفت با صدای مرددی گفت:

-من فقط میتونم بزارم تو بری ولی فرمانده اصلا

تقریبا با داد گفتم:

-چیییییی؟مگه میشه

-اره چون اون جز دشمنه نمیتونم اجازه بدم

-اگه اون دشمنه به یه حساب منم دشمنم نه

-همینی که گفتم با خودته می خوای تصمیم بگیری که برگردی عراق یا بمونی پیش خانوادت دوراه. بیشتر نداری. بعد از این حرف از جاش بلند شد

-تا فردا فرصت داری

قبل اینکه بیرون بره صداش زدم. -حامد. به طرفم برگشت با شک گفتم

-میتونم فواد رو ببینم. صورتش سرد شد

-الان میگم بیارنش

رفت بیرون مونده بودم چیکار کنم بین دو راه مونده بودم از یه طرف خانوادم از یه طرفم عشق زندگیم

با باز شدن در از فکر اومدم بیرون

 

چقدر لاغر شده بود چی به روزش اوردن روی صندلی روبروییم گذاشتنش سرش پایین بود صورتشو نمیدیدم صداش زدم

-فواد

بعد از کمی مکث سرشو بالا گرفت

وای خدای من چی به روزش اوردن اشک تو چشمام جمع شد همه صورتشو کبود کرده بودن اشک تو چشمام جمع شد

-فواد چی به روزت اوردن

دستم که رو میز بود تو دستاش گرفت و گفت:

-فایزه گریه نکن این که چیزی نیست من باید بیشتر از این تاوان پس بدم

-تاوان چی فواد تو که مقصر اصلی نبودی؟

-می دونم ولی بازم من یه کارایی کردم که نباید می کردم

اشکامو از روی گونم پاک کرد و ادامه داد:

-یه چیزی میگم تو نباید نه توش بیاری قول میدی؟

-تا نگی نه من هیچ قولی نمیدم

با التماس نگاهم کرد و گفت:

-به جون خودم قسمت میدم تو فقط قبول کن

-نمی خواد به جون خودت قسمم بدی تو فقط بگو

-می خوام بری پیش خانوادت

-نه اصلا من تنهات نمی زارم

-گوش کن این به نفعته اگه با من باشی شاید بدتر از اینا سرت بیاد نمی خوام صدمه ببینی

-گفتم که نه من یا با تو می رم یا بدون تو هیچ جا

-فایزه لج نکن این به نفعته تازه وقتی که خانوادتو دیدی می تونی دوباره بیای پیش من

-از کجا معلوم که بلایی سرت نیارن

-نمی یارن مطما باش حالا هم بهم قول بده بری پیش خانوادت منم اینجا تا هر موقع که برگشتی منتظرت میمونم

تو همون لحظه در باز شد و حامد اومد داخل

-وقت تمومه ببریدشون

********

امروز قراره که نتیجه رو به حامد بگم دلشوره دارم توی دو تصمیم بزرگ موندم در زندان باز شد و یه خانمی با چادر داخل شد

-بلند شو باید بری. کنار اتاقی که دیروز منو اورده بودن وایستاد و داخل شد بعد از چند لحظه دوباره اومد و منو داخل برد

حامد کنار میز وایساده بود و پشتش به در بود منو روی صندلی نشوند و خودش بیرون رفت

حامد به طرفم برگشت و به صورتم دقیق شد شاید می خواست جوابشو از تو صورتم بیابه بعد از چند ثانیه گفت:

-خب نگفتی تصمیمت چیه منتظرم بشنوم

-نمی دونم چرا دلت می خواد منو از فواد جدا کنی من این حامدو اصلا نمیشناسم خیلی غریب شدی واسم

با این حرفم حسابی جا خود شاید انتظار نداشت همچین حرفی بهش بزنم

-من به یه شرط قبول می کنم برم خانوادم رو ببینم؟ -چه شرطی؟

--شرطم اینه که نزاری فواد لو بره باید کاریش نداشته باشی تا برگردم

یک تای ابروشو به نشانه تعجب بالا داد

-مطما وقتی خانوادتو دیدی می تونی بر گردی پیش فواد. -چرا که نه

-من بهت قول میدم اگه تو دوباره اینجا اومدی می. زارم برین. با تمسخر ادامه داد:

-ولی اگه برگردی که.

-حالا بعدا معلوم میشه من هیچ وقت فواد تنها نمیزارم. بعد از مکثی گفت:

-امروز می تونی بری یه تاکسی برات می گیرم که در بست می برتت شهرتون. -میتونم فواد رو ببینم. با صدای محکمی گفت: -لازم نکرده الانم اماده شو که تا یک ساعت دیگه حرکت میکنی تا بیای من سر قولم هستم. از روی صندلی بلند شد

-هر چی کمتر فواد رو ببینی کم تر دلبستش میشی

******

دل تو دلم نیست الان داریم به خونمون نزدیک میشیم نمی تونم رفتار خانوادمو پیش بینی کنم بعد از چند مدت دوری دلم حسابی براشون تنگ شده چه جوری بهشون بگم که من دیگه مجرد نیستم وای وقتی به این چیزا فکر می کنم

با صدای راننده به خودم اومدم. -خانم رسیدیم

با تعجب به اطرافم نگاه کردم

-ولی اینجا که شبیه ویرانه هاس

-هی خانم مثل اینکه خبر ندارین اینجا چیشده

رنگم پرید نکه اتفاقی واسه مامان بابام افتاده باشه

-نه چیشده

-عراقیا حمله کردن و همه جا رو به بمباران کشیدن

با داد: -چییییییییییییی؟

راننده با دیدن حال خرابم به طرفم برگشت. -خانم چیشد. داشتم از حال میرفتم صدای راننده داشت کم و. کمتر میشد. -خانم خانم با شمام. و دیگر هیچ. با پاشیدن اب به صورتم به خودم اومدم. -خانم حالتون خوبه؟

به طرف صدا برگشتم چهرش برام اشناس ولی هیچی بیاد نمی یارم به دور و برم نگاه میکنم گیچ میزنم نمی دونم اینجا کجاس من اینجا چیکار میکنم

دوباره صدای یه خانمی اومد

-چیشده اقا کمک می خواین؟

-بله خانم شما این خانم رو میشناسین؟

صورتمو به طرف خانومه بر گردوندم چقدر صورتش اشناس

یادم اومد همسایه ی دیوار به دیوارمون بودبا دیدنش یاد خانوادم افتادم

-وای اینکه فایزه چه طوری دخترم؟کجا رفته بودی؟ پدر و مادرت چقدر دنبالت گشتن؟

همینجور یه ریز داشت حرف میزد نمی زاشت که من حرف بزنم وسط حرفش پریدم

-سلام خانم صدیقی ببخشید که وسط حرفتون اومدم ولی شما نمیدونین خانوادم کجان؟

رنگش پرید

-حالا شما اول بیا خونمون یه استراحتی کن بعد مفصل بهت میگم. -نه خواهش می کنم الان بگین می خوام زودتر خانوادمو ببینم. -خب چی بگم بهتون تو ماشین که نمیشه بیا حداقل خونمون تا بهت بگم

به زور منو برد خونشون بعد از کلی معطلی التماسش کردم که زودتر بهم بگه

-والا چی بگم بهت من اون روز اینجا نبودم ولی وقتی بعد یک ماه اومدم برام تعریف کردن که تو اون روز از صبح همینجور هواپیمای عراقیا از بالای شهر پرواز میکرده تا یه مدت نیومده همه فکر میکنن دیگه تموم رفته بابات نمی دونم اون روز کجا رفته برای کارش مامانت تها تو خونه بوده همه با خیال راحت تو خونشون رفتن عصر بوده نمی دونم ساعت چند بوده که یهو با صدای انفجار همه از خواب بیدار میشن چندتا هواپیما به شهر حمله کرده اکثر خونه ها رو با خاک یکسان کردن بعضی ها که بیرون خونه هاشون بودن تونستن خودشونو نجات بدن ولی اونایی که تو خونه هاشون بودن نتونستن

 

رنگم پرید یعنی مامانم نه نه این امکان نداره حتی فکرش هم داره دیوونم می کنه

خانم صدیقی بعد از کمی مکث دوباره می گه:

-مامانت هم که تو خونه بوده نتونسته بیرون بیاد

اشکم سرازیر شد نه این امکان نداره مامانم زنده س

-خانم صدیقی خواهش می کنم بگین مامانم زندس

-دخترم قوی باش همه یه روز رفتنین ما هم یه روزی می ریم. -خدااااااا چرا هر چی اتفاق باید برای من بیفته اخه من چی کار کردم گناهم چی بود که دارین این همه بلا سرم می یارین. -دخترم اروم باش خودتو کنترل کن

-اخه چه جوری چه جوری می تونم اروم باشم مگه می شه. -بیا این اب قند رو بخور تا اروم بشی. -نمی خوام. -بابام پس اون کجاس؟

-باباتم وقتی این اتفاق افتاد شکست نتونست غم از دست دادن مامانتو تحمل کنه فکر می کرد تو هم تو جنگ جونتو از دست دادی همه این اتفاقا باعث شد همه چیزشو بفروشه بره خارج. -شما ادرسشو ندارین؟ -نه دخترم من وقتی اومدم که بابات رفته بود خبر ندارم دیگه کجا رفته. -می تونین ادرسشو برام پیدا کنین؟ -باشه سعیمو می کنم

 

********

الان نزدیک یک ماه که از ایران اومدیم

بعد از اون حرفا ادرس و شماره تلفون رو دادم به خانم صدیقی تا خبرم کنه بعدم یه راست رفتم پیش فواد جای دیگه ای رو نداشتم که برم اگه هم که داشتم نمی رفتم چون به حامد قول داده بودم

تو همون جا بود که حامد به من گفت که عاشقم شده. -فایزه چرا درک نمی کنی من عاشقتم

-چه جور می تونی همچین حرفی رو بزنی وقتی که می دونی من شوهر دارم و عاشقشم

-هه عاشق تو رفتی عاشق کسی شدی که دشمن ماس

-درسته قبلا دشمن بود ولی الان که نیست

-اینو هم می دونم که مرد تر از تو هس چون وقتی اونجا فهمید که دخترم هیچ کاری باهام نکرد ولی الان تو وقتی هم که فهمیدی من شوهر دارم بازم پیشنهاد دادی بهم حالا هم من اومدم تو هم به من قول دادی اگه بر گردم می زاری من و فواد بر گردیم عراق. -منم زیر قولم نزدم می زارم برین. -حالا هم می خوام برم پیش فواد

نزاشتم به حررفاش ادامه بده چون دوست نداشتم بشنوم

خودش همراهم اومد نزدیک یک اتاقی وایستاد به سربازی که کنار در اتاق بود اشاره کرد که در رو برای ما باز کنه با هم رفتیم تو اتاق اول تاریک بود هیچی نمی دیدم بعد که چشمام به تاریکی عادت کرد یکی رو دیدم که گوشه اتاق پشت به ما خودشو جمع کرده بود و خوابیده بود یعنی این فواده باور نمی کنم چقدر لاغر شده بود

پاهام سست شده بود رفتم به طرفش حامد همون جا کنار در وایساد. کنارش نشستم اشکام سرازیر شد. -فواد

با شنیدن صدام یکم ت خورد ولی بلند نشد. دوباره با صدای بلند تری گفتم: -فواد بلند شو منم فایزه. ایندفعه به سرعت به طرفم برگشت. -فایزه. انگار مطما نبود که من باشم دستشو به. طرف صورتم گرفت وقتی مطما شد که خیال نیست منو محکم تو بغلش گرفت:

-فایزه تو برگشتی باور نمی کنم تو به خاطر من یرگشتی همش فکر می کردم منو یادت رفته باشه

-نه فواد مگه میتونم تو رو فراموش کنم

گریم گرفت

-فواد دیگه من به جز تو هیچ کسی رو ندارم

-گریه نکن عزیزم من همیشه کنارتم کی گفته تو تنهایی

با دستاش اشکامو پاک کرد و چشمامو بوسید

-دوست ندارم دیگه چشماتو گریون ببینم

 

با صدای فواد از فکر اومدم بیرون تو این مدتی که اومده بودیم از ایران همش در حال غصه خوردن بودم اب و خوراکم همش گریه بود هنوز که هنوزه خانم صدیقی زنگ نزده دیگه نا امید شدم حتما پیدا نکرده که زنگ نزده. -فایزه کجایی

-اینجام تو اتاق. -بیا که یه خبر برات دارم. . از اتاق اومدم بیرون. -بگو چی شده. -اول یه بوس بده تا بگم. -اهههههههههه فواد لوس نشو دیگه بگو. -نه اول بده تا بگم. نزدیکش رفتم گونشو بوسیدم. -خب حالا بگو. -نه این قبول نیست . _فوادددددددد. -باشه باشه تو اعصابتو داغون نکن امروز خانم صدیقی زنگ زد. ، نزدیک بود پس بیفتم. -چی یه بار دیگه بگو

-خانم صدیقی ادرس باباتو داد می گفت رفته کانادا. پریدم تو بغل فواد. -واییییی فواد مرسی

________________________

با صدای یک خانمی که به اینگلیسی داره میگه

مسافران محترم هواپیما در حال پرواز هست لطفا کمربنداتون رو ببندید و همه سر جاهاشون باشن امیدوارم سفر خوبی براتون باشه((اینو از خودم گفتم نمی دونم درسته یا نه))

یه ارامش عجیبی می گیرم با صدای فواد که بغلم نشسته به خودم می یامفواد – بنظرت منو می پذیره

فائزه- ما سه نفر دیگه جز هم کسی رو نداریم فواد

اگرم نپذیره.فقط بایدم دلم خوش باشه به بودنش و دیدنشکه دینایی می ارزه اما پدرم رو می شناسم اون تنها تر از اونی شده که بخواد خودشو با وجود تو ناراحت کنهپدرم دیگه مثل گذشته نیست

اون تنها شده تنهاتنهای تنها

سرمو می زارم رو سینه فواد و چشمامو می بندم

________________________

نویسنده اثر شین براری صیقلانی ، سال 1386_ پست بانک رمان _کتابناک ، منم نگین شیر آقایی بهمراه صدف اشراعی . از دانشگاه آزاد اسلامی واحد اردبیل مدیریت بازرگانی و مترجم ی زبان _براتون اینو بازنشر کردیم. _توی توضیحات نوشته شده بود که نویسنده اش موقع نوشتنش فقط 19 داشته

                                        پایان     

کلیک نمایید آموزش نویسندگی



کلیک. کنید. پیج شین براری دریچه.    

  


   
۴۹.txt

 

 

 

 

 

به پرده سماغ گوشش ضربه میزد. در پس زمینه ی آن لحظات دلهره آور ، .  صدای خفیفی از آنسوی دیوار حیاط و درون کوچه بگوش میرسید ، صدای دوستش داوود بود که او را صدا میکرد و هر لحظه ضعیفتر و دورتر میشد. گویی که منبع صدا درون چاهی عمیق سقوط میکرد، و همچنان که دورتر و دورتر میشد ، و انعکاس و پژواکش در روح و روان شهریار محو و گُنگـ میشد. شهریار همزمان با دخترک سرش را چرخاند و چشم در چشم با روح دخترکی سفیدپوش شد. گویی رو در رو شدنِ آن دو ، در آن لحظه و در آن مکان ، گریز ناپذیر بود. شهریار از شدت ترس سرجایی که بود خشکش زد . توان حرکت از وی گرفته شده بود ، او میخواست مامان شوکتش را صدا کند ، و کمک بخواهد ، اما نمیتوانست و زبانش به معنای حقیقی بَــند آمده بود . او بی‌اختیار به درون حوض و بروی شاخه و برگهای خشکیده درآن افتاد ، نیلیا در قاب تصویر محو شد. داوود از بالای دیوار ، دوستش را درون حوض دید که تشنج‌وار میلرزد. بعدش هم که آقای اسدی به یاری شتافت ، و الباقی قضایا. شهریار فقط یک چیز را به یاد داشت ، آنهم اینکه ، آن لحظه قصد فریاد زدن و صدا کردن نام مادرش را داشت، اما در لحظه متوقف شده بود و واژگان از کلامش جاری نمیشدند. او در حرف اول از جمله‌ی کوتاهش متوقف گشته بود ، و نتوانسته بود ، (♪مامان شوکت کمک) را به زبان بیاورد.

بعدها که به مرور و با گذر زمان بهبود یافت، جزییات ماجرا را از یاد برد. یعنی همان چیزی را پذیرفت که اطرافیانش به او تحمیل کرده بودند. تا آنکه در پانزده سالگی ، یک شب برفی ، خواب عجیبی دید. خوابی که شبیه و مانند هیچ کدام از خوابهای معمولی نبود. او در حالتی بین خواب و رویا، دوست و همکلاسیش که سوشا نام داشت را دید، سوشا درون هاله‌ای نورانی بود و لبخند میزد!.

 شهریار از سوشا پرسید♪؛ چرا ساکتی، چی شده؟   

-®سوشا فقط سکوت کرد و دخترکی سفیدپوش با نگاهی پاک و زلال در خواب شهریار ظاهر گشت، معصومانه نگاه کرد به اطرافش و با آرامش پیش آمد ، و قدمهایش تا نزدیک سوشا رسید آنگاه روبان صورتی رنگی، که موهایش با آن بسته شده بود، را باز کرد و به مُچ دست سوشا بست. شهریار با دیدن این صحنه به یاد ساعت مُچی‌اش افتاد. زیرا روز قبل به اصرار سوشا، آنرا به وی قرض داده بود، و قرار بود دوباره پس بگیرد.  

The♪شهریار؛ پسر ساعتم رو چیکار کردی؟  

سوشا؛ مگه نمیبینی  من از قید و بند زمان و مکان رها شدم. بهش نیاز ندارم. ساعتی که بهم قرض داده بودی رو به پایه‌ی تخت خوابم بسته بودمش قبل خواب. حالا اگه خواستی میتونی بری و برداریش . 

شهریار با عصبانیت؛ سوشا چرا چرتو پرت میگی! تو اون ساعتو ازم امانت گرفتی تا شنبه بهم دوباره پس بدی‌ . حتما گُمِش کردی. وااای اگه گُمِش کرده باشی ، من چه جوابی به مامان شوکتم بدم؟ 

-®شهریار در سکوت نیمه شبی برفی از خواب بیدار شد. خودش را در رختخوابش یافت، تپش های شدید قلبش را احساس میکرد. نفس نفس میزد ، لیوانش خالی از آب بود و بروی فرش افتاده بود. اما فرش خیس نبود. ذهنش آشفته شد ، چون خوابش عمیقترین رویایی بود که در عمرش دیده بود. چهره‌ی دخترکی که روبان صورتی را از موهایش باز کرده بود و به مچ دست سوشا بسته بود خیلی آشنا بود. بی‌شک پیش از این در جایی از زندگی و در مکانی از سرگذشتش ، او را دیده بود اما به یاد نمی آورد. ناگهان پس از سالها فراموشی ، چهره‌ی دخترکی که در خانه‌ی متروکه‌ی همسایه دیده بود را به یاد آورد.  آن نگاهه گیرا و زلال ، که پاکی و معصومیت را تعبیر میکرد. آن چشمان درشت و نافض. آن روبان صورتی و بلند. آن تن‌پوش ماورایی و محو که به رنگ شفافترین سفیدی بود که در عمرش دیده بود. آن هاله‌ی روشن.  اینها همگی نشانه های درست و صحیحی هستند که او را به دخترک ماورایی خانه‌ی همسایه میرساند. آن شب و آن خواب در آن لحظه برای شهریار تنها به معنا و مفهوم یک نشانه و مدرکی بود که موجب گردیده بود او پس از سالها ، باز بتواند حادثه‌ی آن پنجشنبه‌ی خیس در نُه سالکیش  بخاطر بیاورد.  اما شهریار به هیچ وجه بفکر تعبیر خوابش نشد. زیرا توقع نداشت که درون خوابش ، معنا و مفهومی خاص نهفته باشد. سرانجام ، ماه از پشت ابر در آمد و با فرارسیدن روزی جدید ، پرده از راز و رمز نهفته در خواب برداشته شد. شهریار توسط داوود با خبر شد که شب قبل ، سوشا برای پارو کردن برفهای روی سقف خانه‌ی وارثی پدربزرگش به آن خانه در انتهای کوچه‌ی حرمت در محله‌ی ساغر رفته بود ، و نیمه شب در حالی که روی تخت به خواب رفته بود ، سقف از فشار هجم برف بر سرش، فرو میریزد و  او فوت میشود .))

  شهریار در گوشه ی تاریک انباری ، و در فرار از خویش ، به غم نشسته. و جلسه‌ی دانشگاه به فراموشی سپرده .شهریار بحران زده و  گریزان از پذیرش طعم تلخ حقیقت ، پر از عصیان و خشم ، لبه‌ی پرتگاه انزجار با مُشت هایی ب‍ـــه هَم گرِه خورده، ایستاده . او در اندیشه ی فـــــرار از عواقــب اشتباهش به بـــُـن بست فکری وارد میشود ، و میل به بازگشت و خروج از این مسیر یکطرفه و جستجویـــــــی تازه برای یافتن راه حل جدید ندارد . بر روح لُخت و عریانش زخـــــم عمیق شـــرمساری ، خانه کرده. و با تمام وجود از  ردپای خطای چند شب قبل ، در مسیر سرنوشتش، خون گریه میکند . دو غزل از شب طوفان‌زده‌ی رسوایی ، و از ان حادثه‌ی تلخِ نزدیکی ، و هم آغوشی با مهربانو دور نشده که باز ، در فرار از افکاری آزاردهنده و منزجر کننده ، به درماندگی میرسد و بفکر خودکشی می‌افتد. شهریار از عمق حماقت خویش ، وحشت زده‌ و هراسان است. بی وقفه ، صحنه‌ی سنگسار شدن خود و مهربانو را در خیالش تجسم میکند. و هر لحظه اش را با ترس از اینکه پدر مهربانو به خانه‌شان هجوم بیاورد سپری میکند. او مانند دوران کودکی اش ، طبق عادتی قدیمی و ناخودآگاه ، در مواقعی که مستعد بحران میشد ،  به کنج خلوت انبار میخزد، باز اینبار نیز پس از سالها ، در گوشه ی تاریک و سردِ انبار ، پنهان شده، و پس از تحمل استرس و اضطرابی زیاد ، از خستگی فکری ، ناگاه چشمانش سنگین شده و به خوابی عجیب و غیر عادی فرو میرود ، و بلافاصله به سبب ترس و دلهره ی درونی اش ، کابوس ها به سراغش می آیند. شهریــــــار در کابوسهایش کودکی را می بیند که موهای عروسکش را می‌جَــــوَد، درحالی که روبان صورتی‌رنگی در هوا پرواز میکند و به دستانش میرسد. روبان صورتی رنگ به دور مچِ دستش گیر کرده و ناخوداگاه گِـره‌ی کوری میخورد. رو در رویش دختربچه‌ای خوفناک و هراس انگیز ، قد ألَـم میکند ،روی لــِــباسِ خــــــونی اش کِ‍ــــــرم هایی سفیدرنــگ‍ـــ درون هم می لولند ، و کودک پشتش را به او میکند ، و سر عروسکش را  از تن جدا کرده و میخورد ،  شهریار سمت اولین منبع تابش نور فرار میکند و با تمام وجود میشتابد تا به آن روزنه ی روشن برسد و خود را از دل سیاهه تاریکی نجات دهد ، او به دریچه ای میرسد که گویی قبلا ، جای قرار گرفتن ِ چهارچوب پنجره بوده ،  اما اکنون غیر از پرده ای سفید و توردار ، چیزی آنجا وجود ندارد. شهریار پشتش را مینگرد و کودکـ را با موی پریشان و حالتی خوف آور میبیند که در یک قدمیِ اوست ، صدایی آشنا بگوشش میرسد ، گویی صدای مادر مریضش، (شوکت) است که از دورترین ، نقطه ی ممکن در دنیا ، اورا میخواند و به آرامی اسمش را تکرار میکند : (شهـــــــریار! شهریــــــار، پسرم چرا اینجا تو انباری خوابیدی؟ چی شده پسرم؟ چرا داشتی توی خواب فریاد میزدی؟ چرا دانشگاه نرفتی؟) شهریار سرش را بالا می اورد و مادرش معصومانه او را می نگرد . شهریار از خواب خارج می شود  به داخل آشپزخانه میرود. جرعه ای آب می نوشد و چشم خیس پنجره را باز می کند. سرما به صورتش سیلی می زند درانتهای ظهر می نشیند و به همه چیز فکر می کند و در افکاری پریشان ، باخودش بیصدا حرف میزند؛♪    امروز رفاقت منو بانو حکایت دشنه  و تیزی شده. حکایت زخمی که دست عاشق مهربانو  در پشتم شکافته. درگیرم،  خسته تر از شعر در افکار قدم می زنم. با دشنه ای زنگار بسته که هیچکس پشت به آن نخواهد کرد! دراخرین لحظات قلم با کاغذ صحبتی ندارد. تا رسالت خویش را رعایت کنم. وقتی رسالتی وجود ندارد. به همه چیز فکر می کنم، به باید هایی که نیست به نباید هایی که هست. اما شعری بکارت سفید دفترم را خط نمی زند. . .این زخم حاصل انارهای دروغین و لکه‌ی دامن است در سپیده دم . اصلا بی خیال این ها. مهربانو همش ساز خودش رو می زنه.کار خودش رو می کنه. حال خودش  رو می بره. بیش از هر چیز در پیش خود شرمنده ام که ، تن به دام عاشقانه‌ی مهربانو دادم.! من دوستش ندارم . توان دوست داشتنم نیست. که زخم های روئیده بر پشتم خنجرهای در غلاف را نیز ناخوش می کنه‌. شاید عشقی حقیقی بانو را وادار به چنین انتخابی نموده؟ این حرفها  که زخمم را التیام نمی بخشه. نباید ،فراموش کنم که!!آفتاب داره به نهایت خود در ظهر میرسه و من باز انوقت که افتاب از پشت البرز پایین برود با بانو سرکوچه ی اصرار قراری دارم اما بهتر است قبل خورشید ، خودم غروب کرده باشم. خورشید هر روز سعی می کند کار خود را دقیق و منظم انجام دهد. پس شاید این طلوع و غروب کردن های متمادی ، و گذر زمان ، همه چیز را  حل کند؟ اما نه! خدایا پس وجدانم کجاست؟ جدای از اینها این روزها همش به انقراض وجدانم فکر می کنم. وجدان! -این بچه ی سر راهی٫ . می نگرم که چگونه تیغ عمیق ، رسوایی بر گردنم گذاشته مهربانو.  -خسته ام از پیردختری که به حیله و مکر در آغوشم کشید ، خسته از دوشیزه ای که دیشب برباد حوص دادمش بغض راه گلو را میبندد وقتی که حتی نمیشود از ترس آبرو ،نارَوا بودن این تُهمَــت را فریاد کشید! -زیـن پس چگونه به چشمان مادرم بنگرم .

 

در دنیای خیالات و اوهامِ سوشا - درون فروشگاه بزرگ.

سوشا ، سراسر هفته را تمام قد در فروشگاه ایستاد و بی وقفه کار کرد . اینک، انتهای هفته به پشت پیشخان فروشگاه رسیده.  اما از بازار گرم و جوش و خروش ، معمول و همیشگی در پنج شنبه های هرهفته ، خبری نیست. لیلی از ساشا ، دلیل این بی رونقی و راکت بودن را میپرسد. و ساشا درحالی که نگاهش سمت ، بالکن و پرده های شبکه ای آن است میگوید : امروز بیست و هشت صفره ! درست میگم آقا فـــراز؟  . لیلی از پشت صندوق سمت میز ساشا میرود ، و با لبخند، نگاهی به مجله ی زیر دست ساشا میکند و با لحنی شوخ طبعانه میگوید: اقافراز تشریف ندارند تا فرمایش شما رو تایید کنند. ، و رو به ساشا ، چشمکی ریز ، و زیر پوستی  میزند . و  ساشا لبخندش را قورت میدهد ، لیلی سر صحبت را باز میکند. لیلی: چرا پیراهنی که من برات گرفتم رو هیچ وقت نپوشیدی؟؟ ساشا؛ پیراهن؟ کدوم پیراهن؟  لیلی-؛ همونی که جمعه منو فراز از طهران خریدیم برات. اخه من باتوجه به رنگ چشمای عسلی تو ، اون پیراهنو انتخاب کرده بودم ، و  شنبه دادم تا فـــراز برات بیاره!. یعنی ندادش بهت؟  ساشا : خب شنبه و یکشنبه که شما و اقافراز مسافرت بودید و تازه دوشنبه از مسافرت برگشتید.  لیلی:- چی میگی ساشا؟ میخوای بگی شنبه و یکشنبه فراز فروشگاه نبود؟ ساشا؛ خب چرا از من میپرسید! مگه شما با هم دیگه نرفته بودید شیراز ؟ و مگه دوشنبه با هم برنگشتید از سفر؟ و  دقیقا یادمه که سه شنبه صبح که شما با هم تشریف اورده بودید فروشگاه ،  بعد از یک هفته بود که من شما و اقا فراز رو میدیدم.  لیلی- : تورو خدا شوخی نکن ! من شنبه ، میخواستم خودم صبح با فراز بیام فروشگاه ، تا با دست خودم پیراهنتو بهت بدم . ولی لحظه ی اخر ، فراز گفت که لازم نیست من بیام فروشگاه . بعدش خودم با دستهای خودم پیراهنو گذاشتم توی ماشین و درب پارکینگـ رو برای فراز باز کردم و فراز اومد فروشگاه . همون شب با من توی خونه بحثش شد و قحر کرد ، اومد شب پیش تو .

 ساشا: خودش بهتون گفتش ، که اومده پیش من؟   اقا فراز اصلا ادرس خونه ی منو بلد نیستش .  شاید دارید اشتباه میکنید و یا اینکه سوء تفاهمی شده! من فقط شاهد بودم که شما یک هفته غیبت داشتید و رفته بودید شیراز .  

لیلی:- شیراز! کدوم شیراز؟.چی میگی؟ ما رفته بودیم طهران و دو روزه برگشتیم . پس اگه فراز نیومده فروشگاه و شب هم پیش تو نبوده ، پس پیش کی بوده؟ کجا بوده؟ ما که توی این شهر تازه وارد و غریبیم. کسی رو نداریم تا بخوایم بریم پیشش.  

 (لیلی ، با چهره ای مبهوت و غرق در تعجب ، به او نگاه میکند ،  ساشا هم نگاهش ، به نگاهه او ، دوخته  میشود .)

 لیلی-؛ اقا ساشا میتونی سوگند بخوری که داری راست میگی؟ ساشا: عجب حماقتی کردما، نباید حقیقت رو بهت میگفتم . الان اگه اقا فراز بفهمه ، باز مثل ماه قبل ، سی درصد از حقوقم کم میکنه.  لیلی-: چی؟. چی میکنه؟ سی درصد کم میکنه؟ مثل ماه قبل؟  ساشا تو چت شده؟ این حرفا چیه؟

 ساشا: شما که خودت ، بهتر میدونی که من چی میگم . پس تو رو خدا هرچی از من شنیدید رو نشنیده بگیرید ، خواهـــش میکنم دوباره اتفاق ماه قبل رو تکرار نکنید. 

 لیلی-: ساشا دیوونه شدی؟ چی میگی تو؟ تورو خدا برام واضح تر توضیح بده. مگه ماه قبل چه اتفاقی افتاده که من خبر ندارم. ساشا: همون که شما بخاطر لج و لجبازی و یه بحث شخصی توی زندگی شویی خودتون ، من بیگناه رو قربانی کردین. لیلی-: کدوم بحث؟ 

ساشا: اقاافــــراز همه چی رو برام تعریف کرده  ، پس لطفا حاشا نکنید. چرا اینقدر از من متنفرید؟ مگه من چه خطــایی کردم.؟ من توی زندگیم خیلی سختی کشیدم ، و بعد از سالها ، اقاافـــراز برام پدری کردند و بهم اطمینان کردند تا بتونم پیشرفت کنم . لیــــلی-: چی رو برات تعریف کرده؟ که من الان دارم حاشا میکنم! من حتی یک کلمه از حرفات رو نمیفهمم.  ساشا: اقا افراز الان سه ماهه که حقوقم رو هربار سی درصد کسر میکنه . فقط بنا بر اصرار شما ، مبنی بر عدم صلاحیت من در مدیریت فروشگاه .  

لیلی- : ساشا چرا این حرفها رو الان داری به من میگی!  چرا از رؤز اؤل بهم نگفتی؟. ساده و دهن بین نباش ، همه چیز وارونه برات عنوان شده. من باید باهات خصوصی صحبت کنم . اگرهم از من کینه ای به دل داری ، باور کن من همیشه بهترینها رو برات خواستم ، و به اصرار من ،ا فراز تورو مدیر کرده. ساشا من خیلی به همصحبتی و م با تو نیازدارم. ساشا کمکم کن. تو از هیچی خبر نداری

. (لیلی به شدت متعجب و پریشان شده از حرفهایی که شنیده و خشم سراسر وجودش را دربر گرفته_ لحظه ای سکوت میکند و خیره به چهارخانه ی صفحه ی جدول ، مجله میماند ، و کلیدهای رختکن را برداشته و سمت بالکن میرود) 

لیلی با خودش فکر میکند که کاسه ای زیر نیم کاسه است. و قطعا چیزهایی وجود دارد که او از آنان بیخبر است. و همواره با خودش، تجزیه و  تحلیل میکند   .ه‍ر آنچه را که از زبان ساشا شنیده است. او بی وقفه ، در ذهن آشفته ی خود ، روزهای ابتدای هفته را مرور میکند و دنبال سرنخ ها میگردد و بی اختیار به همه ی رفتارهای افراز طی آن روزها ، مشکوک میشود . او لحظه ای مکث میکند ، لیوان ابی را به خاک خشکیده ی گلدان میریزد و جرعه ای از آب را ، به صورتش میپاشد ، پس از چندین مرتبه اشتباه و پیش داوری ، در قبال کارهای افراز ، ، لیلی اینبار بخوبی میداند که نباید باز مرتکب پیش داوری شود. او نمیخواهد اشتباه خودش را تکرار کند. . چون او بارها با نتیجه گیری عجولانه ، و قضاوت کورکورانه ، انگشت اتهامش را بسوی فراز نشانه گرفته ، ولی تمامی دفعات، پس از نمایان شدن حقایق ، او شرمنده و خجالتزده گشته. لیلی نزد اطرافیانش معروف به بهانه جویی و شکاک بودن است.  (غروب)  سوشا سمت رختکن میرود تا لباسهایش را تعویض کند، ولی درب رختکن را باز میبیند .  و لباسهایش را میپوشد. سر آخر نیز رودر روی آیینه ، نگاهی خودشیفته و مغرورانه به خود میکند ، و چنگی به موههای خود می اندازد .و طوری وانمود میکند که تصویر خویش را در آیینه میبیند.  سر آخر پالتوی مشکی و شیک خود را تـــَن میکند و با نگاهی گیرا و قوی ،از عمق فروشگاه ظهور میکند ، به امید اینکه، با وقار و تیپ خود، مستقیم وارد افکار و ذهن تک تکـ مشتریان و افرادحاضر در فروشگاه ، و بخصوص شخص مشتاقِ لیلی بشود . ساشا طول فروشگاه را ، مانند همیشه ، لبریز از اعتماد به نفس ، طی میکند و در قدم پایانی ، لبخندی معنادار ،بهمراه  نگاهی بیصدا ، به لیلی میکند، اما هیچکس به وی توجه نمیکند. سپس نعل اسبی که ، جلوی درب ورودی فروشگاه، به زمین میخ شده است ، به پایش میگیرد و لحظه اخر با  سِـکَـندَری از فروشگاه خارج ، و همزمان بآ سِـکـَــَندری وارد خیابان میشود. .‌ او غروبِ سُـــــرخرَنگــ پاییـــزی را ، با حرفهایی آشوبگرانه و دروغین در فروشگاه اغاز نموده و اکنون ، در فرار از افشا و آشکار شدنِ ، خلا های درونی خویش بسر میبرد . و خودش نیز نمیداند که به کجا ، چنین شتابان میرود . او با بکارگیری از هوش و زکاوت بالای خود ، و بلطف ، سادگی لیلی ، توانسته با دروغهایش ، لیلی را فریب دهد . اما اکنون ، در ذهن خود ، به چرایی و چگونگیـه ، گفتن آن دروغــها ، می اندیشد. اینکه اصلا چرا ، شروع به فریب و گمراه نمودن لیلی کرده! چرا و به چه هدفی ، چنین دروغهای ، تفرقه افکنانه ای را عنوان کرده. سوشا از خودش میپرسد که چرا ، پس از این همه سکوت به یکباره و بی مقدمه ، لب به سخن گشودم  و به دروغ تظاهر به معصومیت و مظلومیت و پایمال شدن حق و حقوقم نمودم. چرا ناخواسته ، از نقطه ی ضعفش ، سوء استفاده کردم . و اون رو به شکاکیت و سوءذن علیه شوهرش ترغیب نمودم؟(سوشا پیوسته راه میرود ، اما در خیالش ، یکجا ثابت مانده و زمین است که از زیر قدمهای بلندش ، عبور میکند و دور محور خود در چرخش است. پسرکـ خانه به دوش ، تک تکـ مسیرهای خاطره پوش را یکی پس از دیگری ورق مــــیزند . تا که، غروبی دلگـــیر و نارنجی  شهــر را در آغوش میکشد، او وارد کوچه ی باریک میشود ، وسط کوچه ، صدای زنگـ دوچرخه ای از پشت سرش ، او را غافلگیر میکند ، و کنار میرود تا دوچرخه رد شود ، ولی دوچرخه ای در پشت سرش نیست. بروی زمین و امتداد مسیر ، ردپای شکر به چشم میخورد. گویی کیسه ی شکری سوراخ شده و بیخبر ، خط مسیری واضح برجای گذاشته. پسرکـ تا ته کوچه و درب سفید چوبی ، ردپای شکر را دنبال میکند ، و درب را باز کرده و وارد خانه میشود‌ . لحظه ای به فکر فرو میرود، و بازمیگردد و درب را باز میکند ، ردپای شکر ، به این خانه منتهی شده. چه عجیب. خب لابد شکرهای درون کیسه ، اینجا ته کشیده. اما در ته کوچه ی بن بست ، کس دیگری ساکن نیست! سوشا وارد سکوت مطلق در فضای خانه ی وارثی میشود.   هفته ، از کنار دستش میگذرد!  و پشت سرش ، بروی نیمکتـ خاطراتـــ  در یادش مینشیند. پسرک خانه به دوش ، دست در جیب داخل پالتویش میکند و کلی پول در جیبش میابد. با تعجب ، خشکش میزند. و با خود می اندیشد که بی شک ، کار لیلی است که این همه پول برایم گذاشته. اما چرا

. (سوشا از خوشحالی ، سر از پا نمیشناسد و در آیینه ی کج ، خیره به تصویر خود ، میخندد.اما تصویر خودش را نمیبیند. لحظه ای صدایی از اعماق وجودش ، به او یادآور میشود که برفهای بروی بام را پارو کند. و بی اختیار سمت انبار مخروبه ی انتهای حیاط میرود تا پارو را بردارد. خمیده وارد انبار میشود ، تا سرش به سقف کج و کوتاهش نخورد. همه جا تاریک است. قفس خالی از پرنده ، گوشه ای افتاده. گویی سالیان بسیاریست کسی وارد انبار نشده. پسرک از انبار خارج میشود ، و از خود میپرسد که دنبال چه میگردد؟ پارو؟ کدام پارو؟  کدام بـــَــرف؟  سوشا به اتاقش بازمیگردد  سریعا با خوشحالی شروع به شمردن پولها میکند ، و همچنان که سرعت انگشتانش را بالا میبرد ،یک نفس اعداد را یک به یک به زبان می اورد،  چشمانش از فرط شمارشی بی پایان و طولانی درشت میشود . و از شمارشی یکبند ، نفسش تنگ میشود ، سوشا در شمارش اسکناسها ، به عدد صد و سیزده میرسد ، که پول به انتها میرسد. ناگه  صدایی عجیب از انتهای خانه به گوش میرسد.  سوشا با ترس و وحشت ، چند قدم به عقب میرود ، و چوب دستی اش را برمیدارد و یک به یک اتاق های ، تو در تو و ، به هم متصل ، را کنکاش میکند . در وسط اخرین ، اتاق  می ایستد، همان اتاقی که زمانی ، اتاق خوابش بود. هنوز نیز تخت خوابش پس از سالها ، زیر آوار سقف ، دست نخورده مانده ، از سقف فرو ریخته ی اتاق ، به آسمان و حرکت ابرها نگاه میکند . ،  سوشا ، نگاهی به ساعت مچی قدیمی اش که روزی از دوستش شهریار قرض گرفته‌ بود ، می اندازد. آنرا روی پایه ی تخت بسته، ساعت شیشه اش شکسته و روی عقربه ی سه نیمه شب متوقف شده.،  و ناگهان صدای ناله و زجه بگوشش میرسد ، گوشش را تیز میکند ، صدا از انتهای حیاط ، و از داخل حمام بزرگ و قدیمی می آید.  سوشا ، به پشتش نگاه میکند ، باد درب را هول میدهد و صدای خشک لولا ، حواسش را به سمت رختکن حمام ، جلب میکند ،  یک یادداشت بسیار قدیمی و بی رنگ بروی درب اتاق ، پس از سالها باقیمانده ، آنرا برمیدارد، کمی ناخواناست ، صدای ، (تق تق ، کوبیدن درب خانه) بگوش میرسد ، سوشا پر از دلهره میشود ، و در ذهنش تداعی میشود که شاید افراز ، بخاطر دروغهایی که وی به لیلی گفته ، به درب خانه اش آمده . با ترس و اضطراب درب را باز میکند ، و با پیرزن چادری  زنبیل به دست ، روبرو میشود . چهره ی پیرزن برایش آشناست . گویی هزاران سال به این چهره نگاه و عادت کرده باشد . پیرزن ، سراغ خانه ی آمنه را از سوشا میگیرد ، و سوشا میگوید که چنین اسمی نمیشناسد ، پیرزن میگوید: من از بچگی همینجا بزرگ شدم و همه منو بی‌بی صدا میکنن ، من  همه رو میشناشم ، ولی اولین باره تورو میبینم!  پسرم شما چند وقته ساکن این خونه ای؟ و الان توی چه سالی هستیم؟ اصلا تو اهل کجایی ؟  سوشا: من کودکی تا نوجوانی توی محله‌ی ضرب بزرگ شدم، الانم که !. نمیدونم چه وقت از زمان هستیم چون از برف سنگین ، دیگه  پیوندم با زمان تز هم گسستش .  اینجا خونه مادربزرگ و پدربزرگمه.   پیرزن: خب تو خیلی جوونی! چی شد که از دنیا رفتی ، جسمتو ازت پس گرفتن و حتما به خاک سپردند  و تو هم که بشکل اثیری روح تبعید شدی اینور؟ 

-®سوشا باحالتی شوکه و گیج ، دهانش کمی باز ماند و چشمانش به صورت پیرزن خیره ماند اما افکارش به عمق معما پرتاب شد. با کمی منمن کردن پرسید؛♪مممم من از کجا رفتم؟   بی‌بی: هیچی ولش کن . خب . پس آمنه رو نمیشناسی؟ اونم توی اول جوانی دچار هجرت شده. تازگی بخاطر شوهرش اومده اینجا. غریب و سردرگمه. ، سرزده یه شب اومد ، درب خونه منو زد ، و منم دیدم خیلی ، درمونده و پریشانه، فهمیدم تازه وارده ، تعارف کردم اومد بالا ، ازم چای خواست ، منم فهمیدم که تازه‌وارده ، و هنوز بیخبره . میگفت چیزی نخورده و نمیتونه بخوره ، براش یه اود روشن کردم ، کمی رنگ و روش وا شد و روح گرفت و شروع کرد برام حرف زد ، گریه کرد ، درد دل کرد ، بعدشم که هوا بارونی شد ، و منم دلم نیومد از خونه ام بیرونش کنم ، و دیدم کنج اتاق از غصه ، خوابش برده ، ولی ، صبح ، رفتم براش اود  گرفتم برگشتم ، دیدم نیست.  

سوشا: خب توی حرفاش نگفت که ، ساکن کدوم خونه ست؟  

پیرزن: چرا ، گفت بعد نانوایی ، ته کوچه . اخرین درب سفید و چوبی. 

سوشا: خب ، درب سفید و چوبی که ، میشه این خونه! چه انسانهایی پیدا میشن ، خب شاید از عمد ادرسش رو اشتباه داد. -بی‌بی: نه ، طفلکی حالش اصلا عادی نبود ، خیلی مشکل داشت ، همش هزیان میگفت . با خودش حرف میزد . و حرفاش ضد و نقیض بود. گفت که آخرین بار صبح ساعت هفت از خونش اومده بیرون ، تا بیاد پیش من. و همش میگفت ، گربه پریده جلوی ماشین ، و اون ترسیده ، 

 سوشا: خب ،این کوچه از ابتدا تا انتهاش ، که تنگ و باریکه ، دوچرخه به زور میاد داخل. پس چطور گربه پریده ، جلوی ماشین؟  پیرزن: اره منم برام جای سوال بود. درضمن وقتی اون گفت هفت صبح حرکت کرده و سر شب رسیدش پیشم، فهمیدم زمان رو اشتباه اومده و بیخبره! سوشا: معمولا آدرس رو اشتباهی میرن، یعنی چی زمان رو اشتباه اومده؟ یعنی چی بیخبره؟ از چی بیخبره؟ -

®بی‌بی متعجب و با دلهره سرش را بالا می اورد و خیره ، به چهره ی سوشا ، میشود . سوشا خشکش میزند و رنگ از رخسارش میرود. پیرزن با غمی عمیق از سوشا میپرسد :♪ تو پسر کی هستی؟

  سوشا; اسم پدرم ربیع بود . اونم توی همین خونه دنیا اومده بود. همه ی اهالی محل مادربزرگم رو میشناختن. اسمش بی‌بی سادات بود. من هرگز ندیدمش ، چون یک روز قبل تولدم فوت کرد. ( پیرزن رو در رویش ایستاده و همچون مجسمه ای بی روح ، به وی زل زد ! یک قدم به ارامی ، سمت سوشا پیش رفت ، و به چهارچوب چوبی درب نزدیک میشود ، و سوشا از روی احترام و رسم ادب ، به کنار میرود و با لبخند بفرما میزند ، اما باز نگاه خیره ی بی بی ، ثابت مانده و سوشا در میابد که او به وی نگاه نمیکرده ، بلکه به پشت سرش ، و انتهای حیاط خانه ، خیره بوده. سوشا ، از مشاهده ی چنین رفتار عجیبی ، خودش را میبازد. پیرزن(بی‌بی) زیر لب چیزی زمزمه میکند ♪؛نگاه بعد رفتنم، طی یک نسل، سرِ خونم چی آوردند! شبیه به مخروبه شده.  و نگاهش را به زمین میدوزد. و از خانه دور میشود. سوشا متعجب میماند ، اما اعتنایی نمیکند و وارد تنها اتاق سالم خانه میشود و پالتویش را برداشته و درب را میبندد .

سوشا پا به خیابان میگذارد ، و از محله ی ساغر به کوچه باغ خاطرات میرسد. در غرب شهر ، در امتداد گوهــَررود ، در پارکـ بزرگ محتشم ، زیر درختان بلند کاج ، چند جوان سرشان از راه به دَر شده،  و همگی از مسیری اشتباه به آن نقطه رسیده و همدیگر را هممسیر خویش یافته اند. و باز با سوالی همیشگی و تکراری،  پروژه‌ی نامتعارف خود را آغاز میکنند، و از یکدیگر سراغ مگنای ته قرمز را میگیرند. عاقبت آنرا در جیب یکـ رهگذر می‌یابند و تکیه به کاج بلنـــد ،  وجود مگنا را از سجودش خالــی میکند و پوکه ی خالی را پشت گوشش میگذارند، چندین متر بالاتر ، اثری از لانه ی کلاغها نیست. و طوفان شب قبل ، بر جوجه کلاغها نیز رحم نکرده. چند نیمکت بالاتــَر ٫ زیر کلـاهـه فرنگی ، در حاشیـه‌ی رودخانه‌ی گوهـــَر ، طبق همیشه چندین پیرمــرد بازنشسته ٫سرگرم بازی شطرنج هستند، پیرمردی مهربان و خنده رو ، بتازگی پدربزرگــ شده ، و دوستانش را چای مهمان میکند، درصفحه‌ی چهارخانه‌ی شطـرنج، پیرمرد ، مُهره‌ی سیاه ، نَفَسَش تنگ آمده ، و سُلفه میکند، اسب سیاه سرباز سفید را از قصـه حذف میکند. شاه در قلعه‌ی خود پناه میگیرد ، فیل ، اوریب حرکت میکند ، و سر پیرمرد گیج میرود ، پیرمرد تَشَنُج میکند و به زمین می افتد ،  دوستانش سراسیمه جیب هایش را بدنبال ، قرص خاصی زیر و رو میکنند ، در این آشُفتگی ، و هیاهو ، وزیر اختلاص میکند و از صحنه میگریزد.‌ پشت کیوسکـ کوچکـ رومه‌ فروشی ، جوجــه کلاغی سیاه ، که شب گذشته ، لانه‌اش از بالای درخت کاج سقوط کرده به تکه نانی نوک میزند. ٫ــ٬ چند خیابان و چند محله دورتر، سمت شرق شهر ،بعد از رودخانه ی زر ، انتهای محله‌ی ضرب ، پشت باغ هلو ، درون کوچه‌ی اصرار ، رأس ساعت عاشقی، مهربانو چشم انتظار ، شهریار ایستاده ، ساعت عدد هفت را نشانه رفته ، و خبری از شهریار نیست غروب ، رنگ شب میگیرد پیوسته.  اما مهربانو باز منتظر میماند.  ٬،٫ چند پرده بالاتر. دور از چشمان منتظر مهربــــــانو، -غروب به آخر هفته رسیـــــده ، آنگاه که  روشنایی غروب کند ، تاریکی جمعه شب از روبرو خواهد رسید . پسرکــ خانه به دوش ،به قبرستان شهر رسید.  -صدای جــــیکـ ـجیکــــ گنجشــــکهایی بروی شاخه ای خشکـــیده . ٬_چهره‌ی آشنایِ خودش و انعکاس بروی سنگ گرانیتی. ٬_عبور خاطره‌ای ناخوانده در یاد. ٬_رقص شعله ی شمع در بــاد. ٬_سکوت مات و مبهوت بر چهره‌ی پسرک، تعبیر یک فریـاد . ٫٬_نگاه پـُرعَطَشِ گلدانها به بطری کوچکـ آب . ٫٬_نفسهای آخـَر یک گل شمعدانـــی ، با ریشه‌ای بیرون از خاک. ٫٬_مَــردُمانی غمزَده و خُـــرافاتی. ٬٫_تعارفــ و پخش حَــلوای خیـــراتی.  ٫٬_صدای تَلٓاوَت آیــٰات قُـــرآنــــٓی ٬٫_ظهــور مردی قرآن بدست ، از پشت سـَـر. ٫٬_هجوم عطــر مشهد به بوی گُـلآب، ٫٬_عبور  لنگـ لـــنگان پیـرمـَردی عصا به دست. ٫٬_همــراه با فـــُحـشـهـایــی در زیرلـَب .  ٬،٫ـــ چهره‌ی خاکستری و دودگرفته‌ی جَوانــکی بـیکار و بیمار  ٫٬ــ٬ روسـَـری رنـَـگ رفته و آفتاب سوخته‌ی دختری گُـــلفـُروش ،ــ رقابت بین ناله‌های برتر و زَجـه های پُرغــــَـم، درون مداحــان وِلگَرد ،ــــ٫ وَزِشِ نَـسیم پاییــزی و فَـرار شُعله ی لرزان شمع.  ،ـ٫ خنده‌های کودکانه‌ی دختربچه ای سرخوش از دور دست  ٬ــ٫ شاخه گلــی بیخـار به اسم گــلایــُل و فرجامی تلخ، پر پر شده بر تن سرد سنگ قبری جوان ،  ‚٬ــ،سرقت دبه‌ی سوراخ آب ، برای چند لحظه از قبر همسایه. __سوشا نگاهی به آسمان میکند و رسیدن شب را میبیند ، و راه می افتد . در مسیر برگشت ، از یک عابر ، ساعت را میپرسد؟ اما گویا صدایش را نشنید. زیرا بی اعتنا از کنارش عبور کرد. سوشا ، سرایستگاه اتوبوس ، از فردی که چشم انتظار اتوبوس نشسته ، ساعت را میپرسد! اما اینبار نیز پاسخی نمیشنود. سوشا از دکه ی کوچک رومه فروشی ، تقاضای چند بلیط برای اتوبوس درون شهری را میکند. مرد داخل کیوسک ، بی اعتناء به تقاضای سوشا ، به تخمه خوردن و گوش دادن به رادیو ، ادامه میدهد. سوشا اینبار ، محکم با انگشتش به شیشه ی کیوسک میکوبد ، و تقاضای بلیط میکند. مرد با چشمانی متحیر ، و نگاهی متعجب ، از روی صندلی اش ، بلند میشود ، و از درب کوچک کیوسک بیرون می آید ، و سمت سوشا میرود ،  سوشا چند قدم عقب میرود و منتظر واکنش طرف مقابل میماند.  صاحب کیوسک ، اطرافش را نگاه میکند ، گویی دنبال چیزی میگردد، صدای ترمز اتوبوس شنیده میشود ، سپس سوشا سمت درب اتوبوس میرود ، دربها باز میشوند ، و سوشا سوار میشود ، جایی برای نشستـن نیست ، او سرپا میماند از نفر کناری ، مسیر و مقصد اتوبوس را سوال میکند، اما پاسخی نمیشنود. و سوشا سرش را به حالت تاسف تکان میدهد.   و اما. در پستوی کوچه اصرار

 

#۱۰۸ ، 

_درون محله‌عیان نشین در  خانه ی دوبلکس سفید ، لیلی مشغول دلنوشتن میشود ، و مینویسد؛ »»

∆  سوشا روزها یک به یک می ایند و درون فروشگاه ، لنگ لنگان قدم میزنند و اخر شب ، بعد از بستن درب فروشگاه ، از ما میگذرند و میروند ، اما تو انگار که نه انگار . گویی من نامرئی شده ام و مرا نمیبینی . من یک روز موهایم را کج و روز دیگر بالا میدهم ، روزی فر میکنم ، روز دیگر  صاف و میکنم ، تا بلکه خوشت بیاید ، اما واکنشی نمیبینم از تو . نگاهت را میی از من ، اما رویا و خیالت را نمیتوانی از من بی .من گاه مالک بی قید و شرطت میشوم درون یک رویای شبانه ، دست در دستت میگزارم. من میدانم که موهای یک زن خلق نشده، برای پوشانده شدن، یا برای باز شدن در باد، یا جلب نظر، یا برای به دنبال کشیدن نگاه، موهای یک زن خلق شده برای عشقش یعنی تو،  تا  که بنشینی شانه اش کنی،  ببافی و دیوانه شوی. . اما در مقابل ، من شیفته ی خط مو های توام. و با نگاه به موج موهایت ، به شوق می ایم . عطر تن تو فراموش شدنی نیست! وقتی خدا می خواست تو را بسازدچه حال خوشی داشت ،چه حوصله ای ! این موها، این چشم ها خودت می فهمی؟ من همه این ها را دوست دارم. دوست دارم یک بار بشینی موهایم را شانه کنی ، یه چند تارش بریزد و آنوقت بگویی به من؛  اینارو میبینی لیلی ؟با همه دنیا عوضش نمیکنم . اما افسوس اکنون نیستی کنارم∆.

 

-®ﺍﺯ ﺲ ﺍﺑﺮﻫﺎ ﺳﺴﺖ ﻭ ﺳﺎﻩ ، ﻣ ﺩﺭﺧﺸﺪ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﺍ ﺑﺪﺍﺭ . -ﺷﺐ ﻧﻤﻨﺎ ، یخ میبندد بر تارپود کیسه ی اَرزَنِ قناری در گوشه ی انبار. -بروی ایوان گربه ی تیره رنگــ بروی حصیر مینشیند ، و در آغوش سیاهه شب ، مـَــحو و بی حرکت میشود ٫ درختِ لرزانِ بید ، رو در روی آینه‌ای شکسته بر دیوار ایستاده ، انعکاس تصویرش را درون آینه‌ی پیر و زخم‌خورده میبیند. چشمانش را  ﻣ ﺑﻨﺪﺩ ،  ماهی های سـُـــــرخِ درونِ حوض ،  سرامیک‌‍‌‌های جُلبَک بسته‌ی کف حوض ، میخندند.   شش شاخه ی خمیده ی بید که برسر حوض ، همچون چتری ، خیمه زده اند ، از پژواک خنده ی ماهی های سـُـرخ ، در خواب میلرزند. زیر اَلوارهای چوب ، کنار پلکان ، موش کوچکـ خانه ، شیفت کاری‌اش آغاز گشته و ب‍ﺭﻭ ﺍﻧشت های نرم و بی‌صدایِش ، اجرا میکند  نقشه ی موزیانه ی سرقتش را. و بعد از پلکان اخر ، زیر پنجره ی چوبی ، از حاشیه ی ایوان ، به حصیر میرسد. قدمهای پا ی موش ، با حصیر ، قهر است . زیرا هربار که حین عبور ، از رویش قدم برداشته ، بلافاصله حصیر بصدا در آمده ، و گربه ی سیاه و شرور خانه را ، از حضورش باخبر ساخته . پس اینبار موش از کنار حصیر ، با شتاب ، دور میزند و بین راه به طنابی سیاه رنگ پشمالو و  قطوری میرسد که جلوی راهش افتاده و تکان هم میخورد . از دست بر قضا ، عطرش به مشام موش ، آشناست و شبیه عطر گربه ی خانه است اما موش به راحتی و بدون ترس از کنارش میگذرد ، درون خانه بی‌بی (سیدرباب) درحال دعا کردن است.

در کوچه‌ی میهن ، وسط پیچ و خم محله ی ضرب ، نیلیا و حال ناخوشش پس از تب شب قبل کمی بهبود یافته ، و سرش بر پای مادربزرگش ، خیره به گلهای قالی مانده ، مادربزرگش ، موههایش را نوازش میکند ، نیلیا که مدتهاست ، از دل حادثه ی تلخ کودکی فاصله گرفته ، در افکارش به یک کوه پرسش و چرا ، رسیده، و از مادربزرگش راجع به آن شب شوم در کودکی میپرسد ؛♪

مادرجون٬ ازت یه سوال کنم ، راستش رو میگی ؟چی شد که من از مادر و پدرم جدا شدم و اومدم پیش شما؟   مادرجون_: عزیزم عمر دست خداست ، یکی زود پیمانه ی عمرش پُر میشه و سمت خدا برمیگرده و یکی هم دیرتر. یکی مریض میشه و یک شبه فوت میشه ، یکی تصادف میکنه ،یکی نیمه شب خونه اش آتیش میگیره ، یکی خودکشی میکنه ، یکی نصف شب سقف رو سرش فرو میریزه، ، .و خلاصه اینا همه وسیله و بهانه ای واسه برگشت پیش خداست.

  نیلیا: مادرجون نگفتی چی شد که من یهویی یه شبه ، از مادرم پدرم جدا شدم و اومدم پیش شما؟ من یادمه اخرین روز توی کودکی، با مامان رفتم سینما ، بعد رفتیم اونجا که فواره های آب داره و هرکدوم یه رنگ خوشرنگی هستن. و نیمکت داره ، سرسبزه. بعد من سردم شد ، سرم گیج رفت ، اومدیم خونه ، من سرکوچه داوود رو دیدم براش دست ت دادم ، اونم منو دید. مطمئنم منو دید ، چون لبخند زد و برام دست ت داد ، بعد با ما اومد تو کوچه ،رفت جلوی درب خونه ی خودشون ، باز برام دست ت داد. بعد دیگه یادم نیست چی شد فقط یادمه که از فرداش هرگز مامانم رو ندیدم ، و یهو اومدم این سمت محله ، توی این کوچه و این خونه ، و فهمیدم شما مادرجونم هستی. آخه من هرگز نمیدونستم مادرجون یعنی چی! چون فکر میکردم شما فوت شدی.  مادرجون: خب الان چی؟ الان بنظرت من زنده ام ؟ 

نیلیا با خنده: خب معلومه . تو بهترین مادرجون دنیایی. تو نفس منی. تو عقش منی مادرژون ژون جون. راستی یه چیزی فقط برام عجیبه. دلم نمیخواد باور کنم اما هرروز هزار بار مث یه حقیقت تلخ میخوره توی ذوقم ، نمیدونم بعد اون شب اخر توی کودکی، چرا هرگز داوود منو نگاه نمیکنه ، یه جوری رفتار میکنه که انگار من نیستم. و از کنارم رد میشه ، گاهی فکر میکنم که منو دیده و بخاطرم داره میاد این سمت گذر ، اما اون میاد و بی تفاوت  ، از کنارم رد میشه. دو روز پیش دلم رو زدم به دریا و یه کاری کردم .  

مادرجون: چیکار کردی؟  نیلی؛ وقتی داوود اومده بود سوت زده بود واسه شهریار ، و منتظرش بود ، تکیه زد به پنجره ی ما. منم یهو پنجره رو باز کردم. ولی نمیدونم اون چرا اونجوری ترسیده بودش. و داخل خونه رو نگاه میکرد. بعد شهریار از ته کوچه رسید و دوتایی ، روی نوک پاشون واستاده بودن و داخل خونه رو سَرَک میکشیدن. و داوود میگفت :    (جان خودم راست میگم ، یهو پنجره واسه خودش باز شد. شاید کسی داخل باشه.) اما بازم منو ندید.   مادرجون: تو نباید اینکار رو میکردی .چون حتما ترسوندیش با این کارت.   نیلی؛ مادر جون غروب شما خونه نبودی ، من خواب بودم که از صدای گریه ی شهریار بیدار شدم ، اومده بود توی خونه ی مااا  

مادرجون: اینجا؟  نیلی: آره بخودا. راست میگم، من بیدار بودم نگاش میکردم، اومد تکیه زد به دیوار ، کلی کاغذ دستش بود ، بعد با یه تیغ زد به مُچ دستش ، و کلی خون رفت ازش ، کم کم بیحال شد و همینجا پاهاشو دراز کرد ، و خوابش برد. من ترســـیدم. خیلی ترسیــدم. یعنی خیلی خیلی ترسیدم.  رفتم و بدون روسری ، دویدم توی کوچه ، سراسیمه رسیدم سر کوچه ، یه خانمی رو دیدم ، ازش کمک خواستم. ولی اصلا نمیشنید صدامو ، و هر چند قدم برمیگشت دور برش رو نگاه میکرد و باز به مسیرش ادامه میداد. من رفتم ، اون سمت گذر ، درب خونه ی داوود اینا  و هول شده بودم و خودمم نمیدونم چطور وارد خونه‌شون شدم،  دیدم داوود داره جلوی آیینه با خودش حرف میزنه ، صدای رادیو بلند بود ، هرچی داد میزدم و فریاد میکشیدم ، داوود نمیشنید. تا یهو گریه ام گرفت. دیدم داوود رادیو رو خاموش کرد و به فکر فرو رفته ، دوباره بهش گفتم که دوستش به کمک احتیاج داره ، اما اون رفت سمت اتاق مادرش ، به مادرش گفت ؛

   ( نمیدونم چرا یهو دلشوره عجیبی دارم.  مادرش گفت ؛ برو نبات داغ بخور. داوود خندید گفت ، من میگم دلشوره و اضطراب دارم ، نگفتم که دلدرد دارم ، یه حس بدی دارم . دلم شور افتاده ،  میرم پیش شهریار جزوء امروز دانشگاه رو بدم بهش. آخه امروز نیومده بود دانشگاه. )    بعد من سریعتر برگشتم خونه ، دیدم تو هنوز نیومدی ، یهو صدای سوت داوود اومد ، و من رفتم پشت پنجره ، دیدم داوود اومده و منتظره شهریاره. و همش سوت میزد. منم که هرچی براش دست ت میدادم ، اون بی تفاوت بود ، و از اینکه صدامو نمیشنید عصبانی شدم . و پنجره را باز کردم ، اومدم یکی از کاغذای توی دست شهریار رو آوردم از پنجره پرت کردم تو کوچه ، که داوود ، با تعجب ، و با تاخیر ، خم شد کاغذ رو برداشت ، و از خونـــی که روی کاغذ بود ، ترسید ، و با احتیاط اومد از پنجره به داخل خونه ما نگاه کرد ، و چشمش به شهریــــــار افتاد. (کمــــی ســـــکوت )♪

راستی مادرجــــون ـ اینو بهت یــــــادَم رفتش تا بـــَــگَم! اگه بدونی ، چــــی شده .! باورت نمیــــشه. من تازگیـــــا با یه خــــانــم جوان و خیلی مهربون آشنا شدم 

مادربزرگ♪؛ خانم؟. کدوم خانم؟ بازم واسه خودت توی تنهایی نشستی و رویا بـافــــتی؟ پس کــِــی میخوای بزرگــ بشی ، و از این کارات دست برداری !  

نیلی؛ نه.نهباوَر کُن اینبار رویــا نبافتم ، و این‌یکــی دیگه دوست خیالــــی نیستش، باوَر کُن راسـت میگــم. اسمش ، هاجــَـــــر و خیلی مهربونه،  خیلی هم ، از من بزرگتره ، اما لباساش عین ما نیست، و لباسای محلی و خیـــلی شیک میپوشه ، تمام لباساش با همدیگه سط و یکدست هستن، خودشم خیلی خوشگله .

مادربزرگ: خُب ،  از کجا میدونی اسمش هاجره؟ از کجا میدونی مهربــونه ، اصلا ازکجا میشناسیش ؟ 

نیلی: قبلا بهتون گفته بودم که! پس حرفمو باور نکرده بودی! از توی صَفِ نانواااایی! نه نه توی کلاس ویلون  مادربزرگ: چی؟ توی صف نانوایی؟؟؟؟  

نیلی: نـــــه. نـهنه دارم شوخی میکنم مادرجـــــونی ،  من که هرگز نانوایی نمیرم  ، هاجــَـــــر تازگیا اومده ، توی باغ هلو ، پیش اون پیرزن ثروتمند و تنها، که اسمش فرخ‌لقا دیبا هستش.  هاجر خیلی ساده و خوش‌قلبه . اسم منو اشتباه تلفظ میکنه ، و هربار یه چیز میگه. یه بار میگه نورییا ، یه‌بار_لیلیا ، اینقــدر خوشحال میشه وقتی منو میبینه، ازدور شروع میکنه به بالا پایین پریدن. . مادربزرگ: مگه پرنده‌ست تا بتونه بپَره؟

نیلیا: نه مادرجـــــونی، یعنی چی؟! معلـــومه که پر نمیزنه. همش حرفای جالب‌انگیز میزنه ، چندی پیش منو دید و روبوسی کرد و بی مقدمه گفتش: واای الهی زیارتت قوبیل (قبول) باشه ، رسیدی به مَـنقَـل اقا(مرقدآقا) ، مارو هم فراموش نکن ، واسه ما دوعا بو (دعابکن). انشالله بری خج ، و خاج خنوم(حاج‌خانم) بشی.   _من گفتم : این چرت و پرتا چیه میگی هاجر!؟   هاجرگفت: مگه داری نمیری زیارت؟ گفتم؛ نه!   گفت: خب اگه داری نمیری مشهد واسه زیارت ، پس چرا چمدون دستت گرفتیا؟  گفتم: اینکه چمدون نیست ٫٬ این کِیس ویلون هستش. منقــَل آقا یعنیچه؟ باید بگی مرقد آقا.درضمن ،خج نه ، باید بگی : حَج ، و حاج خانم.  

گفتش: هــا ، آره هامونی که تو گوفتی درسته .اما چرا نونوا ، وا نکرده خودشو؟  منم گفتم چون سینزدهم هستش. بعدگفت که پس میره محله ی بالایی تا نان بگیره ، منم خندیدم گفتم : خب آخه محله ی بالایی هم که بری باز امروز سینزدهم هستش. و تعطیله .   _مادربزرگ:  نیلیا تو که گفته بودی توی کلاس ویلون اونو میبینی ، پس چطور اون فرق چمدون رو با کیس ویلون نمیشناختش؟   نیلی: واای مادرجـــــونی همش ، میخوای منو دروغ کنی ، اصلا دیگه برات هیچی تعریف نمیکنم .   _چند ترانه بالاتر ، کنار میدان صیقل خورده ، و نبش سنگفرش خیس ، جلوی درب مسافرخانه‌ی سلامت ،بر نگاهی بی‌ترَحُم، پسرکی هفت ساله زیر کلاهی لبه‌دار و کهنه ایستاده ، و تمام وجودش از بلاتکلیفی و در‌به‌دری مصلوب گشته. پسربچه نگاهش را پشت قامت مادری مظلوم پنهان کرده. مادرش پابرجا ایستاده. زیرا جایی برای نشستن و آسودگی‌خاطر‌ نیافته. نگاه غریبانه‌ی مادر ، به پدری پیر و روشن‌دل دوخته شده . درقلب صاحب مسافرخانه از مهر و محبت ردپایی کمرنگـ بجا مانده. ولی رحم و عطوفتش پس از یک‌ماه اقامت رایگان درون مسافرخانه به پایان رسیده . و آنجا دیگر جایی برای آنان وجود ندارد. –حال در آیینه‌ی تقدیر، جبر روزگار، در آغوش کشیده حُرمَت هرسه تن را.– و هَجمِ عظیم مشکلات و فقر و فلاکت بر دوش این‌خانواده‌ی سه نفره سنگینی میکند. –امشب غم غربُت و خانه‌‌ب‌دوشی به غریبانه‌ترین شکلش ، هجوم برده بر پیکر پیرمرد ناتوان و پاهای خسته از آوارگی‌های ناتمام. -ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺎﻣﻞ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺸﺐ. – ﺩﻮﺍﻧﻪ ای بی‌آزار بنام ٫عیسیٰ‌کُفری٬ در شهر‌ ، حیران و ﺳﺮﺮﺩﺍﻥ.  –عاشقانی شب زنده‌دار ، آشوبزده و خودآزار و چشمانی گریان –پسربچه‌ای‌ بیدار ، با نگاهی آرام به تن لُخت و عریان ﻮﻪ. –صدای ﻤﺸﺪﻩ ﺍ ﺩﺭ ﻣﺪﺍﻥ ، ﺑﻪ ﺪﺍﻡ ﺳﻮ ﺑﺎﺪ ﺭﻓﺖ ، ﺑﻪ ﺪﺍﻡ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﺎﺪ ﺩﻝ ﺳﺮﺩ ، ﺍﻧﺘﻬﺎی این درماندگی تابکجا رسوایمان خواهد کرد!. ﻭلی صدای فریادرس ﻫﻤﻨﺎﻥ ﺧﺎﻣﻮﺵ.  _شهر ﻭﺳﻊ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺮ ﻧﻮﺭ ، شهر در سکوت شب ﺗﻨﻬﺎﻧﺴت ، و پدرپیری با عصای سفیدی دردست ، بهمراه دختر و نوه‌اش،  غریب و خانه‌بدوش، آمده از ﺸﺖ کوههای ﺑﻠﻨﺪ ،ﺻﺪﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻗﻠﺒﺶ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺳﻨﻔﺮﺵ خیابان میکوبد . و ناگه ،ﺳﻮﺕ ﻣگریزد از ان میان.  –دست کوچک پسربچه ﺍﺯ ﻣﺎﻥ دست لرزان مادرش ‌ﺑﻪ ﺳﻮ ﺑ ﺍﻧﺘﻬﺎﺗﺮﻦ دریای اندوه و ماتمکده‌ی دنیا ، غرق میشود گهگاه. 

انتهای کوچه‌ی میهن ، درون خانه‌ی غمها، دخترک خوش قلب و تنها ، (نیلیا) در رویای شبانه اش ، سرگرم تخیل و خیال پردازی میشود ، و خودش را سوار بر اسبی سفید و بالدار میبیند که در اوج آسمانها ،در همسایگی لک‌لک ها، بروی ابرهای سفید، خانه ای از جنس عشق ساخته. او از شوق بافتن یک رویای جدید و نو ، شتابزده و عجولانه ، موهایش را با روبانی صورتی، قبل از خواب میبندد و اینبار سراغ اسب تک ش

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها